{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فریب

ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-²⁰

و باز هردو آروم خندیدن.

  _هعی اولین اعتراف عشقی مونم از یه بچه بود

ابرو بالا انداخت." واقعا؟"

یاد کاری که براش اینجا بود افتاد.
تمام مدت هیچ ایده ای براش نداشت...
_____________
یه هفته ای بود بعد از اون شب طولانی به علت کار زیاد که تمام وقتشون رو پر می‌کرد تقریبا هیچ برخوردی باهم نداشتن.
ولی برعکس حسابی با اون سو صمیمی شده بود و حتی باهم ناهار میخوردن.

جونگ کوک بیشتر از هر چیزی به کارش اهمیت میداد و میشه گفت هیچ چیز رو با کارش مقایسه نمی‌کرد.

هدف اصلی که پدرش براش تعیین کرده بود رو فراموش نکرده بود فقط هیج ایده ای براش نداشت و هروقت پرسشی در این باره ازش می‌شد میگفت:" میدونم.. حلش میکنم"

و خب بدون این پروژه جایی نزدیک هان نداشت ولی الان فقط غرق هدایت پروژه بود.

امروز ساعتی دیر کرده بود، وارد شرکت جئون شد و سمت اتاقش رفت اما جمعیتی که وسط سالن جمع شده بود نظرشو جلب کرد.

نگرانی تو چهره ها بیداد می‌کرد و اون سو هم اونجا بود.

نگران رفت پیشش و بعد از پرسیدن حالش گفت:" چیشده؟ چرا کسی سرکارش نمیره؟"

اون سو اشکی تو چشمش حلقه زد و آروم گفت:" پروژه جونگکوک دزدیده شده!"

بی اختیار بلند داد زد:" چیی؟ چیشده؟"

همه‌ی اون چهره های ترسیده و نگران سمت صدا برگشتن. اون سو بازوی داهی رو گرفت و کمی از وسط جمع کارمندا دور کرد.

اون سو:" امروز طرحی که مال خودش بود رو تو رسانه ها دیدیم.. دزدیدنش"

و همه ی لپ تاپ ها که رو همون صفحه مونده بودن رو نشونش داد.

دستش رو دهنش مونده بود و از عمق فاجعه خشک شده بود.

اون سو:" نباید بهت میگفتم ولی میدونم نمیری همین الان کف دست پدرت بزاری و مارو اینجوری رها کنی
ولی بلاخره که میفهمه..
فکر کنم دیگه همه چیز واسه ما تمومه"

_چی؟ این چه حرفیه

"فکر میکنی اگه بابات بفهمه مثل تو اینجا میایسته بهمون دلداری میده؟"

بعد از کمی فکر گفت:" باید با جونگکوک حرف بزنیم.. کجاس؟"

اون سو سریع گفت:" هیس اصلا.. از صبح تو اتاقشه ..همرو قهوه‌ای کرده. دو نفر اخراج شدن
اصلا به در اتاقشم نگاه نکن"

داهی نگران سر تکون داد و مثل بقیه همونجا کنار اون سو موند.

چندین دقیقه طولانی گذشت و داهی با "اوف"ی جو رو از سکوت خارج کرد. به کارمندا اشاره کرد و گفت:" یعنی الان همه‌ی اینا و شما منتظرین تا تموم شدن همه چیز رو ببینین؟"

اون سو:" کاری از دستمون بر نمیاد داهی ..فکر نکنم تو هم دیگه لازم باشه بمونی"

اخم کرد." چی؟ برم؟"

رو برگردوند." نمیتونم..
میرم با جونگکوک حرف بزنم"

و حرکت کرد که اون سو با عجله پشتش رفت و دستشو گرفت و نگهش داشت." نرو داهی خیلی عصبان‍..."

_نمیتونم دست رو دست بزارم.. میرم امتحان کنم
اون سو بعد از مکثی سر تکون داد و دست داهی رو رها کرد...


#فیک #رمان
دیدگاه ها (۲۱)

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-²¹در زد و آروم وارد اتاق شد. جونگکوک پشت ...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-²¹ادامهمخصوصا وقتی فکر می‌کرد همه چیز برا...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-¹⁹《هر چقدر لایک ها بالاتر باشه تعداد پارت...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-¹⁸دست جونگکوک پشت کمرش رفت و همونطور، همو...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-²⁶جیمین، اون سو، جونگ وو و به زور داهی خو...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-¹²به سختی سعی کرد قورتش بده تا بیشتر از ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط