فریب
ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-¹⁹
《هر چقدر لایک ها بالاتر باشه تعداد پارت های بیشتری آپ میشه.
و بعضیام که روح بازی میکنن نه لایک نه کامنت
وقتی داری میخونی لایک و کامنت حداقل چیزیه که میتونی برام انجام بدی
ممنون. مراقب خودتون باشین❤》
داهی کنار گوش جونگکوک آروم گفت:"هیس میخوام از زیر زبونش بکشم بیرون که باباش کجاس.. هیچجوره نمیخواد بگه"
"هی عمو چطور دلت میاد داهی جون به این خوشگلی رو اذیت کنی هان؟"
داهی با گریه الکی گفت:" راست میگه"
"اشکال نداره داهی جون من وقتی بزرگ شدم ازش طلاق بگیل با من ازدواج کن"
جونگکوک دهنش باز مونده بود و با صدای نسبتا بلندی گفت:" بلهه؟"
دستشو کوبید رو میز" من طلاقش نمیدم"
"ولی داهی جون میخواد بگیره"
جونگکوک:" کی گفته.. من نمیذارم همچین کاری بکنه"
داهی دستشو رو صورتش گذاشت و مثلا ادای گریه در آورد." باید زود بزرگ شی و با بابات بیای خواستگاری و منو نجات بدی"
جونگکوک:" چرا..مگه من چیم کمه؟"
داهی نزدیک گوشش گفت:" دیگه وقتش نیست ازش بپرسیم؟"
جونگکوک که تو گفتگو کاملا غرق شده بود به خودش اومد و پرسید:" اصلا تو بچه که نمیدونی بابات کجاس تنها چیکار میخوای بکنی؟"
"من میدونم بابام کجاس.. فقط به داهی جون میگم"
جونگکوک:" شیطونه میگه پرتش کنم تو سطل آشغال..."
داهی سریع و با اشتیاق خودشو جلو کشید و بچه هم تو گوشش یه چیزایی میگفت:" ما نباید مزاحم کار بابام بشیم.."
آروم پرسید:" چرا؟"
"چون بابام بتمنه
شبا مراقب همه چیزه"
کم کم عقب کشید:" آهان"
همونجور سکوت بود که یهو داهی بلند گفت:" فهمیدم"
__________
بلاخره تونستن بابای بچه رو تو قسمت نگهبانی شرکت پیدا کنن و بهش تحویل بدن.
داهی به سختی ازش خداحافظی میکرد و جونگکوک محو رفتار مهربون و با ملاحظه اش با اون بچه رومخ بود.
وقتی پدرش بچه رو تحویل گرفته بود و جونگکوک داهی رو به روی شرکت ایستاده بودن و بهشون نگاه میکردن داهی ناگهانی خندهی ریزی کرد و با این حال صداش به گوش جونگکوک رسید." چیشد؟"
_بهم گفت باباش بتمنه.. خودم کشف کردم باباش کجاس
جونگکوک با پخی زد زیر خنده.
تا حالا خندهی اینجوریش رو ندیده بود، محو خندهی شیرینش شده بود و ناخودآگاه لبخند عمیقی رو لبش اومد که به خندهی بلندی تبدیل شد.
با نگاه جونگکوک خندهش تموم شد" چیه؟"
"نمیدونستم خندیدنم بلدی"
آروم به بازوش زد." دقیقا جناب اخمو"
و باز هردو آروم خندیدن.
#BTS #bts #ARMY #army #Namjoon #Seokjin #Yoongi #Heosok #Jimin #Teahyung #Jungkook
#jungkook #fake #novel #fake_jungkook
#بی_تی_اس #آرمی #نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #فیک #رمان
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-¹⁹
《هر چقدر لایک ها بالاتر باشه تعداد پارت های بیشتری آپ میشه.
و بعضیام که روح بازی میکنن نه لایک نه کامنت
وقتی داری میخونی لایک و کامنت حداقل چیزیه که میتونی برام انجام بدی
ممنون. مراقب خودتون باشین❤》
داهی کنار گوش جونگکوک آروم گفت:"هیس میخوام از زیر زبونش بکشم بیرون که باباش کجاس.. هیچجوره نمیخواد بگه"
"هی عمو چطور دلت میاد داهی جون به این خوشگلی رو اذیت کنی هان؟"
داهی با گریه الکی گفت:" راست میگه"
"اشکال نداره داهی جون من وقتی بزرگ شدم ازش طلاق بگیل با من ازدواج کن"
جونگکوک دهنش باز مونده بود و با صدای نسبتا بلندی گفت:" بلهه؟"
دستشو کوبید رو میز" من طلاقش نمیدم"
"ولی داهی جون میخواد بگیره"
جونگکوک:" کی گفته.. من نمیذارم همچین کاری بکنه"
داهی دستشو رو صورتش گذاشت و مثلا ادای گریه در آورد." باید زود بزرگ شی و با بابات بیای خواستگاری و منو نجات بدی"
جونگکوک:" چرا..مگه من چیم کمه؟"
داهی نزدیک گوشش گفت:" دیگه وقتش نیست ازش بپرسیم؟"
جونگکوک که تو گفتگو کاملا غرق شده بود به خودش اومد و پرسید:" اصلا تو بچه که نمیدونی بابات کجاس تنها چیکار میخوای بکنی؟"
"من میدونم بابام کجاس.. فقط به داهی جون میگم"
جونگکوک:" شیطونه میگه پرتش کنم تو سطل آشغال..."
داهی سریع و با اشتیاق خودشو جلو کشید و بچه هم تو گوشش یه چیزایی میگفت:" ما نباید مزاحم کار بابام بشیم.."
آروم پرسید:" چرا؟"
"چون بابام بتمنه
شبا مراقب همه چیزه"
کم کم عقب کشید:" آهان"
همونجور سکوت بود که یهو داهی بلند گفت:" فهمیدم"
__________
بلاخره تونستن بابای بچه رو تو قسمت نگهبانی شرکت پیدا کنن و بهش تحویل بدن.
داهی به سختی ازش خداحافظی میکرد و جونگکوک محو رفتار مهربون و با ملاحظه اش با اون بچه رومخ بود.
وقتی پدرش بچه رو تحویل گرفته بود و جونگکوک داهی رو به روی شرکت ایستاده بودن و بهشون نگاه میکردن داهی ناگهانی خندهی ریزی کرد و با این حال صداش به گوش جونگکوک رسید." چیشد؟"
_بهم گفت باباش بتمنه.. خودم کشف کردم باباش کجاس
جونگکوک با پخی زد زیر خنده.
تا حالا خندهی اینجوریش رو ندیده بود، محو خندهی شیرینش شده بود و ناخودآگاه لبخند عمیقی رو لبش اومد که به خندهی بلندی تبدیل شد.
با نگاه جونگکوک خندهش تموم شد" چیه؟"
"نمیدونستم خندیدنم بلدی"
آروم به بازوش زد." دقیقا جناب اخمو"
و باز هردو آروم خندیدن.
#BTS #bts #ARMY #army #Namjoon #Seokjin #Yoongi #Heosok #Jimin #Teahyung #Jungkook
#jungkook #fake #novel #fake_jungkook
#بی_تی_اس #آرمی #نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #فیک #رمان
- ۱۹.۴k
- ۰۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط