{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اون حرومزاده چاقو رو روی دیک تهیونگ گذاشت که تهیونگ لرزی کرد از ترس ...

ᴵ ᶠᵃˡˡ ᶦⁿ ˡᵒᵛᵉ ʷᶦᵗʰ ᵃ ᵈᵉᵐᵒⁿ | ᵖᵃʳᵗ ²²
اون حرومزاده چاقو رو روی دی*ک تهیونگ گذاشت که تهیونگ لرزی کرد. از ترس بدنش میلرزید و پنیک کرده بود...
ناگهان در باز شد و نگهبان های قصر ریختن تو و همه رو کشتن. از وسطشون جونگکوک سمت تهیونگ دوید و محکم بغلش کرد.
تهیونگ!! قربونت برم... عزیز دردونه من... حالت خوبه؟!... ببخشید نفسم ببخشید بیبی
گگ رو در اورد و بال و دست هاش رو اروم باز کرد.
رایحه اش رو زیاد کرد تا تهیونگ بلاخره اروم شد و از پنیک در اومد  و زد زیر گریه و محکم به جونگکوک چسبید.
-کوکیییی!!!
-جون دلم عزیزم؟ بمیرم برات الهی...
پتویی دور تهیونگ پیچید و محکم بغلش کرد و از اتاق بیرون رفت.
-کوکی... نینیمون...
-چی؟!!
تهیونگ از حال رفت.
...
-درسته.. امگا تون بارداره... شانس اوردین که ماه های اول بارداریه وگرنه جنین بخاطر تجاوز ها سقط میشد... همچنین خیلی کمبود وزن دارن و بدنشون توانایی ترمیم هم نداره بخاطر همین پر از زخم و کبودیه... حسابی چیز های مقوی بهشون بدین بخورن تا وزنشون به حالت عادی برگرده.
-برو بیرون...
طبیب رفت و جونگکوک محکم تهیونگ رو بغل کرد و همه زخم هاش رو بوسه بارون کرد.
- قربونت برم که انقدر مظلومی... ببخشید خوشگلم... ببخشید...
-ک-کوکی
-جونم عزیزم؟
-خیلی ت-ترسیدم ا-اونا ازونکارا که فقط کوکی میتونست بکنه کردن و... و... همه مروارید هامو گرفتن...
محکم بغلش کردم و کمرش رو مالیدم.
-همشون رو تیکه تیکه میکنم... کاری میکنم که به گوه خوردن بیفتن
تهیونگ بهم چسبیده بود و کمی میلرزید.
-تهیونگ... تو... میدونستی که ما نینی داریم؟
-اره... میخواستم کوکی رو سوپرایز کنم ولی..
محکم بغلش کردم.
-همش تقصیر منه... ببخشید تهیونگ... نباید تنهات میزاشتم... نباید میزاشتم این اتفاق بیفته...
میدونست که امگای باردار با رایحه الفا ها خیلی درد میکشه و اذیت میشه و الفاش رو نیاز داره...
-ببخشید...
-تقصیر کوکی نبود که
-چرا... همش تقصیر من بود...
...
چند روز بعد...
جونگکوک اصلا تنهاش نمیزاشت...حتی وقتی میرفت دسشویی هم منتظرش میموند و اگه زیاد طولش میداد با نگرانی حالشو میپرسید. کلی چیز میز به خوردش داده بود تا وزن اضافه کنه.
حالا تپلی شده بود و بخاطر همین نینی هم عالی رشد کرده بود... تپلی که بود خیلی گوگولی شده بود. لپ داشت و جونگکوک همش لپ های نرم و تپلش رو میبوسید و باعث میشد بخنده و جونگکوک هم قربون صدقش بره.
حساس تر هم شده بود و سر کوچک ترین چیزی گریه و قهر میکرد... مثل الان
-قربونت بشم قهر نکن دیگه تو که میدونی من فقط تو رو دوست دارم
-نخیرم!! تو داشتی باهاش میخندیدی!
-خب یه چیز خنده دار گفت!
-نمیخوام!! فقط من چیزای خنده دار میگم!!
جونگکوک خنده ای کرد.
-باشه باشه فقط تو
~~~~~~~~
ˡᶦᵏᵉ:⁷⁶
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ:⁷⁷
بچه ها توی اون پست نیک نیم کامنت هارو چک کنین
دیدگاه ها (۸۶)

ᴵ ᶠᵃˡˡ ᶦⁿ ˡᵒᵛᵉ ʷᶦᵗʰ ᵃ ᵈᵉᵐᵒⁿ | ᵖᵃʳᵗ ²³جونگکوک مجبور بود تا بر...

𝑀𝑒 𝑝𝑎𝑧 | 𝑃𝑎𝑟𝑡 3 مهمون ها رسیده بودن و حالا همه روی مبل ها نش...

𝑀𝑒 𝑝𝑎𝑧 | 𝑃𝑎𝑟𝑡 2-جونگ‌ کوک خیلی خوابم میاد-نه بیبی نمیشه بخوا...

𝑀𝑒 𝑝𝑎𝑧 | 𝑃𝑎𝑟𝑡 1 با خوشحالی سوار ماشین شد بالاخره بعد از ۲ سا...

𝑀𝑦 𝐴𝑛𝑔𝑒𝑙 | 𝑝𝑎𝑟𝑡 40یه هفته گذشته بود و حالا جونگکوک میتونست ر...

𝑀𝑦 𝐴𝑛𝑔𝑒𝑙 | 𝑝𝑎𝑟𝑡 39تمام افراد بیهوش رو به نامجون و افراد سپرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط