جونگکوک مجبور بود تا برای جلسه ای تهیونگ رو برای نیم ساعت تنها بزاره
ᴵ ᶠᵃˡˡ ᶦⁿ ˡᵒᵛᵉ ʷᶦᵗʰ ᵃ ᵈᵉᵐᵒⁿ | ᵖᵃʳᵗ ²³
جونگکوک مجبور بود تا برای جلسه ای تهیونگ رو برای نیم ساعت تنها بزاره...
توی اتاق نشسته بود و در حالی که روی تخت با شورتک و تیشرتی نشسته بود و پاهاشو تکون میداد منتظر بود تا براش عصرونشو بیارن و داشت عروسک خرسی که برای نینی کوچولو شون خریده بود رو نگاه میکرد و ذوق میکرد و بلند بلند و شیرین میخندید...
در به صدا در اومد و یه ندیمه با سینی توی دستش وارد اتاق شد و سینی رو روی عسلی گذاشت و تعظیمی کرد.
تهیونگ دست از بلند خندیدن برداشت. اون زن یه الفا بود... ولی به دستور پادشاه ها به خاطر تهیونگ هیچ ندیمه ای حق نداشت الفا باشه! همه بتا بودن!
با اخمی به ندیمه نگاه کرد که متوجه نگاهش روی ران های پر و عسلیش شد.
بدنش شروع به لرزیدن کرد و پاهاش رو با دست هاش پوشوند.
-ت-ت-ت-تو ک-ک-کی ه-هستی؟
ندیمه پوزخند شیطانی ای زد و سرنگی در اورد و خواست توی گردنش بزنه که صدای باز شدن در اومد. جونگکوک با دیدن ندیمه و سرنگ و تهیونگ ترسیده جلو اومد تا ندیمه رو بگیره ولی از پنجره بیرون رفت و فرار کرد.
سمت تهیونگ دوید.
-حالت خوبه؟! کاریت که نکرد نه؟!
تهیونگ با گریه سرش رو تکون داد و محکم به جونگکوک چسبید.
-ک-کوکییی دیگه ن-نرووو
-باش عزیزم گریه نکن دیگه نمیرم
هق هق میکرد که با ازاد شدن رایحه جونگکوک اروم گرفت.
-چهره اش رو خوب دیدی تهیونگ؟
-اهوم... خ-خیلی ترسناک بود ه-همش نگام میکرد ت-تازه ا-الفا ب-بود و ر-رایحش نینی و منو اذیت کرد
-قربون تو و اون نینی بشم من اخه
و بوسه محکمی روی لپ ای اویزونش گذاشت.
-دیگه ناراحت نباش... گیرش میارم
تهیونگ به عصرونه روی عسلی نگاه کرد و خواست بخوره که جونگکوک جلوش رو گرفت.
-نه!
-و-ولی... چرااااا؟
-اون عوضی اوردتش خنگولی من
-من خنگولی نیستم! تازشم... نینی هوس ازینا کرده
و با اخم به وافل که با خامه و بلوبری تزیین شده بود اشاره کرد که باعث خنده جونگکوک شد.
-بیا بریم پایین تا بهت بدم
دست تهیونگ رو گرفت و سینی رو توی سطل پرت کرد.
...
-جیمینییییی!
-حالت خوبه ته؟! کجا برده بودنت؟!
-یادمه به وضوح گفتم راجبش حرف نزنین...
جونگکوک گفت.
-یه جای بد! ولی نینی حالش خوبه!
-پس قراره عمو بشممم؟
یونگی گفت.
-هوم... نینی یه عموی زشت و بوگندو که خیلی دزده داره!
جونگکوک خندید.
-خفه شو کوک
جیمین محکم تهیونگ رو بغل کرد.
-ووواییی خیلی ذوق دارممم! اسمش چیه؟ جنسیتش چی؟! فرشتس یا شیطان؟!
-هی اروم باش بیب
یونگی گفت.
-نیمیدونممم! اون تازه اومده اینجا
و به شکمش اشاره کرد.
یونگی از پشت جیمین رو بغل کرد.
-نظرت چیه یه پسرعمو بهش هدیه بدیم؟
موهای جیمین سیخ شد و صورتش سرخ.
-هی!
تهیونگ تازه متوجه مارک روی گردن جیمین شد.
-مارکت کرددددد؟!
جونگکوک پوزخندی زد.
-پس بلاخره دلشو بدست اوردی؟ یادمه پا نمیداد
-کی میتونه به من نه بگه اخه؟
یونگی گفت و سیس گرفت.
-چیشششش... به نظرم هیچکی از تو خوشش نمیاد
تهیونگ با اخم کیوتی گفت و جیمین رو سمت خودش کشید.
-کسی که دوسم داره جلوتو کوچولو چشاتو وا کن
-جونگکوکیییی! اون خیلی با تهیونگی بدهه!
و خودشو برای جونگکوک لوس کرد.
جونگکوک مشتی تو صورت یونگی کوبید.
-عوضی...
جونگکوک مجبور بود تا برای جلسه ای تهیونگ رو برای نیم ساعت تنها بزاره...
توی اتاق نشسته بود و در حالی که روی تخت با شورتک و تیشرتی نشسته بود و پاهاشو تکون میداد منتظر بود تا براش عصرونشو بیارن و داشت عروسک خرسی که برای نینی کوچولو شون خریده بود رو نگاه میکرد و ذوق میکرد و بلند بلند و شیرین میخندید...
در به صدا در اومد و یه ندیمه با سینی توی دستش وارد اتاق شد و سینی رو روی عسلی گذاشت و تعظیمی کرد.
تهیونگ دست از بلند خندیدن برداشت. اون زن یه الفا بود... ولی به دستور پادشاه ها به خاطر تهیونگ هیچ ندیمه ای حق نداشت الفا باشه! همه بتا بودن!
با اخمی به ندیمه نگاه کرد که متوجه نگاهش روی ران های پر و عسلیش شد.
بدنش شروع به لرزیدن کرد و پاهاش رو با دست هاش پوشوند.
-ت-ت-ت-تو ک-ک-کی ه-هستی؟
ندیمه پوزخند شیطانی ای زد و سرنگی در اورد و خواست توی گردنش بزنه که صدای باز شدن در اومد. جونگکوک با دیدن ندیمه و سرنگ و تهیونگ ترسیده جلو اومد تا ندیمه رو بگیره ولی از پنجره بیرون رفت و فرار کرد.
سمت تهیونگ دوید.
-حالت خوبه؟! کاریت که نکرد نه؟!
تهیونگ با گریه سرش رو تکون داد و محکم به جونگکوک چسبید.
-ک-کوکییی دیگه ن-نرووو
-باش عزیزم گریه نکن دیگه نمیرم
هق هق میکرد که با ازاد شدن رایحه جونگکوک اروم گرفت.
-چهره اش رو خوب دیدی تهیونگ؟
-اهوم... خ-خیلی ترسناک بود ه-همش نگام میکرد ت-تازه ا-الفا ب-بود و ر-رایحش نینی و منو اذیت کرد
-قربون تو و اون نینی بشم من اخه
و بوسه محکمی روی لپ ای اویزونش گذاشت.
-دیگه ناراحت نباش... گیرش میارم
تهیونگ به عصرونه روی عسلی نگاه کرد و خواست بخوره که جونگکوک جلوش رو گرفت.
-نه!
-و-ولی... چرااااا؟
-اون عوضی اوردتش خنگولی من
-من خنگولی نیستم! تازشم... نینی هوس ازینا کرده
و با اخم به وافل که با خامه و بلوبری تزیین شده بود اشاره کرد که باعث خنده جونگکوک شد.
-بیا بریم پایین تا بهت بدم
دست تهیونگ رو گرفت و سینی رو توی سطل پرت کرد.
...
-جیمینییییی!
-حالت خوبه ته؟! کجا برده بودنت؟!
-یادمه به وضوح گفتم راجبش حرف نزنین...
جونگکوک گفت.
-یه جای بد! ولی نینی حالش خوبه!
-پس قراره عمو بشممم؟
یونگی گفت.
-هوم... نینی یه عموی زشت و بوگندو که خیلی دزده داره!
جونگکوک خندید.
-خفه شو کوک
جیمین محکم تهیونگ رو بغل کرد.
-ووواییی خیلی ذوق دارممم! اسمش چیه؟ جنسیتش چی؟! فرشتس یا شیطان؟!
-هی اروم باش بیب
یونگی گفت.
-نیمیدونممم! اون تازه اومده اینجا
و به شکمش اشاره کرد.
یونگی از پشت جیمین رو بغل کرد.
-نظرت چیه یه پسرعمو بهش هدیه بدیم؟
موهای جیمین سیخ شد و صورتش سرخ.
-هی!
تهیونگ تازه متوجه مارک روی گردن جیمین شد.
-مارکت کرددددد؟!
جونگکوک پوزخندی زد.
-پس بلاخره دلشو بدست اوردی؟ یادمه پا نمیداد
-کی میتونه به من نه بگه اخه؟
یونگی گفت و سیس گرفت.
-چیشششش... به نظرم هیچکی از تو خوشش نمیاد
تهیونگ با اخم کیوتی گفت و جیمین رو سمت خودش کشید.
-کسی که دوسم داره جلوتو کوچولو چشاتو وا کن
-جونگکوکیییی! اون خیلی با تهیونگی بدهه!
و خودشو برای جونگکوک لوس کرد.
جونگکوک مشتی تو صورت یونگی کوبید.
-عوضی...
- ۶.۳k
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط