جونگکوکنشنوم به تهیونگ چیزی گفتیوگرنه چیزی میبینی که اون شب برات سرگرمی به حساب ...
𝒻𝒶𝓀ℯ🌞¹²³
جونگکوک:نشنوم به تهیونگ چیزی گفتی…وگرنه چیزی میبینی که اون شب برات سرگرمی به حساب بیاد!
اون داشت منو تهدید به نگفتن میکرد؟ یعنی میخواد اگر به تهیونگ گفتم بلایی سرم بیاره؟
تو اون حالت که نزدیک میشد کمی بل دستام هلش دادم بره عقب. ولی یک اینچ هم تکون نخورد.
عصابم خورد شده بود و نمیدونستم چی به زبون بیارم و چیکار کنم که این عصبانیت فروکش کنه.
بد.ن دا.غش بهم فشار میاورد و من احمق نمیتونستم کاری کنم…
میا:دستت رو بردار…از روی شکمم
واقعا ازش دلخور شدم. اخم داشتم و با حالتی عبوسانه ازش میخواستم دستشو پس بکشه.
اون انگار از اذیت کردنم لذت شدیدی میبرد، پس این اعتراضم براش مثل یک رضایت شیرین بود.
خیلی شیطنت امیز دست بزرگ و مردونه اش رو که انگار تکه ای اتیش بود و با هر لمس گرمایی به جا میزاشت،با.لاتر برد.
دقیقا از زیر فنر سو.تینم عبور کرد و به محل اتصال سیـ.نه ام و بدنم رسید.
معمولا اون قسمت پوست نرم تری داره پس با انگشت اون نرمی رو نوازش کرد و لذت برد…
جونگکوک:د.ختر بد.ی شدی…قبلا لمـ.ست میکر.دم چیزی نمیگفتی…
قبلا؟ این قبلا منو لـ.مس میکرد؟
میا: واسه چی تهدیدم میکنی؟ مثلا میخوای چیکار کنی ها؟ ازت بدم اومد…
جونگکوک:عاوو کوچولو ی ناز…ترسیدی؟ یا شایدم عصبانی شدی؟
دستش رو برداشت و کلا منو توی بغلش کشید. صورتش رو وارد گو.دی گردنم کرد و نفس عمیق کشید.
جونگکوک:میا اون یک تهدید نبود. اخه من چجوری بهت اسیب بزنم؟ این که خواستم بترسونمت طبیعیه! به هرحال منو تو یک رازی داریم…نه؟
اروم سرم رو تکون دادم. هرچی میخوام نمیتونم از این مرتیکه متنفر باشم.اخه چرا؟
میا:خر…عوضی
خودمو توی سینه اش فرو کردم و چشمام رو بستم.
خنده ای تو گلویی کرد و باعث شد سینه ی گرمش بلرزه.
جونگکوک:ولی شاید اگر فحش بدی مجبور بشم تهدیدت کنم و بهشون عمل کنم، هوم؟
ناگهان تخت تکون خورد و یکی بهمون پیوست.
تهیونگ:فکر نمیکنم بتونی دخترمو تهدید کنی!
از پشت محکم منو کشید توی بغلش.
واقعا چجوری میگه ‘دخترم’ بعد طوری منو بغل میکنه انگار من…انگار من کسی هستم که سال ها باهاش خوا.بیده و نسبتی داره. اون خیلی عوضیه!
میا:میشه حداقل موقعه ی خواب دراما نسازیم؟ لطفا؟
«1 هفته بعد»
ما بلخره برگشتیم کره. بلخره! المان با وجود
تموم اتفاقات بینظیر بود. درسته بد گذشت اما مقصرش ادم های اونجا بودن. حتی قبل برگشتن رفتیم موزه ی بیاموه رو دیدیم، واقعا خوش گذشت و من لذت بردم!
حالا برگشتیم و من به اتاق بیدردسر خودم برگشتم. جلوی خونه ی عروسک بزرگی که تهیونگ بهم روز اول هدیه داده بود نشستم و باهاش کمی سرگرم شدم.
زن هایی که توی خونه بودن رفتن. ولی الان چند تا زن دیگه هستند. نمیدونم واقعا نقش این زن ها اینجا چیه. اینا چیکار میکنن تو خونه ی یک غریبه مثل تهیونگ.
خودمو روی تخت انداختم و به سقف خیره شدم
میا:اهه…من اگر یک کاخ-عمارت خود تهیونگ-مثل تهیونگ داشتم عمرا میزاشتم چندتا هر.جایی توش مفتخوری کنند!!
انگار همه دور هم جمع بودن. صدایی که منو از خواب ارامش بخشم بیدار کرد مثل شلوغی همیشه نبود. انگار چند نفر دور یک چیز جمع باشن و راجبش بحث کنند. البته یکم پرانرژی و خوشحال.
اروم از روی تختم بلند شدم و موهامو شونه کردم. کمی خودم رو مرتب کردم که اگر مهمون پایین بود من اراسته باشم. توی خونه هم عادت داشتم پیراهن های ساده ولی خوشگلی بپوشم پس هم راحت بود و هم مناسب این که مهمون منو ببینه. دستم رو روی دستگیره گذاشتم و برای اخرین بار خودمو مرتب کردم. لبخند زدم و دستگیره رو فشار دادم…
یک بار دیگه فشارش دادم. باز نشد.
کمی اخمم تو هم رفت. یعنی چی اخه.
بازم تلاش کردم و تلاش کردم. باز نمیشه. چه اتفاقی افتاده. چه خبره اون پایین…این در لعنتی…
عقب رفتم و کمی فکر کردم. دوباره امتحان کردم.
نه مثل این که واقعا قفل بود. یعنی کار ندیمه هاست؟ اما اونا اونقدر میترسن که با هیچ پولی حاضر به ریسک نیستند!
چون تهیونگ اگر یک اتفاقی بیفته همه رو یک جا تنبیه میکنه طوری که…فکرش رو هم نکنین!
اهی کشیدم. اگر تهیونگ نباشه و اونا داشتن کاری میکردن چی؟ فقط اهی کشیدم و تصمیم گرفتم که صداشون کنم.
دهنم رو کنار درز در گذاشتم و صداشون کردم.
هم تهیونگ و هم ندیمه ها رو. باصدای بلند
میا:اهای…تهیونگ…تهیونگگ. خانم ماری!
مثل این که ماری نیست. چون تنها ندیمه سن بالاتر-سرخدمتکار-و مهربون اینجا بود.
جونگکوک:نشنوم به تهیونگ چیزی گفتی…وگرنه چیزی میبینی که اون شب برات سرگرمی به حساب بیاد!
اون داشت منو تهدید به نگفتن میکرد؟ یعنی میخواد اگر به تهیونگ گفتم بلایی سرم بیاره؟
تو اون حالت که نزدیک میشد کمی بل دستام هلش دادم بره عقب. ولی یک اینچ هم تکون نخورد.
عصابم خورد شده بود و نمیدونستم چی به زبون بیارم و چیکار کنم که این عصبانیت فروکش کنه.
بد.ن دا.غش بهم فشار میاورد و من احمق نمیتونستم کاری کنم…
میا:دستت رو بردار…از روی شکمم
واقعا ازش دلخور شدم. اخم داشتم و با حالتی عبوسانه ازش میخواستم دستشو پس بکشه.
اون انگار از اذیت کردنم لذت شدیدی میبرد، پس این اعتراضم براش مثل یک رضایت شیرین بود.
خیلی شیطنت امیز دست بزرگ و مردونه اش رو که انگار تکه ای اتیش بود و با هر لمس گرمایی به جا میزاشت،با.لاتر برد.
دقیقا از زیر فنر سو.تینم عبور کرد و به محل اتصال سیـ.نه ام و بدنم رسید.
معمولا اون قسمت پوست نرم تری داره پس با انگشت اون نرمی رو نوازش کرد و لذت برد…
جونگکوک:د.ختر بد.ی شدی…قبلا لمـ.ست میکر.دم چیزی نمیگفتی…
قبلا؟ این قبلا منو لـ.مس میکرد؟
میا: واسه چی تهدیدم میکنی؟ مثلا میخوای چیکار کنی ها؟ ازت بدم اومد…
جونگکوک:عاوو کوچولو ی ناز…ترسیدی؟ یا شایدم عصبانی شدی؟
دستش رو برداشت و کلا منو توی بغلش کشید. صورتش رو وارد گو.دی گردنم کرد و نفس عمیق کشید.
جونگکوک:میا اون یک تهدید نبود. اخه من چجوری بهت اسیب بزنم؟ این که خواستم بترسونمت طبیعیه! به هرحال منو تو یک رازی داریم…نه؟
اروم سرم رو تکون دادم. هرچی میخوام نمیتونم از این مرتیکه متنفر باشم.اخه چرا؟
میا:خر…عوضی
خودمو توی سینه اش فرو کردم و چشمام رو بستم.
خنده ای تو گلویی کرد و باعث شد سینه ی گرمش بلرزه.
جونگکوک:ولی شاید اگر فحش بدی مجبور بشم تهدیدت کنم و بهشون عمل کنم، هوم؟
ناگهان تخت تکون خورد و یکی بهمون پیوست.
تهیونگ:فکر نمیکنم بتونی دخترمو تهدید کنی!
از پشت محکم منو کشید توی بغلش.
واقعا چجوری میگه ‘دخترم’ بعد طوری منو بغل میکنه انگار من…انگار من کسی هستم که سال ها باهاش خوا.بیده و نسبتی داره. اون خیلی عوضیه!
میا:میشه حداقل موقعه ی خواب دراما نسازیم؟ لطفا؟
«1 هفته بعد»
ما بلخره برگشتیم کره. بلخره! المان با وجود
تموم اتفاقات بینظیر بود. درسته بد گذشت اما مقصرش ادم های اونجا بودن. حتی قبل برگشتن رفتیم موزه ی بیاموه رو دیدیم، واقعا خوش گذشت و من لذت بردم!
حالا برگشتیم و من به اتاق بیدردسر خودم برگشتم. جلوی خونه ی عروسک بزرگی که تهیونگ بهم روز اول هدیه داده بود نشستم و باهاش کمی سرگرم شدم.
زن هایی که توی خونه بودن رفتن. ولی الان چند تا زن دیگه هستند. نمیدونم واقعا نقش این زن ها اینجا چیه. اینا چیکار میکنن تو خونه ی یک غریبه مثل تهیونگ.
خودمو روی تخت انداختم و به سقف خیره شدم
میا:اهه…من اگر یک کاخ-عمارت خود تهیونگ-مثل تهیونگ داشتم عمرا میزاشتم چندتا هر.جایی توش مفتخوری کنند!!
انگار همه دور هم جمع بودن. صدایی که منو از خواب ارامش بخشم بیدار کرد مثل شلوغی همیشه نبود. انگار چند نفر دور یک چیز جمع باشن و راجبش بحث کنند. البته یکم پرانرژی و خوشحال.
اروم از روی تختم بلند شدم و موهامو شونه کردم. کمی خودم رو مرتب کردم که اگر مهمون پایین بود من اراسته باشم. توی خونه هم عادت داشتم پیراهن های ساده ولی خوشگلی بپوشم پس هم راحت بود و هم مناسب این که مهمون منو ببینه. دستم رو روی دستگیره گذاشتم و برای اخرین بار خودمو مرتب کردم. لبخند زدم و دستگیره رو فشار دادم…
یک بار دیگه فشارش دادم. باز نشد.
کمی اخمم تو هم رفت. یعنی چی اخه.
بازم تلاش کردم و تلاش کردم. باز نمیشه. چه اتفاقی افتاده. چه خبره اون پایین…این در لعنتی…
عقب رفتم و کمی فکر کردم. دوباره امتحان کردم.
نه مثل این که واقعا قفل بود. یعنی کار ندیمه هاست؟ اما اونا اونقدر میترسن که با هیچ پولی حاضر به ریسک نیستند!
چون تهیونگ اگر یک اتفاقی بیفته همه رو یک جا تنبیه میکنه طوری که…فکرش رو هم نکنین!
اهی کشیدم. اگر تهیونگ نباشه و اونا داشتن کاری میکردن چی؟ فقط اهی کشیدم و تصمیم گرفتم که صداشون کنم.
دهنم رو کنار درز در گذاشتم و صداشون کردم.
هم تهیونگ و هم ندیمه ها رو. باصدای بلند
میا:اهای…تهیونگ…تهیونگگ. خانم ماری!
مثل این که ماری نیست. چون تنها ندیمه سن بالاتر-سرخدمتکار-و مهربون اینجا بود.
- ۷.۶k
- ۲۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط