میا
𝒻𝒶𝓀ℯ🌞¹²¹
“میا”
یهو انگار چیزی بهم نزدیک میشد و من برای دفاع از خودم، باید از حالتی که توش مثل یک ماشین از کارافتاده بودم یهو به حرکت دربیام و تکون بخورم. پس خیلی یهو پریدم و نشستم.
میا:کِن…
چهره ی جونگکوک و تهیونگ بود که نگران بود اما رنگ تعجب گرفت. نمیدونم چرا اسم کن رو صدا زدم.
انگشتام بیجون روی لبم نشست. عجیبه…
به صورتشون نگاه کردم. الان تنبیهم میکنند؟
ولی اون ها علامت سوالطور بهم خیره بودند.این یعنی چی؟ اوه…راستی، اینها کن رو نمیشناسن پس عصبانی نمیشن.و خب این یعنی استرس ها باعث میشه من حس کنم توی خوابم زندگی میکنم…عجب..
تهیونگ:میا…کِن یعنی چی؟
جونگکوک:بهتره بگیم یعنی کی…!
تهیونگ اومد روی تخت کنارم نشست. اروم بازوهامو بغل کرد. بخاطر یاداوری صحنه های اون خواب کمی با تهیونگ احساس نا راحتی میکردمو راحت نبودم.
انگار واقعا داشتم دیگه به چشم بابا میدیدمش پس…پس انگار…اه…
میا:راستش…کِن یکشخصیت توی خوابم بود. همین!
جونگکوک:یادته چی…
تهیونگ:بزار شب حرف بزنیم بهتر نیست؟
جونگکوک:موافقم!
جونگکوک به جمع ما پیوست و از اون طرف منو بغـ.ل کرد.
جونگکوک:اوه این بچه ی من کل سفرش رو فقط خوابیده بود!
تهیونگ با صدای لجباز اخم کرد و گفت
تهیونگ:این بچه ی منه جونگکوک. بچه ی واقعی من!!!
جونگکوک:اوه…زهی خیال باطل! بیـ.بی منه…بیـ.بی بیـ.بی
تهیونگ:اوه؟ درست شنیدن گوشام؟ اره؟ چی گفتی تو؟
جونگکوک: امم…منظورم…بچه است…انگلیسی بلد نیستی؟
چقدر دیدن کل کل این دوتا اسکل خوب بود. وقتی
کل کل میکردن انگار دوتا بچه ی پنج ساله ی احمقن!
چقدر هم که من دوست دارم این لحظات رو. مطمئنم اگر بیهوش نمیشدم چیزی عوض نمیشد.
…….
جونگکوک:شام چطور شده؟
میا:عالی…
تهیونگ استین هاش رو بالا زد و متفکر نگاهی بهمون انداخت. پوزخندی دندون نما زد که مشخص بود قصدش مسخره بازیه، اما با غروری کاذب گفت
تهیونگ:تو که نمیتونی به اندازه ی من عالی باشی! مطمئنم این داور کوچک با خوردن تکه ای کوچک از غذا نظرش عوض میشه!
روی میز خم شد و صورتش رو یک سانتی متری صورتم قرار داد. با همون پوزخند دندون نما گفت: نیمخوای تست کنی، داور؟
اهه اینا چقدر احمقن اخه! هر دفعه غذا میخوریم باید این مسخره بازیا رو تحمل کنم. البته چه میشد کرد، این بامزه بودن رو دوست داشتم!
لقمه ای از غذا برداشتم و جوییدم. اشپزی جونگکوک همیشه عالی بوده این مشخصه.
میا:اومم…خوشمزه است. مزه ی شوری داره، ولی به طعمش میاد…
تهیونگ با اخم عقب کشید. ابرویی بالا انداخت
تهیونگ:مطمئنم شف ما امروز تقلب کرده!
جونگکوک با پوزخند گفت:مشخصه، اون هم چه تقلبی!
کمی سرم رو کج کردم و بهش نگاه کردم. کمی چهره ام درهم رفت
میا:خب مستر چه تقلبی؟
با غرور ایستاد و گفت:عصاره ی وجودم!
اب دهنم پرید توی گلوم و باعث شد کلی سرفه کنم. یعنی چی؟ این چه معنی داشت؟
«دستی توی جیب شلوارش برد و دسته ای اسکناس گذاشت روی میز..
میا:واقعا واسه یک چیز مسخره؟
تهیونگ با عصبانیت از روی میز بلند شد. به سمت جونگکوک رفت و با انگشت به وسط پیشونیش ضربه ای زد و با عصبانیت لب زد
تهیونگ:میا...اون کیک رو بنداز توی سطل اشغال..عو.ضی چرا این کار رو کردی.
میا با حالت گیجی بهشون خیره شد.نمیدونست با کیکی که جونگکوک براش زحمت کشیده چیکار کنه. اما چه چیزی میشد توی کیک ریخت؟
جونگکوک:هی هیونگ من براش زحمت کشیدم!
تهیونگ:میا..نشنیدی؟دوباره تکرار کنم؟
جونگکوک با کج کردن سرش میا رو توی مسیر دیدش قرار داد.با بستن چشم هاش بهش این اطمینان رو داد که از این کار ناراحت نمیشه..
میا هم از روی ناچاری بین این دو بچه بلند شد و کیک رو انداخت.
میا:چی توش بود؟
……..
کی اول اعتراف میکرد؟درسته اونی که گناهکار بود!
………
میا:باورم نمیشه..تو الان اسـ.پرم خودت رو توی کیک ریختی؟جدی؟مگه دیوونه ای؟»
(بعضی جمله ها رو کوتاه کردم)
این یک خاطره ی تلخ زیبا بود. ولی چرا دوباره تکرار شد…اون دو نفر با حالتی علامت سوال بهش نگاه میکردن.
میا:برای چی همچین چیزی توی غذا ریختی؟ ها؟
عصبانیت توی صدام موج میزد. لعنتی بدم میاد از این که دوباره اون اتفاقا تکرار بشن!
جونگکوک دستپاچه شده بود. نمیدونست دارم چی میگم
جونگکوک:من فقط عصاره ی گوشت رو توی سس ریختم به جای اب معمولی…برای همین شوری اب گوشت رو به خودش گرفته.
سرش رو کج کرد و با اون دوتا تیله ی مشکی بهم خیره شد. چی؟ عصاره ی گوشت؟ اروم اخم بین ابروهام باز شد و ناباوری توی چهره ام اومد. واقعا؟
میا:اوه…کوک…ببخشید..
“میا”
یهو انگار چیزی بهم نزدیک میشد و من برای دفاع از خودم، باید از حالتی که توش مثل یک ماشین از کارافتاده بودم یهو به حرکت دربیام و تکون بخورم. پس خیلی یهو پریدم و نشستم.
میا:کِن…
چهره ی جونگکوک و تهیونگ بود که نگران بود اما رنگ تعجب گرفت. نمیدونم چرا اسم کن رو صدا زدم.
انگشتام بیجون روی لبم نشست. عجیبه…
به صورتشون نگاه کردم. الان تنبیهم میکنند؟
ولی اون ها علامت سوالطور بهم خیره بودند.این یعنی چی؟ اوه…راستی، اینها کن رو نمیشناسن پس عصبانی نمیشن.و خب این یعنی استرس ها باعث میشه من حس کنم توی خوابم زندگی میکنم…عجب..
تهیونگ:میا…کِن یعنی چی؟
جونگکوک:بهتره بگیم یعنی کی…!
تهیونگ اومد روی تخت کنارم نشست. اروم بازوهامو بغل کرد. بخاطر یاداوری صحنه های اون خواب کمی با تهیونگ احساس نا راحتی میکردمو راحت نبودم.
انگار واقعا داشتم دیگه به چشم بابا میدیدمش پس…پس انگار…اه…
میا:راستش…کِن یکشخصیت توی خوابم بود. همین!
جونگکوک:یادته چی…
تهیونگ:بزار شب حرف بزنیم بهتر نیست؟
جونگکوک:موافقم!
جونگکوک به جمع ما پیوست و از اون طرف منو بغـ.ل کرد.
جونگکوک:اوه این بچه ی من کل سفرش رو فقط خوابیده بود!
تهیونگ با صدای لجباز اخم کرد و گفت
تهیونگ:این بچه ی منه جونگکوک. بچه ی واقعی من!!!
جونگکوک:اوه…زهی خیال باطل! بیـ.بی منه…بیـ.بی بیـ.بی
تهیونگ:اوه؟ درست شنیدن گوشام؟ اره؟ چی گفتی تو؟
جونگکوک: امم…منظورم…بچه است…انگلیسی بلد نیستی؟
چقدر دیدن کل کل این دوتا اسکل خوب بود. وقتی
کل کل میکردن انگار دوتا بچه ی پنج ساله ی احمقن!
چقدر هم که من دوست دارم این لحظات رو. مطمئنم اگر بیهوش نمیشدم چیزی عوض نمیشد.
…….
جونگکوک:شام چطور شده؟
میا:عالی…
تهیونگ استین هاش رو بالا زد و متفکر نگاهی بهمون انداخت. پوزخندی دندون نما زد که مشخص بود قصدش مسخره بازیه، اما با غروری کاذب گفت
تهیونگ:تو که نمیتونی به اندازه ی من عالی باشی! مطمئنم این داور کوچک با خوردن تکه ای کوچک از غذا نظرش عوض میشه!
روی میز خم شد و صورتش رو یک سانتی متری صورتم قرار داد. با همون پوزخند دندون نما گفت: نیمخوای تست کنی، داور؟
اهه اینا چقدر احمقن اخه! هر دفعه غذا میخوریم باید این مسخره بازیا رو تحمل کنم. البته چه میشد کرد، این بامزه بودن رو دوست داشتم!
لقمه ای از غذا برداشتم و جوییدم. اشپزی جونگکوک همیشه عالی بوده این مشخصه.
میا:اومم…خوشمزه است. مزه ی شوری داره، ولی به طعمش میاد…
تهیونگ با اخم عقب کشید. ابرویی بالا انداخت
تهیونگ:مطمئنم شف ما امروز تقلب کرده!
جونگکوک با پوزخند گفت:مشخصه، اون هم چه تقلبی!
کمی سرم رو کج کردم و بهش نگاه کردم. کمی چهره ام درهم رفت
میا:خب مستر چه تقلبی؟
با غرور ایستاد و گفت:عصاره ی وجودم!
اب دهنم پرید توی گلوم و باعث شد کلی سرفه کنم. یعنی چی؟ این چه معنی داشت؟
«دستی توی جیب شلوارش برد و دسته ای اسکناس گذاشت روی میز..
میا:واقعا واسه یک چیز مسخره؟
تهیونگ با عصبانیت از روی میز بلند شد. به سمت جونگکوک رفت و با انگشت به وسط پیشونیش ضربه ای زد و با عصبانیت لب زد
تهیونگ:میا...اون کیک رو بنداز توی سطل اشغال..عو.ضی چرا این کار رو کردی.
میا با حالت گیجی بهشون خیره شد.نمیدونست با کیکی که جونگکوک براش زحمت کشیده چیکار کنه. اما چه چیزی میشد توی کیک ریخت؟
جونگکوک:هی هیونگ من براش زحمت کشیدم!
تهیونگ:میا..نشنیدی؟دوباره تکرار کنم؟
جونگکوک با کج کردن سرش میا رو توی مسیر دیدش قرار داد.با بستن چشم هاش بهش این اطمینان رو داد که از این کار ناراحت نمیشه..
میا هم از روی ناچاری بین این دو بچه بلند شد و کیک رو انداخت.
میا:چی توش بود؟
……..
کی اول اعتراف میکرد؟درسته اونی که گناهکار بود!
………
میا:باورم نمیشه..تو الان اسـ.پرم خودت رو توی کیک ریختی؟جدی؟مگه دیوونه ای؟»
(بعضی جمله ها رو کوتاه کردم)
این یک خاطره ی تلخ زیبا بود. ولی چرا دوباره تکرار شد…اون دو نفر با حالتی علامت سوال بهش نگاه میکردن.
میا:برای چی همچین چیزی توی غذا ریختی؟ ها؟
عصبانیت توی صدام موج میزد. لعنتی بدم میاد از این که دوباره اون اتفاقا تکرار بشن!
جونگکوک دستپاچه شده بود. نمیدونست دارم چی میگم
جونگکوک:من فقط عصاره ی گوشت رو توی سس ریختم به جای اب معمولی…برای همین شوری اب گوشت رو به خودش گرفته.
سرش رو کج کرد و با اون دوتا تیله ی مشکی بهم خیره شد. چی؟ عصاره ی گوشت؟ اروم اخم بین ابروهام باز شد و ناباوری توی چهره ام اومد. واقعا؟
میا:اوه…کوک…ببخشید..
- ۱۰.۵k
- ۲۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط