{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

میا

𝒻𝒶𝓀ℯ🌞¹²²


“میا”
میا:اوه کوک ببخشید…
سرم رو پایین انداختم. حس میکردم قلبم از کار افتاده و تمام خونی رو که پمپاژ میکرد زیر گونه هام تجمع کرده. این رفتار یهویی توی همچین جو شادی غیرقابل توضیح بود. تهیونگ که تا الان نظاره گر بود، جلو بلخره تعجبش رو به زبون اورد…

تهیونگ:میا…فکر کردی جونگکوک چی توش ریخته؟ اخه برای چی سر این موضوع اینقدر عصبانی شدی؟

چی بگم بهش؟ بگم چون فقط یک خواب دیدم که جونگکوک توش اونکارو کرد پس حتما این کارو الانم کرده؟ فقط با اهی سرم رو پایین انداختم و به میز خیره شدم.

میا:میشه…میشه…بعدا حرف بزنیم؟

………

تهیونگ:منم موافقم…اینجا انگار اونقدرا خوب نبوده. شاید باید فقط…

تهیونگ با دیدن من که از تو اتاق بیرون اومدم حذفش رو‌ قط کرد. لبخندی بهم زد و اشاره کرد برم پیشش.
رفتم و پیشش‌ نشستم.‌

میا:چی میگفتی؟
تهیونگ:اهه…خب با جونگکوک تصمیم گرفتیم برگردیم. برگردیم کره. شاید باید موقعه ی دیگه ای‌ سفر بریم، هوم؟

شاید حق با اونا باشه سفر اصلا خوب نبود. شاید کمه ولی منم دوست دارم برگردیم.
شاید موقعه ی دیگه عالی باشه…

میا:راست میگین. منم موافقم…

کمی حرف زدیم و یکم خوراکی خوردیم. با جونگکوک بازی کردیم و اون برامون داستای بچگیشو تعریف کرد…نمیدونم، داشتن این دو نفر به عنوان پارتنر چطوره، یا به عنوان خانواده.
ولی دوست دارم این دو نفر رو فقط داشته باشم، یعنی هم به عنوانه….هی میا تمومش کن. تو فقط یک بچه ای هستی که کامل ۱۵ سالت نشده.اون وقت داری…اهه…
بیخیال وقت خواب شد و ما رفتیم بخوابیم. تهیونگ داشت مسواک میزد. روی تخت بودم که یهو جونگکوک اومد.خودشو انداخت روی تخت و منو کشید توی بغلش. پشت گوشم اروم حرف میزد و اینکار منو قلقلک میداد.

جونگکوک:هی دختره…یادته یک شب خونه من خوابیدی؟
با فکر اون شب لبخندی داشت روی لبم میومد که به زور پسش میزدم‌.
میا:اره…
جونگکوک:قصد داری به تهیونگ بگی چیکار کردیم؟
کمی خیز گرفته بود روم و خدای من…نمیدونم چرا یک دفعه ای اینقدر جذاب شده بود…نور ملایم توی صورتش میزدو پیرسینگاش برق میزد. زیادی روم نبود ولی چون یکم بالا اومده بود کول و سرشونه های ماهیچه ایش و عضله هاش…خدایا نه. چهره ی جذابی هم داره…
میا:جون…جونگکوک…
کمی صورتش رو نزد.یک تر کرد.
جونگکوک: قلب جونگکوک…

خدایاااا این ‌پسر میدونه چجوری دیوونم کنه!
تهیونگ لعنتی خواهش میکنم مسواک زدنتو طولانی تر کن!!!!
میا:چرا..یهو…پرسیدی؟
جونگکوک:میخواستم بدونم چه نظری راجبش داشتی…
میا:اوه عاهمم…نمیدونم…

خنده ی تو گلویی کرد. صداش خیلی بمه…عو.ضی…
قصد داشت با این کار چیو ثابت کنه؟ ناگهان دستش رو رو.ی شـ.کمم حس کردم. داشت با.لا میرفت تا زمانی که به ز.یر سیـ.نه هام رسید.

جونگکوک:نشنوم به تهیونگ چیزی گفتی…وگرنه چیزی میبینی که اون شب برات سرگرمی به حساب بیاد!
دیدگاه ها (۱)

𝒻𝒶𝓀ℯ🌞¹²³جونگکوک:نشنوم به تهیونگ چیزی گفتی…وگرنه چیزی میبینی ...

𝒻𝒶𝓀ℯ🌞¹²⁴وقتی داد زدم کمی، فقط کمی صدا ها کاهش یافت. ترق ترق ...

𝒻𝒶𝓀ℯ🌞¹²¹“میا”یهو انگار چیزی بهم نزدیک میشد و من برای دفاع از...

𝒻𝒶𝓀ℯ🌞¹²⁰“جونگکوک”غذای من و تهیونگ تقریبا داشت تموم میشد. چی ...

𝒻𝒶𝓀ℯ🌞¹¹⁵میا:بابا...تهیونگ:اوه میا...باورم نمیشد من هنوز اونج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط