{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو ساسونارو

سناریو ساسونارو

# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️

## قسمت پنجم: تاریکیِ آشنا

صدایِ بسته شدنِ در، سکوتِ سنگینی را در اتاق انداخت. ناروتو، همچنان که دستبندهایِ فلزیِ سرد از مچ‌هایش باز شده بودند، به جایِ خالیِ ساسوکه خیره ماند. رفتارش، مثلِ همیشه، سرد و بی‌تفاوت بود. انگار که تمامِ آن اعترافِ تلخ، فقط حرف‌هایِ بی‌اهمیتی بود که از دهانش خارج شده بود.

«من دنیایِ خودمو دارم!» ناگهان، صدایش در اتاق پیچید، بلند و پر از اندوه. «من دوستامو دارم! مدرسه میرم! تویِ کافه کار می‌کنم! نمی‌تونم… نمی‌تونم همه‌چیز رو همینجوری ول کنم و اینجا بمونم!»

ایتاچی، که در کنارِ در ایستاده بود و سکوتِ ناروتو را حس می‌کرد، با لحنی آرام و امیدوار گفت: «ناروتو، می‌فهمم. درک می‌کنم که دلت برایِ دنیایِ خودت تنگ می‌شه. ولی اگر بتونی با ما کنار بیای و اینجا بمونی… شاید بتونیم راهی پیدا کنیم. شاید بتونیم… چند وقت یکبار، تو رو به دنیایِ خودت ببریم.»

مکثی کرد و ادامه داد: «ولی باید خیلی مراقب باشیم. این دنیا، پر از خطره. و تو هم باید به ما کمک کنی. باید سعی کنی با ما کنار بیای.»

ناروتو، جوابی نداد. فقط سکوت کرد. کلماتِ ایتاچی، در ذهنش پژواک می‌یافتند. دنیایِ خودش… دوستاش… کافه… مدرسه… و حالا این دنیایِ تاریک و زیبا، این قصرِ افسانه‌ای، و این خاندانِ خون‌آشام.

یکی از نگهبانانِ قصر، که تا آن لحظه بی‌صدا کنارِ دیوار ایستاده بود، جلو آمد و با احترام سر تکان داد. «آماده‌اید، ارباب؟»

ناروتو، سرش را بلند کرد و به ایتاچی نگاه کرد. ایتاچی، با لبخندی کوچک، سرش را به نشانه‌یِ تأیید تکان داد. «برویم.»

آنها از اتاقِ ساسوکه خارج شدند و در راهروهایِ وسیعِ قصر به راه افتادند. ناروتو، با هر قدم، شگفت‌زده‌تر می‌شد. قصر، درست مثلِ توصیفاتی بود که در داستان‌هایِ قدیمی شنیده بود؛ تاریک، باشکوه، و با زیبایی‌ای که در عینِ حال، ترسناک بود. پارچه‌هایِ مخملِ قرمزِ خون‌آشامی، دیوارها را پوشانده بودند و نمادِ خاندانِ اوچیها، در جایِ جایِ قصر دیده می‌شد. اما در سقفِ راهرویی که از آن می‌گذشتند، نمادِ بزرگِ خورشید، با شکوهی خاص می‌درخشید.

«اینجا… اتاقِ مادرِ ساسوکه بود؟» ناروتو، با کنجکاوی پرسید.

ایتاچی، سرش را تکان داد. «بله. و حالا… متعلق به توست. امیدواریم بتونی اینجا احساسِ راحتی کنی.»

وقتی به اتاقِ جدیدِ ناروتو رسیدند، او باز هم متعجب شد. اتاق، برخلافِ تصورِ اولیه‌اش، خیلی بزرگ و پر زرق و برق نبود. ساده، اما زیبا بود. دیوارهایِ آجریِ قدیمی، با پارچه‌هایِ مخملِ قرمزِ تیره پوشیده شده بود و پرچمِ خاندانِ اوچیها، با ظرافت رویِ یکی از دیوارها نصب شده بود. در مرکزِ اتاق، تختِ بزرگی قرار داشت و بالایِ آن، نمادِ خورشید، با نوری ملایم می‌درخشید. انگار که تاریخ، در این اتاق، با آینده پیوند خورده بود.

ناروتو، با چشمانی گرد شده به اطراف نگاه کرد. هنوز کلی سوال در ذهنش بود. گرگینه‌ها؟ چطور باید از خودش محافظت می‌کرد؟ چه زمانی می‌توانست به دنیایِ خودش برگردد؟ اما در آن لحظه، هیچ‌کدام از این سوال‌ها، اهمیتِ چندانی نداشتند.

او، حسِ غریبی داشت. این جهانِ زیرزمینی، با دنیایِ خودش هیچ شباهتی نداشت، اما دیگر احساسِ بیگانگیِ کامل نمی‌کرد. انگار که بخشی از این تاریکیِ زیبا، او را نیز در آغوش گرفته بود.

با خستگی، به سمتِ تخت رفت و رویِ آن دراز کشید. ملافه‌هایِ نرم و خنک، بدنش را در بر گرفتند. چشمانش را بست. اشک، بی‌اختیار از گوشه‌یِ چشمانش جاری شد و رویِ بالشِ پر از گلِ رزِ قرمز ریخت. اشکِ ترس؟ اشکِ غم؟ یا شاید… اشکِ پذیرش؟ 😔💔🥀
دیدگاه ها (۲)

سناریو ساسونارو# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️## ق...

سناریو ساسونارو ادامه ی سناریو قبلی...حرف‌هایِ ایتاچی، مثلِ ...

سناریو ساسونارو# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️## ق...

سناریو ساسوناروادامه ی قسمت قبل...ایتاچی، سعی کرد آرامش را ح...

سناریو ساسوناروادامه ی قسمت قبلی...ناروتو، با چشمانی گرد شده...

سناریو ساسونارو# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️## ق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط