.𝓜𝓮, 𝔂𝓸𝓾 𝓪𝓷𝓭 𝓪 𝓷𝓸
.𝓜𝓮, 𝔂𝓸𝓾 𝓪𝓷𝓭 𝓪 𝓷𝓸
من°تو°و°یک°نه
.🪄
.🔮
.🪄
پارت ۳۴:
شب بود، بارون میبارید. آت توی اتاقش نشسته بود و به بارون نگاه میکرد که موبایلش روشن شد. پیام از جیمین:
«آت، میتونم بیام پیشت؟»
آت چند ثانیه به پیام خیره شد، بعد جواب داد:
«چرا؟»
جیمین: «چون دلم گرفته. چون فقط تو میتونی آرومم کنی.»
آت نفس عمیقی کشید و تایپ کرد: «بیا. ولی نیم ساعت بیشتر نه.»
۱۰ دقیقه بعد، جیمین جلوی خونهش بود. کاپشنش خیس بارون بود. آت در رو باز کرد و با تعجب گفت:
· «جیمین، چرا چتر برنداشتی؟»
جیمین با صدای گرفته گفت:
· «چون عجله داشتم. میخواستم ببینمت.»
آت راهش داد تا بره توی نشیمن. جیمین نشست روی مبل، موهاش خیس بود و قطرات بارون از صورتش میچکید. آت رفت یه حوله آورد و داد دستش:
· «اینو بگیر، خشک کن.»
جیمین حوله رو گرفت، ولی به جای صورت، به آت نگاه کرد. با چشمانی که برق میزد:
· «آت... امروز با پدرم دعوام شد. گفت اگه بازم باهات وقت بگذرونم، دانشگاه رو میبندم به روم. گفت تو برای من خوب نیستی.»
آت نشست روبروش و گفت:
· «شاید پدرت راست میگه. من واقعاً برای تو خوب نیستم، جیمین. من پر از راز و خطرام.»
جیمین حوله رو پرت کرد کنار و دستای آت رو گرفت:
· «آت، به من بگو چی هست که اینقدر ازش میترسی؟ من پسر رئیس مافیای دانشگاهم، هزار تا آدم زیر دستم هست. چی میتونه اونقدر خطرناک باشه که نتونی به من بگی؟»
آت نگاهش رو به زمین دوخت. چند ثانیه سکوت. بارون به شیشه میخورد. بعد با صدای لرزانی گفت:
· «جیمین... یه برادر دارم. اسمش شوگاست.»
جیمین یهو رنگش پرید. دستای آت رو ول کرد و با تعجب گفت:
· «شوگا؟ شوگای همکارم؟ تو... خواهر شوگایی؟»
آت سری تکون داد و اشک توی چشماش جمع شد:
· «آره. اون دو سال پیش به من گفت داره میره کانادا برای کار. ولی من فهمیدم که اون عضو گروه شماست. اومده بود که از داخل ضربه بزنه، چون پدر جیمین به خانوادهی ما خیانت کرده. منم اومدم دانشگاه که بهش کمک کنم، بدون اینکه کسی بفهمه. ولی بعدش... تو رو دیدم. و همه چی بهم ریخت.»
جیمین بلند شد و چند قدم توی اتاق راه رفت. دستش رو به موهاش کشید و با عصبانیت گفت:
· «پس تو از اول اینجا بودی که به من ضربه بزنی؟»
آت بلند شد و رفت جلو جیمین:
این پارت جا نمیشه ادامه پست بعد
من°تو°و°یک°نه
.🪄
.🔮
.🪄
پارت ۳۴:
شب بود، بارون میبارید. آت توی اتاقش نشسته بود و به بارون نگاه میکرد که موبایلش روشن شد. پیام از جیمین:
«آت، میتونم بیام پیشت؟»
آت چند ثانیه به پیام خیره شد، بعد جواب داد:
«چرا؟»
جیمین: «چون دلم گرفته. چون فقط تو میتونی آرومم کنی.»
آت نفس عمیقی کشید و تایپ کرد: «بیا. ولی نیم ساعت بیشتر نه.»
۱۰ دقیقه بعد، جیمین جلوی خونهش بود. کاپشنش خیس بارون بود. آت در رو باز کرد و با تعجب گفت:
· «جیمین، چرا چتر برنداشتی؟»
جیمین با صدای گرفته گفت:
· «چون عجله داشتم. میخواستم ببینمت.»
آت راهش داد تا بره توی نشیمن. جیمین نشست روی مبل، موهاش خیس بود و قطرات بارون از صورتش میچکید. آت رفت یه حوله آورد و داد دستش:
· «اینو بگیر، خشک کن.»
جیمین حوله رو گرفت، ولی به جای صورت، به آت نگاه کرد. با چشمانی که برق میزد:
· «آت... امروز با پدرم دعوام شد. گفت اگه بازم باهات وقت بگذرونم، دانشگاه رو میبندم به روم. گفت تو برای من خوب نیستی.»
آت نشست روبروش و گفت:
· «شاید پدرت راست میگه. من واقعاً برای تو خوب نیستم، جیمین. من پر از راز و خطرام.»
جیمین حوله رو پرت کرد کنار و دستای آت رو گرفت:
· «آت، به من بگو چی هست که اینقدر ازش میترسی؟ من پسر رئیس مافیای دانشگاهم، هزار تا آدم زیر دستم هست. چی میتونه اونقدر خطرناک باشه که نتونی به من بگی؟»
آت نگاهش رو به زمین دوخت. چند ثانیه سکوت. بارون به شیشه میخورد. بعد با صدای لرزانی گفت:
· «جیمین... یه برادر دارم. اسمش شوگاست.»
جیمین یهو رنگش پرید. دستای آت رو ول کرد و با تعجب گفت:
· «شوگا؟ شوگای همکارم؟ تو... خواهر شوگایی؟»
آت سری تکون داد و اشک توی چشماش جمع شد:
· «آره. اون دو سال پیش به من گفت داره میره کانادا برای کار. ولی من فهمیدم که اون عضو گروه شماست. اومده بود که از داخل ضربه بزنه، چون پدر جیمین به خانوادهی ما خیانت کرده. منم اومدم دانشگاه که بهش کمک کنم، بدون اینکه کسی بفهمه. ولی بعدش... تو رو دیدم. و همه چی بهم ریخت.»
جیمین بلند شد و چند قدم توی اتاق راه رفت. دستش رو به موهاش کشید و با عصبانیت گفت:
· «پس تو از اول اینجا بودی که به من ضربه بزنی؟»
آت بلند شد و رفت جلو جیمین:
این پارت جا نمیشه ادامه پست بعد
- ۲۸
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط