ادامه پارت ۳۴
ادامه پارت ۳۴
· «نه! اولش آره، فکر میکردم همهتون یه هستین. ولی تو رو که شناختم، دیدم فرق داری. جیمین، من بهت دروغ گفتم، ولی احساساتم دروغ نبود. اون نگاهایی که بهم کردی، اون قهوهها، اون دستبند... همهش واقعی بود.»
جیمین ایستاد و به چشماش نگاه کرد. بارون هنوز میبارید. با صدای گرفته گفت:
· «پس شوگا الان اینجاست که چی کار کنه؟»
آت: «نمی دونم. به من نگفته. ولی میدونم که اگه پدرت بفهمه شوگا برادرمه، هر دو رو میکشه. جیمین، من به تو اعتماد کردم. حالا تو باید تصمیم بگیری: یا به پدرت میگی و منو نابود میکنی، یا کمکم میکنی که شوگا رو نجات بدم.»
جیمین چند ثانیه بهش خیره شد. بعد دستش رو دراز کرد و صورت آت رو گرفتم:
«آت... تو نمیدونی چقدر دوستت دارم. حتی با این راز، حتی با این دروغ. من به پدرم چیزی نمیگم. ولی تو باید قول بدی که دیگه از من چیزی پنهون نکنی.»
آت اشکاش سرازیر شد و گفت:
· «قول میدم. جیمین، متاسفم که اولش بهت نگفتم. ولی دیگه هیچ رازی بین ما نیست.»
جیمین آروم بغلش کرد و گفت:
· «باشه. حالا باید بریم پیش شوگا و یه برنامه بچینیم، قبل از اینکه پدرم چیزی بفهمه.»
· «نه! اولش آره، فکر میکردم همهتون یه هستین. ولی تو رو که شناختم، دیدم فرق داری. جیمین، من بهت دروغ گفتم، ولی احساساتم دروغ نبود. اون نگاهایی که بهم کردی، اون قهوهها، اون دستبند... همهش واقعی بود.»
جیمین ایستاد و به چشماش نگاه کرد. بارون هنوز میبارید. با صدای گرفته گفت:
· «پس شوگا الان اینجاست که چی کار کنه؟»
آت: «نمی دونم. به من نگفته. ولی میدونم که اگه پدرت بفهمه شوگا برادرمه، هر دو رو میکشه. جیمین، من به تو اعتماد کردم. حالا تو باید تصمیم بگیری: یا به پدرت میگی و منو نابود میکنی، یا کمکم میکنی که شوگا رو نجات بدم.»
جیمین چند ثانیه بهش خیره شد. بعد دستش رو دراز کرد و صورت آت رو گرفتم:
«آت... تو نمیدونی چقدر دوستت دارم. حتی با این راز، حتی با این دروغ. من به پدرم چیزی نمیگم. ولی تو باید قول بدی که دیگه از من چیزی پنهون نکنی.»
آت اشکاش سرازیر شد و گفت:
· «قول میدم. جیمین، متاسفم که اولش بهت نگفتم. ولی دیگه هیچ رازی بین ما نیست.»
جیمین آروم بغلش کرد و گفت:
· «باشه. حالا باید بریم پیش شوگا و یه برنامه بچینیم، قبل از اینکه پدرم چیزی بفهمه.»
- ۶۰
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط