⊱⋅ ──────•🦉♾🦇•────── ⋅⊰
⊱⋅ ──────•🦉♾🦇•────── ⋅⊰
پارت 43
[ شروعی دیگر 🖤✨ ]
#دیانا🎀
سرشو انداخت پایین و در همون حال گفت :< عذاب وجدان تمام وجودمو گرفته لعنتی... >
پوزخندی زدمو گفتم :< مگه تو وجدانم داری؟! >
سریع سرشو گرفت بالا و گفت :< آره!انقدری که میخواستم برم اداره پلیس و اعتراف کنم که همه چی تقصیر من بود!تو بیگناه بودی...ولی
نمیتونم...یعنی نمیخوام!بخاطر یه نفرم که شده نمیخوام اینکارو انجام بدم... >
دیانا :< بخاطر کی؟بخاطر کی این بلا رو سرم آوردی؟ >
خنده ی هستریکی کرد و گوشیشو درآورد...هنوز چاقوش زیر گلوم بود...یکم گشت و عکسی رو جلوی روم
گرفت...یه پسر! آشنا بود...ولی من روزی هزارنفرو می دیدم...اینو از کجا یادم باشه؟!
پارسا :< یادت میاد؟ >
سرمو به عالمت منفی تکون دادم...عصبی تر گفت :< این داداشمه عوضی، پارسیا! همونی که اون روز اومد توی وَنِت و ازت خواست باهاش ازدواج کنی!ولی تو... >
آروم تر ادامه داد :< تو چیکار کردی؟با بی رحمی تمام گفتی به درک که عاشقمی! >
داد زد :< حالا یادت اومد؟! >
به گریه افتادو ادامه داد :< خودشو کشت...بخاطر توئه عوضی خودشو کشت! >
با ناباوری زل زده بودم بهش...کشت؟نه..آخه..واقعا حرفی نداشتم بزنم..
با صدای لرزونی گفتم :< متاسفم... >
خنده ی عصبی سر داد و گفت :< دیگه فایده نداره...میخوام بکشمت که خیالم راحت شه.. >
پارت 43
[ شروعی دیگر 🖤✨ ]
#دیانا🎀
سرشو انداخت پایین و در همون حال گفت :< عذاب وجدان تمام وجودمو گرفته لعنتی... >
پوزخندی زدمو گفتم :< مگه تو وجدانم داری؟! >
سریع سرشو گرفت بالا و گفت :< آره!انقدری که میخواستم برم اداره پلیس و اعتراف کنم که همه چی تقصیر من بود!تو بیگناه بودی...ولی
نمیتونم...یعنی نمیخوام!بخاطر یه نفرم که شده نمیخوام اینکارو انجام بدم... >
دیانا :< بخاطر کی؟بخاطر کی این بلا رو سرم آوردی؟ >
خنده ی هستریکی کرد و گوشیشو درآورد...هنوز چاقوش زیر گلوم بود...یکم گشت و عکسی رو جلوی روم
گرفت...یه پسر! آشنا بود...ولی من روزی هزارنفرو می دیدم...اینو از کجا یادم باشه؟!
پارسا :< یادت میاد؟ >
سرمو به عالمت منفی تکون دادم...عصبی تر گفت :< این داداشمه عوضی، پارسیا! همونی که اون روز اومد توی وَنِت و ازت خواست باهاش ازدواج کنی!ولی تو... >
آروم تر ادامه داد :< تو چیکار کردی؟با بی رحمی تمام گفتی به درک که عاشقمی! >
داد زد :< حالا یادت اومد؟! >
به گریه افتادو ادامه داد :< خودشو کشت...بخاطر توئه عوضی خودشو کشت! >
با ناباوری زل زده بودم بهش...کشت؟نه..آخه..واقعا حرفی نداشتم بزنم..
با صدای لرزونی گفتم :< متاسفم... >
خنده ی عصبی سر داد و گفت :< دیگه فایده نداره...میخوام بکشمت که خیالم راحت شه.. >
- ۹.۳k
- ۲۳ تیر ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط