⊱⋅ ──────•🦉♾🦇•────── ⋅⊰
⊱⋅ ──────•🦉♾🦇•────── ⋅⊰
پارت 44
[ شروعی دیگر 🖤✨ ]
#دیانا🎀
جوش آوردم :< اون بلا رو سرم آوردی بس نبود؟! بردارت هر غلطی کرد تو حق نداشتی اونکارو باهام بکنی...آبرومو
ببری...زندگیمو جهنم کنی... >
پوزخندی زدو گفت :< توئم با همون یه جمله ات زندگی کل خونواده رو جهنم کردی... >
زل زدم توی چشماش...از این زندگی خسته شده بودم...با خونسردی گفتم :< باشه.منو بکش >
چشماش درشت شد...شاید انتظار نداشت..چشمامو بستم...یهویی چاقو از روی گردنم برداشته شد!
چشم باز کردم دیدم ارسلان افتاده به جون پارسا! خشک به دیوار چسبیده بودم...نگاهم به ارسلانی که عصبی داشت پارسا رو میزد
خیره شد...المصب عجب قدرتی داشت!مغزم به کار افتاد و از پارسا جداش کردم...داد زدم :< ارسلان! بسه..بریم.. >
ارسلان نگاه پر نفرتی به پارسا که بلند شدو از کوچه بیرون رفت انداخت و دستمو گرفت و بُرد داخل حیاط...دستمو
ول کرد...برگشت سمتمو گفت :< همون عوضی بود؟ >
در حالی که بغضمو قورت میدادم سرمو تکون دادم...ارسلان یکم سرشو خم کردو گلومو نگاه کرد...با حرص گفت :< بشکنه دستش... >
دستمو گرفت و بُرد توی طبقه اول...نشوندم روی مبل و رفت توی آشپزخونه...بعد چند دقیقه اومدو گفت :< الان میام... >
پالتوشو از اتاق برداشت و رفت...به گلوم دست کشیدم...سوزشو الان حس کردم...دستم خونی شد...یه دستمال
برداشتم و گذاشتم روش...2دقیقه گذشت...چشمم خورد به در اتاق ارسلان...توی همون حالم فضولیم گُل کرد...هیچ
جوره نمیتونستم بیخیال این فرصت شم...فوقش درو باز میکنم یه نگاه میندازم...
بلند شدمو به سمت در رفتم...آروم بازش کردم...سرک کشیدم...سلیقه اتاقشم خوبه...چشمم خورد به یه پوستر بزرگ روبروی تختش...
باعث شد درو بیشتر باز کنمو وارد اتاق بشم...روبروی پوستر وایسادم...بهش دست کشیدم و متعجب زیرلب گفتم :< اینکه...منم!.. >
گیج به عکس نگاه کردم که صدای ارسلان باعث شد با ترس برگردم سمت در..
پارت 44
[ شروعی دیگر 🖤✨ ]
#دیانا🎀
جوش آوردم :< اون بلا رو سرم آوردی بس نبود؟! بردارت هر غلطی کرد تو حق نداشتی اونکارو باهام بکنی...آبرومو
ببری...زندگیمو جهنم کنی... >
پوزخندی زدو گفت :< توئم با همون یه جمله ات زندگی کل خونواده رو جهنم کردی... >
زل زدم توی چشماش...از این زندگی خسته شده بودم...با خونسردی گفتم :< باشه.منو بکش >
چشماش درشت شد...شاید انتظار نداشت..چشمامو بستم...یهویی چاقو از روی گردنم برداشته شد!
چشم باز کردم دیدم ارسلان افتاده به جون پارسا! خشک به دیوار چسبیده بودم...نگاهم به ارسلانی که عصبی داشت پارسا رو میزد
خیره شد...المصب عجب قدرتی داشت!مغزم به کار افتاد و از پارسا جداش کردم...داد زدم :< ارسلان! بسه..بریم.. >
ارسلان نگاه پر نفرتی به پارسا که بلند شدو از کوچه بیرون رفت انداخت و دستمو گرفت و بُرد داخل حیاط...دستمو
ول کرد...برگشت سمتمو گفت :< همون عوضی بود؟ >
در حالی که بغضمو قورت میدادم سرمو تکون دادم...ارسلان یکم سرشو خم کردو گلومو نگاه کرد...با حرص گفت :< بشکنه دستش... >
دستمو گرفت و بُرد توی طبقه اول...نشوندم روی مبل و رفت توی آشپزخونه...بعد چند دقیقه اومدو گفت :< الان میام... >
پالتوشو از اتاق برداشت و رفت...به گلوم دست کشیدم...سوزشو الان حس کردم...دستم خونی شد...یه دستمال
برداشتم و گذاشتم روش...2دقیقه گذشت...چشمم خورد به در اتاق ارسلان...توی همون حالم فضولیم گُل کرد...هیچ
جوره نمیتونستم بیخیال این فرصت شم...فوقش درو باز میکنم یه نگاه میندازم...
بلند شدمو به سمت در رفتم...آروم بازش کردم...سرک کشیدم...سلیقه اتاقشم خوبه...چشمم خورد به یه پوستر بزرگ روبروی تختش...
باعث شد درو بیشتر باز کنمو وارد اتاق بشم...روبروی پوستر وایسادم...بهش دست کشیدم و متعجب زیرلب گفتم :< اینکه...منم!.. >
گیج به عکس نگاه کردم که صدای ارسلان باعث شد با ترس برگردم سمت در..
- ۱۴.۹k
- ۲۳ تیر ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط