{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⊱⋅ ──────•🦉♾🦇•────── ⋅⊰

⊱⋅ ──────•🦉♾🦇•────── ⋅⊰
پارت 41
[ شروعی دیگر 🖤✨ ]
#دیانا🎀
همون دختره که ارسلان ازش حرف میزد بود!
ارسلان با حرص نگاهشو ازش
گرفت...دختره پوزخندی زدو گفت :< انگاری لقمه بزرگ تر از دهنت برداشتی ارسلان... >
اخم هام رفتم تو هم...دختره صورتشو بهم نزدیک کرد...لبخند مصنوعی زدو گفت :< دیانا رحیمی...با چه کسایی ام می پری... >
روشو کرد سمت ارسلان و گفت :< چطور حاضر شدی با یه هرزه باشی؟ >
داغ کردم...اومدم حمله ور شم بهش که ارسلان زودتر از من بلند شدو یقه شو گرفت و گفت :< چه زری زدی؟ >
دختره ترسیده فقط نگاهش کرد...ارسلانو آروم کنار زدم و روبروی دختره وایستادم...
با عصبانیت ولی صدای آروم گفتم :< هرزه به تو امثال تو میگن که بخاطر پول همه داشته و نداشته هاشونو میدن... >
هُلش دادمو گفتم :< حالام هررررری! >
مطمئنا چشمام به خون نشسته بود...دختره ترسیده رفت سمت همون پسره...
ارسلان با عصبانیت نشست روی
صندلی و زیرلب گفت :< لعنتی... >
نشستم کنارشو گفتم :< خوبی؟ >
ارسلان :< باید میزاشتی چند تا مشت بهش بزنم دلم خنک شه >
خندیدمو گفتم :< این آدما ارزش همین مشت هم ندارن >
ارسلان :< خوب بلدی آدمو دلداری بدی >
دیانا :< واقعا؟ اولین بارمه کسیو دلداری میدم >
ارسلان :< اوهوم >
چند دقیقه ای سکوت کردیم، هیچ وقت فکر نمی کردم همچین گذشته ای داشته باشه، برام جالب بود!
برگشتم سمتش و گفتم :< ببخشیدا ولی قبلا فکر میکردم شیرین عقلی! آخه چندباری که دیدمت توی هرموقعیتی میخندیدی >
دیدگاه ها (۴)

⊱⋅ ──────•🦉♾🦇•────── ⋅⊰پارت 42 [ شروعی دیگر 🖤✨ ]#دیانا🎀تک خن...

⊱⋅ ──────•🦉♾🦇•────── ⋅⊰پارت 43[ شروعی دیگر 🖤✨ ]#دیانا🎀سرشو ا...

⊱⋅ ──────•🦉♾🦇•────── ⋅⊰پارت 40 [ شروعی دیگر 🖤✨ ]#دیانا🎀با فض...

⊱⋅ ──────•🦉♾🦇•────── ⋅⊰پارت 39 [ شروعی دیگر 🖤✨ ]#دیانا🎀بلند ...

پارت سه

سوار ماشین شدیمو رسیدیم به ی عمارت بزرگ باکوگو اروم توی گوشم...

پارت اول همزمان با افتادنش بر اثر سیلی دفتر نقاشیش افتاد و ذ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط