{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝

𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝
Season¹
PART⁴⁰

(نایون+)(جونگکوک–)(پدر جونگکوک=)(مینا×)(تهیونگ÷)
جونگکوک یه بار دیگه به فاصله اش تا زمین نگاه کرد و بعد...پرید...خیلی ترسناک بود اما در کمال ناباوری درست روی زمین فرود اومده بود(اسپایدرمنه🤣)خوش شانس بود که هیچ اتفاقی براش نیفتاده بود!با تمام سرعتش به سمت خروجی پشتی عمارت دوید و بلاخره بهش رسید و با موفقیت ازش خارج شد اما الان یه ماشین میخواست! متاسفانه به دلیل اینکه نمیتونست از در پشتی با ماشین بره ماشینش توی پارکینگ عمارت بود... کمی فکر کرد...اگر از کسی میخواست تا بیاد دنبالش قطعا وقتش تموم شده بود و تاکسی هم اون اطراف نبود یهو یاد یه چیزی افتاد...ماشینی که برای هدیه تولد نایون خریده بود و هنوز بهش نداده بود...داخل یه پارکینگ همون اطراف بود...به سمت پارکینگ دوید و کلید ماشین که توی جیبش بود رو برداشت و در ماشین رو باز کرد...با بیشترین سرعتی که ماشین می‌تونست بره جونگکوک شروع کرد به سمت فرودگاه رفتن...تو فرودگاه نایون با یه چمدون و مدارکش ایستاده بود...برای خداحافظی داشت همه رو بغل میکرد بلاخره به مینا رسید،مینا بغلش کرد و آروم زمزمه کرد...
×باید فرار می‌کردید...
+دیگه خیلی دیر شده!
مینا محکم نایون رو بغل کرد
×مراقب خودت باش دختر!سعی کن همه چیز رو درست کنید
نایون سرش رو تکون داد و تهیونگ رو هم بغل کرد...
+حواست به جونگکوک باشه!
÷نمیزارم حتی یه بار گریه کنه!
تهیونگ داشت خالی می‌بست چطور می‌تونست جلوی اشک های جونگکوک رو بگیره؟اما همشون به این دلداری ها نیاز داشتن...
+ممنون
÷با ما در تماس باش!
+حتما
کمی عقب کشید تا به سمت پرواز بره و دوباره برگشت به عقب نگاه کرد...هنوز منتظر جونگکوک بود اما وقتی هیچکس رو ندید آهی کشید و به سمت پروازش راه افتاد... سوار هواپیما شد و به پنجره تکیه داد و به بیرون خیره شد...در همین حال جونگکوک تازه به فرودگاه رسیده بود و دید که همه خانواده ها دارن از فرودگاه خارج میشن،یعنی دیر شده بود...اما هنوز امید داشت...دوید اما با دیدن پدرش و مادر نایون،مینا و تهیونگ و چند نفر دیگه که از دیدنش متعجب شده بودن ایستاد! پدرش با سرعت و خشم به سمتش اومد!
=جونگکوک اینجا چیکار می‌کنی؟!
–پدر تا کی میخوای برای زندگی من تصمیم بگیری؟
=جونگکوک ما دیشب صحبت کردیم!
–آره اما من راضی نبودم فقط مجبور بودم!پدر لطفا بزار من باهاش باشم!
پدر جونگکوک یه سیلی به گوش جونگکوک زد(چرا دارم اینطوری می‌نویسم؟یه روانی ام😭)
=خفه شو!میخوای تهدیدم رو عملی کنم؟هنوز دیر نشده!
جونگکوک با یادآوری تهدید پدرش و اینکه زندگی می‌تونست برای نایون سخت بشه و سوزش گونه اش فقط سکوت کرد...شاید حق با نایون بود...باید تنهایی میجنگیدن تا دوباره باهم باشن...تهیونگ اومد جلو و جونگکوک رو از پدرش دور کرد
÷آقای جئون...شما برید خونه من یه کم با جونگکوک صحبت میکنم و بعد میزارم بیاد خونه
پدر جونگکوک چشم غره ای به تهیونگ رفت تا تهیونگ جرأت نکنه کلکی بزنه و دست مادر نایون رو گرفت و رفت...تهیونگ جونگکوک رو بغل کرد
÷همون دیشب باید فرار می‌کردید...
–نایون تردید داشت... نمی‌خواستم تا آخر عمرش برای اینکه کنار منه دو دل باشه...
÷اون فقط ترسیده بود
–شاید آره اما دیگه نمیشه زمان رو به عقب برگردوند...دوباره تلاش میکنم تا پیشش باشم...
÷من و مینا هم کمکت میکنیم...اما الان دیگه پروازش حدود 15 دقیقه هست بلند شده...بیا بریم...
جونگکوک یه بار دیگه به دور دست نگاه کرد و بعد با تهیونگ و مینا همقدم شد و فرودگاه رو ترک کرد اما تمام فکر و ذهنش نایون بود...

ادامه دارد...
«پایان فصل اول»
ـــــــــــــــــــــــــــ
شرطا:
20 لایک🪷
15 بازنشر✨
1 فالو🌷
ـــــــــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسم‌گر قلم)
ـــــــــــــــــــــــــــ
#جونگکوک #ما‌نباید‌همدیگر‌رو‌میدیدیم‌اما‌دیدیم #رمان #فیک_جونگ_کوک #فیک_جونگکوک #فیک_بی‌تی‌اس
دیدگاه ها (۱)

درود و مهررررر✨🫧خب فصل اول این فیک هم تموم شد که ایشالا وقتی...

𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝Season¹PART³⁹(جونگکو...

𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝Season¹PART³⁸(نایون+...

𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝Season¹PART²³(نایون+...

𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝Season¹PART²⁴(نایون+...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط