{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آرزوی دیدارت را دارم...

آرزوی دیدارت را دارم...
پارت 30

[ویو سلین]
چند دقیقه فقط روی صندلی سرد ایستگاه نشستم و به خیابون خیره موندم.
باد سردی لای موهام می‌پیچید و دسته‌های خرید، کنار پاهام سنگینی می‌کردن.
اما هیچ‌کدومشون به اندازه‌ی چیزی که توی دلم بود، سنگین نبود.

آمِلیا...

اسمش که توی ذهنم می‌اومد، گلوم می‌سوخت.
از صبح بدون اینکه چیزی بگم از خونه زده بودم بیرون.
نه به جونگ‌کوک گفته بودم کجا می‌رم، نه به آوا.
فقط رفته بودم... انگار که می‌خواستم از همه‌چی فرار کنم، درحالی‌که بیشتر از هر وقت دیگه‌ای، همه‌چی داشت دنبالم می‌دوید.

دستم رو روی صورتم کشیدم و چشم‌هامو بستم.

+"تو داری چیکار می‌کنی سلین...؟"

صدای خودم توی باد گم شد.

چند ثانیه بعد از جام بلند شدم.
باید می‌رفتم خونه.
باید آمِلیا رو می‌دیدم.
باید بغلش می‌کردم تا یادم بیاد هنوز یه دلیل محکم برای نفس کشیدن دارم.

با سختی خریدها رو برداشتم و آروم راه افتادم سمت خونه.
مسیر زیاد طولانی نبود، ولی برای من انگار تمومی نداشت.
هر قدمی که برمی‌داشتم، حرف آخر تهیونگ توی سرم تکرار می‌شد.
همون لحن آرومش... همون نگاهش... همون نزدیکی خطرناک و گیج‌کننده‌اش...

و من...

من چطور قرار بود توی چشم‌هاش نگاه کنم و دروغ بگم؟

وقتی به خونه رسیدم، قبل از اینکه زنگ بزنم، در باز شد.

جونگ‌کوک جلوی در ایستاده بود.
موهاش کمی نامرتب بود و معلوم بود چند بار تا دم در اومده و برگشته.
همین که چشمش به من افتاد، اول اخم کرد و بعد نگاهش روی کیسه‌های خرید و صورت خسته‌ام چرخید.

_"کجا بودی تو؟"

صداش اون‌قدر آروم بود که بیشتر از داد زدن می‌ترسوند.

لب‌هامو تر کردم و با خستگی گفتم:

+"بیرون بودم."

ابروهاش رفت بالا.

_"و ما خودمون حدس می‌زدیم؟ سلین، آوا چند بار بهت زنگ زده. منم زنگ زدم. گوشیتو چرا جواب ندادی؟"

دستم رفت سمت کیفم.
لعنتی... گوشیم سایلنت بود.

+"ندیدم..."

جونگ‌کوک یه نفس عمیق کشید، انگار داشت زور می‌زد عصبانیتش رو کنترل کنه.
بعد بدون حرف، چند تا از کیسه‌ها رو از دستم گرفت و کنار رفت تا وارد بشم.

_"بیا تو. اول از همه برو آمِلیا رو ببین، از وقتی بیدار شده هی سراغتو می‌گیره."

همین یک جمله کافی بود تا قلبم فشرده بشه.

با قدم‌های تند وارد خونه شدم.
همین که پام به هال رسید، صدای ریز و شیرینش توی فضا پیچید:

_"مامان!"

سرمو بالا آوردم و آمِلیا رو دیدم که با پاهای کوچیکش از روی فرش می‌دوید سمتم.
چشم‌هام همون لحظه پر شد.

خریدها از دستم افتادن روی زمین و من سریع خم شدم و دخترکم رو توی بغلم گرفتم.
اون‌قدر محکم بغلش کردم که انگار می‌ترسیدم ازم دور بشه.

+"الهی مامان فدات بشه... دلم برات یه ذره شده بود..."

آمِلیا خندید و دست‌های کوچیکش رو دور گردنم حلقه کرد.

_"مامان کجا رفته بود؟"

صورتم رو توی موهاش پنهون کردم و بوسیدمش.

+"مامان یه کار کوچولو داشت عزیز دلم..."

_"منم می‌اومدم."

این را با دلخوری بچگانه‌ای گفت که دلم را بیشتر لرزاند.
کمی عقب کشیدم و به صورت قشنگش نگاه کردم.
گونه‌هاش هنوز گرمای خواب را داشت و موهای نرمش دور صورتش ریخته بود.

+"دفعه‌ی بعد تو هم میای، قول می‌دم."

با تردید نگاهم کرد، بعد انگشت کوچکش را سمتم دراز کرد...

۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
دیدگاه ها (۵)

پارت ۱۶https://wisgoon.com/p/BTZN85XMVMپارت ۱۷https://wisgoo...

آرزوی دیدارت را دارم..پارت 29["ویو سلین"]سرمو به شیشه ماشین ...

آرزوی دیدارت را دارم....پارت 28["ویو سلین"]تهیونگ لبخند خیلی...

🧚🏻 استاد من 🧚🏻 پارت⁶⁶سلین :یه پتو هم بیار بزن روی یول کوک:با...

ناپلئون گمشده(فصل اول)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط