{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آمدم. گفتند: کاری اضطراری داشته

آمدم. گفتند: کاری اضطراری داشته
با خودم گفتم :خدا یعنی چه کاری داشته؟

گفت :دل تنگ تو بودم، حالم اصلا خوب نیست
گفت: بی من گریه کرده،حال زاری داشته

گفت : می خواهم کمی خلوت کنم پیشم نیا
من که می دانم دروغ است و قراری داشته

از صدایش خوب می فهمم که از من خسته است
خوب می فهمد چه گفتم هرکه یاری داشته

گفتمش یک روز رازی داشته با غیر من؟
در صدایش لرزه ای افتاد، آری داشته!

گفت : در بند توام دیوانه جان اصلا نترس
هرکه زندانی شده، راه فراری داشته

عشق برد و باخت دارد، هرکه عاشق می شود
در ضمیرش میل پنهان قماری داشته..
دیدگاه ها (۱۸)

توی این خانه کسی بعد تو تنها ماندهدهن پنجره از رفتن تو وا ما...

دوست دارم ،اینکه گاهی بحث را کِش می دهیبوسه هایی را که با اص...

از چهره مهتاب، لکش قسمت ماشداز عشق، غم مشترکش قسمت ما شدهی ف...

باز هم از تو نوشتم، بدنم می لرزدمن نفس می زنم و پیرهنم می لر...

بعد از حرف نازنین، اتاق برای چند ثانیه در سکوت فرو رفت.هیچ‌ک...

پشت نگاه سردت — پارت ۱۱ویو آتکه یهو ته منو پرت کرد توی استخ...

«تتوی یواشکی» از همان روزی که بحث تتو بینشان پیش آمده بود، ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط