{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بعد از حرف نازنین، اتاق برای چند ثانیه در سکوت فرو رفت.

بعد از حرف نازنین، اتاق برای چند ثانیه در سکوت فرو رفت.

هیچ‌کس از خانه بیرون نرفته بود. آنیسا با حالِ آشفته‌اش به طبقه‌ی بالا رفته بود و خودش را در اتاقش حبس کرده بود. سجاد هم به تراس رفته بود و کنار نرده‌ها ایستاده بود. سیگاری روشن کرده بود؛ کاری که همیشه یواشکی انجام می‌داد تا آنیسا نفهمد. دود سیگار در هوای سرد تراس پخش می‌شد، اما سجاد حتی حواسش به آن نبود. نگاهش به حیاط خالی ویلا دوخته شده بود و هنوز صدای نازنین در ذهنش تکرار می‌شد:

«فدا سرش، اصلاً خوب کرده.»

پارسا هم برای چند دقیقه به دستشویی رفته بود. صورتش را با آب شسته بود، اما خشمش هنوز فروکش نکرده بود. به آینه نگاه کرده و نمی‌توانست باور کند که خودش به سینا سیلی زده است؛ با این حال، هر بار تصویر سینا و اعترافش به ذهنش می‌آمد، احساس می‌کرد حتی آن سیلی هم کافی نبوده است.

کمی بعد، پارسا از دستشویی بیرون آمد. سجاد هم سیگارش را خاموش کرد و قبل از برگشتن، چند لحظه در تراس ماند تا بوی دود کمتر شود. او نمی‌خواست آنیسا بفهمد دوباره سیگار کشیده، حتی در چنین شرایطی.

آنیسا هم سرانجام از اتاقش پایین آمد. چشم‌هایش قرمز بود و صورتش نشان می‌داد مدت زیادی گریه کرده است. وقتی وارد سالن شد، نگاه کوتاهی به سینا انداخت و بعد سریع چشم‌هایش را پایین انداخت. سینا روی مبل نشسته بود و دست‌هایش را به هم فشار می‌داد. از وقتی همه‌چیز را گفته بود، تقریباً هیچ حرفی نزده بود.

نازنین که دید همه دوباره در سالن جمع شده‌اند، از جایش بلند شد. چند قدم جلو رفت و با صدایی لرزان گفت:

«بچه‌ها... ببخشید. واقعاً ببخشید. یه لحظه نفهمیدم چی گفتم. نمی‌دونم چرا اون حرف از دهنم پرید. ببخشید، چون آخه... شما همتون برای من خیلی مهمید. خودتون می‌دونید. من هیچ‌کدومتون رو نمی‌خوام از دست بدم.»

پارسا دست‌هایش را روی سینه‌اش گذاشت و با ناراحتی به او نگاه کرد.

«مشکل فقط این نیست که یه حرف بد زدی، نازنین. تو خودت وکیلی. بهتر از همه‌ی ما می‌دونی چه بلایی ممکنه سرش بیارن. می‌دونی این موضوع چقدر جدیه. می‌دونی نمی‌شه با چند تا عذرخواهی یا با گفتن اینکه سینا حالش خوب نبوده، همه‌چیز رو پاک کرد.»

نازنین لب‌هایش را به هم فشرد. نگاهش برای لحظه‌ای به سینا افتاد و بعد دوباره به پارسا برگشت.

«می‌دونم جدیه. می‌دونم... ولی من فقط ترسیدم. وقتی گفتید ممکنه بکشندش، من دیگه نفهمیدم دارم چی می‌گم.»

آنیسا با صدایی خسته و گرفته گفت:

«نازنین، می‌کشنش بالای دار...»

صدایش در سالن پیچید. خودش هم بعد از گفتن این جمله، برای چند ثانیه به زمین خیره ماند. انگار گفتن آن واقعیت، آن را ترسناک‌تر و واقعی‌تر کرده بود.

«می‌فهمی؟ ممکنه واقعاً همین اتفاق بیفته. تو خودت گفتی وکیلی و قانون رو می‌شناسی. این‌طور نیست که چون سینا الان پشیمونه، همه‌چیز تموم بشه. اون دختر هم خانواده داره، زندگی داشته، حق داره دنبال عدالت باشه.»

سجاد که تازه وارد سالن شده بود، کنار در ایستاد. دست‌هایش را در جیبش گذاشت تا کسی لرزش انگشتانش را نبیند. با صدایی آرام اما سنگین گفت:

«آنیسا درست می‌گه. این دیگه دعوای بین چند تا دوست نیست. یه آدم آسیب دیده. ما نمی‌تونیم طوری رفتار کنیم که انگار فقط نگران آینده‌ی سینا هستیم.»

نازنین با اضطراب گفت:

«من نگفتم اون آدم نیست. من نگفتم کاری که سینا کرده درست بوده. فقط... فقط نمی‌خوام سینا رو از دست بدیم.»

پارسا بی‌درنگ جواب داد:

«ولی تو با حرفت کاری کردی انگار زندگی اون دختر اصلاً مهم نیست. گفتی "فدا سرش". این چیزی نیست که بشه به‌سادگی از کنارش گذشت.»

نازنین سرش را پایین انداخت. اشک از گوشه‌ی چشمش پایین آمد.

«می‌دونم. اشتباه کردم. خیلی هم اشتباه کردم. ولی من نمی‌خوام از سینا دفاع کنم که به اون دختر آسیب بیشتری برسه. فقط نمی‌دونم باید چی کار کنیم.»

سینا که تا آن لحظه ساکت مانده بود، ناگهان با صدایی گرفته گفت:

«هیچ‌کاری برای من نکنید.»

همه به سمتش برگشتند.

سینا به سختی ادامه داد:

«من نمی‌خوام کسی دروغ بگه. نمی‌خوام کسی تهدیدش کنه یا بره با خانواده‌ش حرف بزنه یا بخواد با پول همه‌چیز رو ساکت کنه. من... من کاری کردم که نمی‌تونم برگردونمش.»

نازنین آرام به سمتش رفت.

«سینا، تو الان حالت خوب نیست. نباید توی این وضعیت تصمیم بگیری.»

سینا سرش را بالا آورد. چشمانش پر از ترس و پشیمانی بود.

«اتفاقاً برای اولین بار دارم می‌فهمم چی کار کردم. تو نباید برای نجات من، خودت رو خراب کنی. همین امشب هم با اون حرفت...»

نازنین با گریه گفت:

«من نمی‌خواستم اون حرف رو بزنم.»

«اما زدی.»

این جمله‌ی کوتاه سینا، نازنین را ساکت کرد.
دیدگاه ها (۰)

هوا در سالن سنگین شده بود. نازنین با صورتی که از ترس و اضطرا...

سامی؛ معامله‌گرِ سایه‌هاسامی، کسی است که در میان این گروه، ه...

## فصل چهارم: سقوطِ ارزش‌هاصدای سیلیِ پارسا در فضای اتاق پیچ...

فضا در یک ثانیه از سکوتِ سنگین به یک انفجارِ مطلق تغییر کرد....

## فصل سوم: سکوتِ پیش از انفجارمسیر رسیدن به خانه، مثل یک کا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط