کجاے قصه
کجاے قصه
نگفته ام دوستت دارم؟!
بگذار فکر کنم
هیچ کجا انگار!
تا یادم مے آید،
بهانه هایم هم،
پُر بود از فریاد
فریاد اینکه،
دیوانه!
من دیوانه توام!
اما ببخش مرا
انگار همچون کودکےنوزاد بوده ام
که هرچه تقلا مےکند
کسے نمےفهمد که شیر مےخواهد
که گرماے تن مادر مے خواهد ....
اما
حالا که مےنویسم
بارها بخوان!
بلند بخوان!
دیوانه،
دوستت دارم...
نگفته ام دوستت دارم؟!
بگذار فکر کنم
هیچ کجا انگار!
تا یادم مے آید،
بهانه هایم هم،
پُر بود از فریاد
فریاد اینکه،
دیوانه!
من دیوانه توام!
اما ببخش مرا
انگار همچون کودکےنوزاد بوده ام
که هرچه تقلا مےکند
کسے نمےفهمد که شیر مےخواهد
که گرماے تن مادر مے خواهد ....
اما
حالا که مےنویسم
بارها بخوان!
بلند بخوان!
دیوانه،
دوستت دارم...
- ۴۳۱
- ۱۷ خرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط