{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part15

مانلی، نفس‌نفس‌زنان، پشتِ پیشخوان ایستاده بود و سعی می‌کرد لیوانِ بعدی رو آماده کنه. ساعتِ لعنتی، انگار که با سرعتِ لاک‌پشتی حرکت می‌کرد! امروز، سه تا کارِ پاره‌وقت، همزمان ازش وقت گرفته بود. قرارش با سوهو، ساعتِ هفتِ عصر بود. ولی الان، نزدیکِ هفت و نیم بود و مانلی هنوز داشت آخرین سفارش رو آماده می‌کرد.

«وای خدای من!سوهو حتماً الان عصبانی شده.»

آخرین مشتری رفت و مانلی، با عجله از کافه زد بیرون. هوا تاریک شده بود و بادِ خنکی می‌وزید. خودش رو به کافه‌یِ قرار رسوند. قلبش تند می‌زد. واردِ کافه شد و با چشم دنبالِ سوهو گشت.

سوهو، طبقِ معمول، اونجا نشسته بود. یه لیوانِ قهوه‌یِ نیمه‌خورده جلوش بود و داشت به بیرون نگاه می‌کرد. وقتی مانلی رو دید، لبخندِ آرومی زد. لبخندی که انگار تمامِ خستگیِ مانلی رو از تنش درآورد.

«سلام، ببخشید دیر کردم.» مانلی، نفس‌نفس‌زنان گفت و روبرویِ سوهو نشست. «خیلی معذرت می‌خوام. امروز واقعاً دیوونه‌کننده بود.»

سوهو، با همون آرامشِ همیشگیش، سرشو تکون داد. «سلام مانلی. مشکلی نیست. می‌دونستم که سرت شلوغه. فقط خواستم ببینم حالت خوبه. قهوه‌یِ خودت رو سفارش دادی؟»

مانلی گفت.«الان سفارش می‌دم.»

همین که خواست گارسون رو صدا بزنه، متوجهِ سایه‌ای شد که پشتِ پنجره‌یِ کافه ایستاده بود. جونگکوک! داشت از بیرون بهشون نگاه می‌کرد. لبخندِ کجش، مثلِ همیشه، یه جورایی اعصابِ مانلی رو قلقلک می‌داد. چطور ممکنه این بشر، همیشه یه قدم جلو باشه؟

سوهو، انگار که متوجهِ نگاهِ مانلی شده باشه، برگشت و به بیرون نگاه کرد. جونگکوک، با دیدنِ اینکه دیده شده، یه چشمکِ بلندبالا زد و بعد، درِ کافه رو باز کرد و وارد شد.

«اوه، چه سعادتی!» جونگکوک با لحنی که انگار از دیدنشون خیلی خوشحال شده، گفت. «فکر نمی‌کردم اینجا پیداتون کنم، مانلی. داشتم دنبالِ یه جایِ دنج می‌گشتم که یه کم... آرامش پیدا کنم.» نگاهش رو به مانلی دوخت. «ولی انگار که تو، اینجا آرامشِ بیشتری پیدا کردی!»

مانلی، سعی کرد عادی رفتار کنه. «سلام جونگکوک. ما داشتیم در موردِ پروژه‌یِ تاریخ حرف می‌زدیم.»

جونگکوک، ابرویی بالا انداخت. «پروژه‌یِ تاریخ؟ چه جالب! منم اتفاقاً یه ایده‌یِ خیلی خوب برایِ پروژه‌یِ تاریخ دارم. شاید دوست داشته باشی بشنوی؟» چرخید و رو به سوهو، که با لبخندی مودبانه ولی کمی معنادار بهش خیره شده بود، گفت: «البته، اگه وقتِ دوستِ جدیدِ مانلی رو نگیرم.»

سوهو، آروم خندید. «من همیشه برایِ شنیدنِ ایده‌هایِ جدید آماده‌ام. ولی الان، بیشتر دوست دارم با مانلی در موردِ کتاب‌هایی که خوندیم حرف بزنم.»

این جمله، انگار که یه جرقه‌یِ کوچیک، آتیشِ زیرِ خاکسترِ جونگکوک رو شعله‌ور کرد. «کتاب؟ چه جالب. منم اتفاقاً همین الان یه کتابِ خیلی خفن خوندم. در موردِ... قدرت. و اینکه چطور میشه ازش استفاده کرد.» نگاهش رو دوباره به مانلی دوخت. «بعضی‌ها فکر می‌کنن قدرت، فقط تویِ حرف زدنه. ولی قدرتِ واقعی، اونه که می‌تونی باهاش، هرچی که می‌خوای رو به دست بیاری. حتی اگه اون چیز، یه نفر باشه.»

مانلی، حس کرد که گونه‌هاش داره داغ می‌شه. حرف‌هایِ جونگکوک، داشت جهت‌گیریِ عجیبی پیدا می‌کرد. سوهو، اما، همچنان آروم بود. فقط یه لبخندِ خیلی کمرنگ رویِ لبش بود.

«قدرت، می‌تونه خیلی چیزا باشه.» سوهو، با لحنی آروم و متفکرانه گفت. «می‌تونه دانش باشه، صبر باشه، یا حتی... مهربونی. گاهی وقتا، یه ذره مهربونی، از هزار تا قدرتِ دیگه، کارآمدتره.»

جونگکوک، با ناباوری به سوهو نگاه کرد. انگار که حرف‌هایِ اون، مستقیم به خودش بود. «مهربونی؟» با خنده گفت. «فکر نمی‌کنم مهربونی، بتونه کسی رو که یه چیزِ باارزش رو می‌خواد، از هدفش منصرف کنه.»

مانلی، دیگه نمی‌تونست تحمل کنه. این بحثِ الکی، این کل‌کلِ پنهان، داشت حالشو بد می‌کرد. «بچه‌ها، لطفاً.» گفت. «من فقط برایِ یه قرارِ دوستانه اومدم. نه برایِ شنیدنِ فلسفه‌یِ قدرت.»

ولی انگار که کسی به حرفش گوش نمی‌داد. جونگکوک، یه قدم به سمتِ میزشون اومد و دستشو رو پشتیِ صندلیِ خالیِ کنارِ مانلی گذاشت. «خب، مانلی. معلومه که الان خیلی خسته‌ای. چرا من کمکت نکنم؟ یه شامِ حسابی، می‌تونه روحتو تازه کنه. البته، اگه دوستِ مهربونت، اجازه بده.»

سوهو، سرشو آروم تکون داد. «مانلی، اگه فکر می‌کنی لازمه بری، من مشکلی ندارم.»

مانلی، بینِ دو نفر گیر افتاده بود. یکی با خشونتِ پنهان و دیگری با آرامشِ ظاهری. هر دو، به نوعی، داشتن سعی می‌کردن کنترلِ اوضاع رو به دست بگیرن. و مانلی، وسطِ این طوفانِ احساسات، فقط دلش می‌خواست یه لیوانِ قهوه سفارش بده و یه کم، فقط یه کم، آروم باشه. ولی انگار که دنیایِ اطرافش، فعلاً اجازه‌یِ این آرامش رو بهش نمی‌داد.

---

80 لایک
60 کامنت
دیدگاه ها (۸۷)

𝐺𝑢𝑛#Jeon_rina #jeon_victor #part۱۶---مانلی داشت کیفش رو می‌ذ...

𝐺𝑢𝑛#Jeon_rina #jeon_victor #part۱۷---صدای خنده‌های بلند پسرا...

𝐺𝑢𝑛#Jeon_rina #jeon_victor #part۱۴---کتابخونه، مثلِ همیشه، پ...

همچنان میگم. رو زانو هام برای سوهو🛐

𝐺𝑢𝑛#Jeon_rina #jeon_victor #part۱۸---مانلی داشت با هیجان رژل...

𝐺𝑢𝑛#Jeon_rina #jeon_victor #part۱۳---روزهایِ دانشگاه، دوباره...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط