{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Jeonrina

𝐺𝑢𝑛
#Jeon_rina
#jeon_victor

#part۱۴
---

کتابخونه، مثلِ همیشه، پناهگاهِ امنِ مانلی بود. سکوتش، آرامشش، و بویِ کتاب‌هایِ قدیمی، یه جورایی بهش حسِ خوبی می‌داد. ولی امروز، این آرامش کمی به هم ریخته بود. حضورِ دو نفر، دو قطبِ مخالف، در اطرافش، این سکوت رو به یه صحنه‌یِ نمایشِ ظریف تبدیل کرده بود.

جونگکوک، طبقِ معمول، با یه لبخندِ کج و یه چشمکِ شیطنت‌آمیز، نزدیکِ میزش اومد. یه کتابُ برداشت و دوباره سرِ جاش گذاشت. «کتابِ جالبیه، مگه نه؟ ولی فکر کنم خواندنش کنارِ تو، لذت‌بخش‌تر باشه.» لحنش، مثلِ همیشه، کمی کشدار و پر از بازی بود.

مانلی، بدونِ اینکه سرشو بلند کنه، گفت: «وقتِ خوندنه، جونگکوک. نه وقتِ حرف زدن.»

جونگکوک، فقط خندید. «اوه، پس قراره از این به بعد، فقط بهت نگاه کنم و از دور لذت ببرم؟» نزدیک‌تر شد و یه تیکه از موهایِ مانلی رو که رویِ صورتش ریخته بود، با نوکِ انگشتش کنار زد. «ولی اذیت کردنِ تو، از خوندنِ هر کتابی جذاب‌تره.»

مانلی، نفسِ عمیقی کشید و کتابو بست. «جونگکوک، من الان واقعاً سرم شلوغه. اگه می‌تونی، لطفاً یه کم بهم فرصت بده.»

جونگکوک، لحظه‌ای مکث کرد. شاید انتظارِ چنین پاسخی رو نداشت. ولی بعد، دوباره همون لبخندِ همیشگیش رو زد. «باشه، باشه. مزاحم نمی‌شم. ولی قول بده بعداً، یه کم وقتِ اضافی به من بدی.» و رفت، ولی نگاهش، هنوز رویِ مانلی بود.

چند دقیقه بعد، صدایِ آرومِ قدم‌هایی رو شنید. سوهو بود. کنارِ میزش ایستاد و با لبخندی مهربون، گفت: «سلام مانلی. مزاحمِ وقتِ مطالعَت که نشدم؟»

مانلی، سرشو بلند کرد و با دیدنِ سوهو، ناخودآگاه لبخندی زد. «سلام سوهو. نه، اتفاقاً خوب شد. داشتم از دستِ جونگکوک فرار می‌کردم.»

سوهو، آروم خندید. «آره، جونگکوک یه کم... پرانرژیه.» کنارِ میزش نشست، ولی نه اونقدر نزدیک که مانلی احساسِ معذب بودن کنه. «ولی خب، سرگرمیِ خودش رو داره. من فقط خواستم بپرسم، برایِ اون پروژه یِ گروهیِ تاریخ، برنامه ریزی کردید؟ استاد گفته تا هفته‌یِ دیگه باید شروع کنیم.»

لحنِ سوهو، کاملاً جدی و مودبانه بود. تمامِ تمرکزش رویِ سوالش بود. مانلی، احساس کرد که می‌تونه راحت باهاش حرف بزنه. «نه، هنوز نه. ولی می‌خواستم خودم شروع کنم به تحقیق. تو برنامه‌ت چیه؟»

«منم همین فکر رو می‌کردم.» سوهو گفت. «اگه دوست داری، می‌تونیم با هم شروع کنیم. شاید بتونیم از کتابخونه‌یِ مرکزی، چند تا منبعِ خوب پیدا کنیم. البته، اگه وقتت اجازه می‌ده.»

مانلی، به سوهو نگاه کرد. به اون چشم‌هایِ مهربون، به اون لحنِ محترمانه. هیچ اثری از بازی، هیچ نشونه‌ای از فشار. فقط یه پیشنهادِ دوستانه، یه همکاریِ جدی.

«آره، عالیه!» مانلی با انرژی گفت. «کی وقت داری؟»

«هر وقتِ تو راحت باشی.» سوهو با لبخند جواب داد. «فرقی نمی‌کنه برام. فقط می‌خواستم مطمئن بشم که برنامه ریزی خوبی داریم.»

مانلی، احساسِ خوبی داشت. با سوهو، انگار که می‌تونست نفسِ عمیق بکشه. نه مثلِ جونگکوک، که هر لحظه با یه حرکتِ غیرمنتظره، دنیایِ اطرافشو به هم می‌ریخت. جونگکوک، مثلِ یه طوفانِ کوچیک بود، هیجان‌انگیز، ولی غیرقابلِ پیش‌بینی. سوهو، مثلِ یه نسیمِ ملایم، آروم و دلنشین.

وقتی جونگکوک از دور، مانلی رو دید که با سوهو داره با جدیت در موردِ پروژه‌شون حرف می‌زنه، لبخندش یه کم کمرنگ شد. اون شیطنتِ همیشگیش، انگار که یه ذره رنگ باخته بود. نگاهش، دیگه فقط یه بازی نبود. یه جورایی، حسِ یه چیزی شبیه به... مالکیت؟ یا شاید هم، اولین نشانه‌هایِ حسادتِ واقعی، تو چشماش پیدا شده بود.

---
60 لایک
40 کامنت
دیدگاه ها (۶۲)

part15

𝐺𝑢𝑛#Jeon_rina #jeon_victor #part۱۶---مانلی داشت کیفش رو می‌ذ...

همچنان میگم. رو زانو هام برای سوهو🛐

بچه ها سوهو این اقاییمونهرفتار سوهو ک من نوشتم: 🎀💋🍓❤قیافه سو...

𝐺𝑢𝑛#Jeon_rina #jeon_victor #part۱۳---روزهایِ دانشگاه، دوباره...

𝐺𝑢𝑛#Jeon_rina #jeon_victor #part۱۱---روزِ دانشگاه، که قرار ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط