مستی در شب ...
🍷مستی در شب🍷 🪐P23🪐
· تو: «خب جینا. بگو ببینم. کی هست؟ چی کارهست؟»
· جینا: «اسمش پارکه. ۲۲ سالشه. رشتهش کامپیوتره. پدر و مادرش هر دو پزشک هستن. آدم مودبیه.»
· جونگکوک: (زیر لب) «پارک؟ چه اسم مسخرهای!»
· جینا: (نگاه تندی به باباش میندازه) «بابا!»
· تو: «بزار بابا جونش بریزه بیرون. بعد ۲۰ سال نگهبانی از دخترش، یهو میبینه یکی اومده...»
· جونگکوک: «دقیقاً! من ۲۰ سال زحمت کشیدم! همه پسرا رو از خودم دور کردم! بعد یهو یه پارک میاد و...»
· جینا: (میخنده) «اسمش پارکه بابا. مثل پارک نیست.»
· جونگکوک: «برام مهم نیست پارکه یا خیابونه! من باید ببینمش. همین الان.»
· جینا: «الان؟!»
· جونگکوک: «آره الان. زنگ بزن بیاد اینجا.»
· تو: «کوک... بذار یه کم فکرش رو بکنیم...»
· جونگکوک: «چی فکر؟! من ۲۰ ساله دارم به این لحظه فکر میکنم! آمادهام!»
جینا نگاه میکنه به تو. تو شونه بالا میندازی. یعنی کاریش نمیشه کرد.
· جینا: «باشه. زنگ میزنم میاد. ولی قول میدی آروم باشی؟»
· جونگکوک: «آرومم. همیشه آرومم.»
· تو: (با خنده) «آره. مثل اون شب که آب من پاره شد آروم بودی.»
· جونگکوک: «اون فرق داشت. این مهمتره.»
یک ساعت بعد - زنگ در به صدا درمیاد
جونگکوک لباس عوض کرده. کت و شلوار پوشیده. کراوات زده. موهاش رو شونه زده. نشسته روی مبل مثل یه ژنرال.
· تو: «خدایا! مگه رئیس جمهور میاد؟!»
· جونگکوک: (با جدیت) «نمیدونم. شاید بدتر باشه.»
جینا میره در رو باز کنه. پسر جوانی با قد بلند، موهای قهوهای، چشمای مهربون وارد میشه. یه دسته گل توی دستشه. یه جعبه شیرینی هم داره.
· پارک: (با ادب) «سلام. خوشبختم. پارک هستم.»
· تو: «سلام پسر جان. خوش اومدی. بفرما تو.»
پارک وارد میشه. تا چشمش به جونگکوک میافته که با اون قیافه جدی روی مبل نشسته، یه کم جا میخوره. ولی خودش رو جمع میکنه. میاد جلو.
· پارک: «سلام آقای جئون. از دیدنتون خوشبختم. اینم یه کمکی برای شام.»
· جونگکوک: (بدون حرکت) «بذار زمین.»
ادامه......
· تو: «خب جینا. بگو ببینم. کی هست؟ چی کارهست؟»
· جینا: «اسمش پارکه. ۲۲ سالشه. رشتهش کامپیوتره. پدر و مادرش هر دو پزشک هستن. آدم مودبیه.»
· جونگکوک: (زیر لب) «پارک؟ چه اسم مسخرهای!»
· جینا: (نگاه تندی به باباش میندازه) «بابا!»
· تو: «بزار بابا جونش بریزه بیرون. بعد ۲۰ سال نگهبانی از دخترش، یهو میبینه یکی اومده...»
· جونگکوک: «دقیقاً! من ۲۰ سال زحمت کشیدم! همه پسرا رو از خودم دور کردم! بعد یهو یه پارک میاد و...»
· جینا: (میخنده) «اسمش پارکه بابا. مثل پارک نیست.»
· جونگکوک: «برام مهم نیست پارکه یا خیابونه! من باید ببینمش. همین الان.»
· جینا: «الان؟!»
· جونگکوک: «آره الان. زنگ بزن بیاد اینجا.»
· تو: «کوک... بذار یه کم فکرش رو بکنیم...»
· جونگکوک: «چی فکر؟! من ۲۰ ساله دارم به این لحظه فکر میکنم! آمادهام!»
جینا نگاه میکنه به تو. تو شونه بالا میندازی. یعنی کاریش نمیشه کرد.
· جینا: «باشه. زنگ میزنم میاد. ولی قول میدی آروم باشی؟»
· جونگکوک: «آرومم. همیشه آرومم.»
· تو: (با خنده) «آره. مثل اون شب که آب من پاره شد آروم بودی.»
· جونگکوک: «اون فرق داشت. این مهمتره.»
یک ساعت بعد - زنگ در به صدا درمیاد
جونگکوک لباس عوض کرده. کت و شلوار پوشیده. کراوات زده. موهاش رو شونه زده. نشسته روی مبل مثل یه ژنرال.
· تو: «خدایا! مگه رئیس جمهور میاد؟!»
· جونگکوک: (با جدیت) «نمیدونم. شاید بدتر باشه.»
جینا میره در رو باز کنه. پسر جوانی با قد بلند، موهای قهوهای، چشمای مهربون وارد میشه. یه دسته گل توی دستشه. یه جعبه شیرینی هم داره.
· پارک: (با ادب) «سلام. خوشبختم. پارک هستم.»
· تو: «سلام پسر جان. خوش اومدی. بفرما تو.»
پارک وارد میشه. تا چشمش به جونگکوک میافته که با اون قیافه جدی روی مبل نشسته، یه کم جا میخوره. ولی خودش رو جمع میکنه. میاد جلو.
· پارک: «سلام آقای جئون. از دیدنتون خوشبختم. اینم یه کمکی برای شام.»
· جونگکوک: (بدون حرکت) «بذار زمین.»
ادامه......
- ۱۲۵
- ۰۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط