{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#برادر‌ناتنی‌‌من

#برادر‌ناتنی‌‌من
#Part_18
·
·
·
با کوک رفتم داخل عمارت .

یه نوشیدنی گذاشت روبه‌روم و گفت : " بخورش "

ا/ت : " نمی‌خورم..اصلاً چرا بخورم؟؟ "

کوک : " مگه نمی‌خواستی بدونی چرا دارم این کار هارو باهات می‌کنم؟! "

از حرفاش خسته شدم.. با غفلت تمام و بی‌فکری ،، کل اون لیوان رو سر کشیدم..

بعد ده دقیقه حالم خیلی خراب شد..
به‌شدت گرمم بود.. یه‌جور عجیب..

ا/ت : " حالم بده کوک.. این چی بود "

کوک : " الان وقتشه هم حال بدتو خوب کنم ، هم جوابتو بهت بدم.! "

جونگ‌کوک منو برد طبقهٔ بالا ، توی یکی از اتاقا..

من هیچ مقاومتی نکردم..چون جونی توی بدنم نبود.!
جونگ‌کوک شروع کرد به درآوردن لب‍.‍ا/س‍.‍م‌‌..

ا/ت : " چیکار می‌کنی هی با توعم چیکار می‌کنی!! "

به حرفام توجهی نمی‌کرد و به کارش ادامه می‌داد..
ل‍.‍ب‍.‍اس‍.‍امو درآورد و منو برد رو تخ‍//ت و روم خ‍//‍ی‍*‍مه زد..

همونطور که دوتا پاهاش کنار پ‍.‍ه‍.‍لوهام بود ، همهٔ ل‍.‍ب‍.‍اس‍.‍اشو درآورد..

گریه کردم..التماسش کردم..

بهش گفتم : " چرا داری اینکارو می‌کنی؟؟! بگو بگو لعنتی!! "

کوک : " بیبی داری زیادی باهام کج‌خلقی می‌کنی! بزار حال بدتو خوب کنم.. میدونی چون دوستت دارم..چون ب‍..‍ـدن ل‍.‍ع‍.‍ن‍.‍تیت روا/ن‍.‍یم می‌کنه! حالا جوابتو گرفتی؟ "
·
·
·
دیدگاه ها (۲)

#برادر‌ناتنی‌‌من#Part_19···خواستم چیزی بگم که کوک خیلی سریع ...

#برادر‌ناتنی‌‌من#Part_20···وقت رو ت‍..‍خ‍.‍ت خ‍.‍و//ن دیدم ،...

#برادر‌ناتنی‌‌من#Part_17···تا زمانی که سوک‌هون اومد ، منو ول...

#برادر‌ناتنی‌‌من#Part_16···سوک‌هون : " 19 "سوک‌هون راست گفتش...

part. 24

#سکـوت‌من_آهـنگ‌تو#Part_14···قلب ا/ت ریخت..ا/ت ناراحت گفت : ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط