{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Psychic lover48🖤

Psychic lover48🖤
ته جو:همین؟حداقل با پدرشون
کار نداشته باش.
………:که اون عوضی نبود الان هانجو زنده بود و زن من بود.و تو هم دخالت نکن و کاری که گفتم انجام بده.
…….
ته جو:آقا کاری که گفتی رو انجام دادم.
………:افرین همین رو میخواستم.
“پایان فلش بک”
اره خانوادش انقدر ساده مردن.بخاطر سادگیشون.
ولی سونا هنوز هم مثل موش یک‌ گوشه کز
کرده بود.سرش رو زانوش بود و گریه میکرد
نه اینکه دلش واسه جونگکوک خان تنگ شده
باشه.واسه خواهرش.شاید بگید خواهرش؟
اره خواهر بزرگ‌تری که نه شوگا و نه سونا ازش خبر داشتن.اون وقتی به دنیا اومد به پرورشگاه
بردنش.فقط بخاطر اینکه رسم
خانواده این اولین بچه باید پسر باشه.
بعد چندسال که سونا۱۵سالش شد همه
چی رو شد.اون دختر بیچاره که الان ۳۳سالشه
و یک بچه داره.از شوهرش طلاق گرفته و المان
زندگی میکنه.مین جی‌سان.خلاصه بیاد بیخیالش بشیم
جیسان و سونا تو اون مدت زمان کم خیلی
صمیمی شده بودن.سونا داره به خاطرات
اون موقعه فک میکنه.همین.
سونا:اونیااا…دلم برات تنگ شده.اگه
الان پیشت بودم لازم نبود گریه کنم تا حالم
خوب بشه.اونی….کمکم کن.او…اوپا..!
اگه شوگا بفهمه صددرصد پیداش میکنه!
ولی چجوری میخواد بفهمه.
“سونا”
شب شده و من خیلی گشنمه.
فقط یک وعده بهم غذا دادن.من الان فقط استرس این رو دارم که چه بلایی میخوان سرم
بیارن.کاشک میدونستم.امیدوارم یکی من رو بخره.حداقل از این جا برم بیرون.ولی…
هر سه گزینه بده.من امیدوارم فقط سالم
از اینجا برم بیرون.عاا راستی من باید فرار کنم.
همینجوری منتظر بودم که بعد دوساعت کل برقا خاموش شد.ولی. خدایش اینجا
خیلی سرده.از اتاقم بیرون اومدم و به سمت
راه رو رفتم.باید لباس نگهبان هارو چک میکردم.ولی اخه تو این تاریکی….
اما انگار جاهایی که نگهبانی هست
روشنه و نور هست.خیلی نامحسوس
از دور لباسشون رو چک کردم.وقتی همش
تو ذهنم موند به سمت راه روی دیگه رفتم.
اونا هم همچنین.باهم شباهت دارن.
تو یکی از راه رو ها خیلی دوربین بود واسه اینکه لو نرم اصن سمتش نرفتم.باید برم
بخوابم مثل سگ خوابم میاد.به سمت اتاقم
رفتم که صدایی شنیدم.
یوجی:فضولی تموم شد؟
وایی مثل اینکه هیچ کاری بی دردسر نیست
سونا:……
یوجی:اگر بعد از خاموش شدن برق ها
بیرون باشی تنبیه داره،چه برسه بخوای همه جارو چک کنی.ببینم جاسوسی؟
سونا:من و تازه آوردن اینجا و از هیچی
خبر ندارم.پس اون دختره ای که تازه اوردن.
سونا:آ..اره
اون مرده به سمتم اومد و دستم رو گرفت
و به سمت یک اتاق میبرد.
سونا:هوی عوضی ولم کن.بین جیغ میزنما
کمکککک یکی کمکم کنه…عوضی ولم
کن….مگه کرییییی؟گمشو ول کن دیگه
یوجی:خفه شو دیگه!
سونا:پرتم کرد تو اون اتاق و در رو قفل کرد.
نکنه بخواد بهم دست بزنه.

انیونگ.میخواستم بگم که ببخشید دیر شد واقعا
دیدگاه ها (۱۱)

Psychic lover49🖤 این امکان نداره.یعنی نه نباید اینجوری بشه....

Psychic lover51🖤واقعا میخوام بدونم سونگ‌ یو چه بلاییسرش اومد...

Psychic lover47🖤درسته از امید الکی بدم میاد،ولی بازممیتونه ب...

Psychic lover46🖤فلیکس:خوب گوش کن،تو الان تو یکمجتمع تجاری بز...

dark love

Enemys Embrsce [ part ۱۲ ]

شاهزاده دوست داشتنی من

خاطرات ایمیلیا

شاهزاده دوست داشتنی من

شاهزاده دوست داشتنی من

شاهزاده دوست داشتنی من

(کشتار مافیا) «پارت 2»و مثل دیونه ها داشت میخندید وهمینطور ...

الماس زیبای من part⁴آجوما بانگرانی سمتم اومد و گفت دخترم چی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط