{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Psychic lover49🖤

Psychic lover49🖤
این امکان نداره.یعنی نه نباید اینجوری
بشه.دیدم به سمت شلاق رفت.
شلاق رو گرفت و به سمت من میومد.
همینجوری نگاش کردم که چیزی روی‌
کمرم فرود اومد.نفسم واسه یه لحظه به
کل برید.نمیدونستم که جیغ بزنم گریه
کنم یا ساکت باشم.هیچی نمیدونستم.
تصمیم گرفتم بزارم هرچی میشه بشه

تا الان ۴۰تا ضربه زده و من الان بدنم
خونی شده و از درد نمیتونم تکون بخورم.
شلاق رو گذاشت کنار و موهام رو گرفت
و شروع کرد کشیدن.همونجور که موهام
تو دستش بود من رو دنبال خودش میکشوند
تا دم در اتاقم من و برد و درش باز کرد
پرتم کرد داخل و رفت.خوبه که هنوز دخترم
و اینکه به بدنم دست نزد.خودش جای‌
شکر داره.اگر اتفاقی بیفته برام اوپام
چی میشه.اونی چی.جونگکوک…اونم نگرانم میشه؟یا اصن میفهمه؟الان ۴۰روز
میشه که ازم خبری نیست.گفتن مردم
یا هنوز ازم خبری نیست؟اصن اوپام بهم
زنگ زده.چی میشه اگه فهمیده باشن؟
یا مثلا جونگکوک اون بیرون برای کمک کردن
به من تلاش کنه.یا مثلا شوگا فهمیده باشه
و سعی کنه کمکم کنه؟یا حتی جیمین؟
البته که جیمین نمیاد کمکم چون ما حتی
دوست هم حساب نمیشدیم.
اون در مخفی.خودمم شک کردم اخه
مگه میشه آدم انقدر راحت تو ساختمون
تجاری که مال دارک وبه انقدر راحت چرخید.
چقدر قبلا اسمش برام ترس ناک بود.
دارک وب.هه الان تو ساختمونشم و
و معلوم نیست چه بلایی سرم بیاد.
دارک وب لایه لایست.اره…مثل پیاز.
مثل اینکه من تو جای خوبشم.هنوز به اونجا هاش نرسیدم.
با بیحالی تمام پاشدم رفتم حموم دوش
بگیرم.بدنم میسوخت.
هیی یاد اون موقعه افتادم اولین بار تو
عمارت جونگکوک رفتم حموم…
بدم درد میکرد بخاطر کتک هاش.
واقعا گناهم چیه که خاطراتم با درد و
کتکه؟
همین که وارد دانشگاه شدم،و اینکه
تونستم روانپزشک بشم…همه گفتن با پارتی
بازی قبولم کردن.مثل اینکه خوشی
بهم نیومده.ولی یه درصد به این
فک کنم که جونگکوک بیاد دنبالم.
هییی دختر ول کن اوم پسره رو.
والا پسر که نه،مرد!کلمه درستش اینه!
ولی۳۲سالشه ها…عررر چه بزرگه.
امیدوارم تولد۱۹سالگیم پیش اوپا شوگا
باشم.البته تو المان پیش جیسان.
هیی خدا آرزو هام انقدر بزرگه.
تو حال و هوای خودم بودم که احساس کردم
یکی اومد تو اتاق.اهمیت ندادم سعی کردم
خودم رو بشورم.خوب.
به هرحال ببینه نیستم میره.
منم سری تر خودم رو شستم و آروم در
حموم رو باز کردم و بیرون رو دیدم کسی
نبود.فقط یه لباس رو تخت بود.
بایک حوله.با اون حوله سر و تنم رو خشک
کردم و گذاشتمش یک جا خشک بشه.
لباس و باز کردم توش نامه بود.
“وقتی پوشیدیش بیا طبقه ی۱۱اتاق۳”
سونا:او مای گا‌د…ول کن باو حوصله داریا.
یه لحظه فک کردم اگه نرم خطر جر
خوردی صد در صده.
دیدگاه ها (۱)

Psychic lover51🖤واقعا میخوام بدونم سونگ‌ یو چه بلاییسرش اومد...

Psychic lover50🖤وایی خدا این لباس خیلی بازه.یک رو پوش مشکی ب...

Psychic lover48🖤ته جو:همین؟حداقل با پدرشون کار نداشته باش.……...

Psychic lover47🖤درسته از امید الکی بدم میاد،ولی بازممیتونه ب...

[چند پارتی]

پارت ۲۴

وای حق✨😂حالا نه اینکه من اصلا کیفم کوکه و ناراحت نمیشم 😂قبلا...

- عادت کرده بودم به اینکه نگاهم کنی، به اینکه لمسم کنی، به ا...

Destiny part 10

P15 ممکنه پارت یکم 🔞باشهF2(با لباس ...

Blood contract/رمان مافیایی(تهیونگ)

رمان تهیونگ

پارت ۳ساعت ۱ و ۱۵ دقیقه شب_نویسنده "کارن":تو راه جونگکوک محک...

رمان تو خود منی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط