{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بعد چند مین به لوکیشنی که برایش ارسال شده بود رسید

𝙢𝙮 𝙡𝙞𝙖𝙧
part:33
بعد چند مین به لوکیشنی که برایش ارسال شده بود رسید.
یک قبرستان معروف در نیویورک که چند کیلومتر دور تر از آنجا یک کلیسا هم وجود داشت.. مادر جونگکوک.. نایا مورگان.. سنگ قبرش در همین قبرستان قرار داشت..
جلو تر رفت...
مردی با گت قهوه ای بلند که ایستاده بود و به سنگ قبر جلویش خیره شد را دید.
-کیم؟
مرد تکانی نخورد.
جونگکوک جلوتر رفت و سعی کرد چهره مرد را ببیند.
-ببخشید؟ شما-
مرد با صدایی گرفته که انگار گریه کرده بود لب زد.
+پدرم وقتی ۵ سالم بود مرد...
پسر با شنیدن صدای گرفته مرد نگرانی ای در دلش رخ داد.
-من... اینو نمیدونستم...
مرد رو به جئون کرد و قدمی به او نزدیک تر شد.. با چشمان سرخ و خیسش به چشمان تیله ای و درخشان پسر خیره شد.. بی اجازه و بدون هیچ رحمی بازوی جونگکوک را محگم گرفت.
لبخند بر لبانش بود ولی درد چشمانش کاملا مشخص بود.
+میدونی پدرم چطور مرد؟ چرا مرد؟ کی کشتش؟ اصلا عمد بود؟ تابحال از گذشتم کنجکاو شدی؟
مرد دو بازوی پسر را گرفت و فشرد.
-بس کن... تهیونگ.. دیونه شدی؟!
+پدرم بخاطر عوضی ای مثل تو مرد..
______________________________________________
خوابم میاد ادامه فردا ظهر
دیدگاه ها (۰)

فالوشه@jennei_1997

سیسی فالو شه@liliio_jk

𝙢𝙮 𝙡𝙞𝙖𝙧part:32(عمارت مین، 8:55am) از حموم بیرون آمد... به خو...

𝙢𝙮 𝙡𝙞𝙖𝙧part:12تماس بعد چند بوق جواب داده شد... و پشت خط.. مر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط