ستاره ای در میان تاریکی پارت
ستاره ای در میان تاریکی پارت۳۵🌌
دنیل از پشت کانتر نگاهش کرد: تو هنوز زندهای فکر میکردم به عنوان یاکوزا رفتی ماموریت ولی انگار هنوز هستی
ایمی ماسکش را کمی بالا داد و جواب داد: فعلاً ولی تضمینی نیست
دنیل خندید
ایمی هم فقط گوشهی چشمش را تیز کرد که زیر ماسکش معلوم بود: مگه من گفتم که بخندی مسخره😒
او روپوشش را پوشید چشم بندش رو جمعو جور کرد و سراغ کار رفت
امروز انگار سفارشها از قبل با هم قرار گذاشته بودند که همه با هم برسند
لیوانها قهوهها..درخواستهای ریز و درشت و مشتریهایی که بعضیهاشون خیلی مؤدب بودند و بعضی هاشون هم انگار صب از دنده چپ بیدار شدن.
ایمی بدون مکث کار میکرد
دستهایش سریع نگاهش دقیق و صدایش کنترلشده بود
هر چیزی که لازمبود دقیق سر جای خودش مینشست
انگار داخل ذهنش، حتی وقتی همهچیز به هم میریخت یک بخش کوچک هنوز بلد بود نظم رو حفظ کند
وسط کار یکی از مشتریها صدایش زد:
ببخشید، میشه یه لحظه بیاید
ایمی نزدیک شد:بله
مشتری که ظاهراً از آن آدمهای همیشهمطمئن بود، با لبخند گفت:
شما خیلی آروم و حرفهای کار میکنید واقعاً معلومه به کارتون مسلطید میشه گفت اولین باره که یه کافه انقدر سریع به سفارشم رسیده
اخه من ادمی هستم که ثانیه و ثانیه وقتم برام ارزش داره و خب سرویس دهی شما امروز حسابی منو نجات داد
ایمی یک لحظه مکث کرد.
تعریف بود یا.... ولی خب چیز خوبی هم بود
اما مثل همیشه تعریف برای او چیزی تازه بود و نمیدانست چطور باید جوابش را بدهد برا همین اروم گفت ممنونم
ساعتها گذشتند مشتریها رفتن و اومدن کمکم خستگی به مفاصل ایمی نشست
وقتی لحظهای فرصت پیدا کرد تا کنار کانتر بایستد و نفسی تازه کند شونههاش افتادن به بیرون نگاه کرد
خیابون روشن بود
آدمها در رفتوآمد
زندگی هم با بیرحمی معمولش ادامه داشت
ایمی لبهایش را به هم فشرد و زیر لب گفت: اگه یه روز فقط ده دقیقه سکوت داشتم معجزه میشد
دنیل که پشت سرش مثل جن وایستاده از شنیدن این حرف خندید:
ده دقیقه؟ تو خیلی جاهطلبی
ایمی نگاه کوتاهی به او انداخت:
حق دارم خب من آدمیام که از خودش توقعات غیرمنطقی دارع
....وای نه باز چرا داری اینجا نگام میکنی
دنیل داشت با همان لبخند و همان انرژیای که انگار از یک منبع نامحدودِ اعصاب دیگران تغذیه میکرد نگاش میکرد
ایمی نگاهش کردو به صورت طعنه وار گفت
منم از دیدنتان ذوق کردم واقعا
دنیل دستشو رو سینهاش گذاشت:
چرا اینقدر محبت؟ آدم خجالت میکشه
ایمی:خجالت نکش. خطرناک میشی
دنیل لبخند زد و به سمت میزها رفت.
اما قبل از دور شدن، زیرلب گفت:
ـ «امشب اگر باز هم اضافهکاری گرفتی، من رسماً بهت مدیونم.»
ایمی، در حالی که لیوانها را مرتب میکرد، خیلی آرام گفت:
ـ «تو از قبل هم بدهکاری.»
دنیل فقط سر تکان داد؛ یعنی حق با توئه، ولی من همچنان خوشحال و بیمسئولیت میمونم
ساعت از هشت گذشته بود و کافه کمکم داشت از آن حالت پرجنبوجوش تیز میرسید به شلوغی کشدار شبانه
همان جایی که دیگر کسی دقیق نمیداند هنوز سرحال است یا فقط از روی عادت حرکت میکند.
ایمی پشت پیشخوان لیوانها را یکییکی جمع میکرد و دستمال را روی سطح خیس کانتر میکشید
شانههایش کمی افتاده بود ولی هنوز داشت خودش را نگه میداشت
دنیل از آن طرف سالن با دو فنجان در دست برگشت و وقتی به پیشخوان رسید، یکی را جلوش گذاشت و گفت:
بفرما. این یکی رو برات نگه داشتم که زنده بمونی
ایمی بدون اینکه نگاهش را بالا بیاورد، فنجان را برداشت وگفت
مهربونیات داره آدمو میکُشه
تو ذهنش: چرا همیشه باید سرو کارم به این مردای مغرور و دلقک بخوره😒 این از دنیل اونم از اون سویهکوعوضی
دنیل پوزخند زد:خواهش میکنم. من همینم. یک تراژدیِ کوچکِ قابل تحمل
چند دقیقهای سکوت افتاد.
صدای دستگاه قهوه، برخورد قاشق با بشقاب، و خشخشِ آرامِ دستمال روی کانتر، پرکنندهی آن سکوت بودند.
دنیل با آرنج به لبهی پیشخوان تکیه داد و با همان لحنِ سبکسر اما دقیقش گفت:
ـ «راستی…»
دنیل از پشت کانتر نگاهش کرد: تو هنوز زندهای فکر میکردم به عنوان یاکوزا رفتی ماموریت ولی انگار هنوز هستی
ایمی ماسکش را کمی بالا داد و جواب داد: فعلاً ولی تضمینی نیست
دنیل خندید
ایمی هم فقط گوشهی چشمش را تیز کرد که زیر ماسکش معلوم بود: مگه من گفتم که بخندی مسخره😒
او روپوشش را پوشید چشم بندش رو جمعو جور کرد و سراغ کار رفت
امروز انگار سفارشها از قبل با هم قرار گذاشته بودند که همه با هم برسند
لیوانها قهوهها..درخواستهای ریز و درشت و مشتریهایی که بعضیهاشون خیلی مؤدب بودند و بعضی هاشون هم انگار صب از دنده چپ بیدار شدن.
ایمی بدون مکث کار میکرد
دستهایش سریع نگاهش دقیق و صدایش کنترلشده بود
هر چیزی که لازمبود دقیق سر جای خودش مینشست
انگار داخل ذهنش، حتی وقتی همهچیز به هم میریخت یک بخش کوچک هنوز بلد بود نظم رو حفظ کند
وسط کار یکی از مشتریها صدایش زد:
ببخشید، میشه یه لحظه بیاید
ایمی نزدیک شد:بله
مشتری که ظاهراً از آن آدمهای همیشهمطمئن بود، با لبخند گفت:
شما خیلی آروم و حرفهای کار میکنید واقعاً معلومه به کارتون مسلطید میشه گفت اولین باره که یه کافه انقدر سریع به سفارشم رسیده
اخه من ادمی هستم که ثانیه و ثانیه وقتم برام ارزش داره و خب سرویس دهی شما امروز حسابی منو نجات داد
ایمی یک لحظه مکث کرد.
تعریف بود یا.... ولی خب چیز خوبی هم بود
اما مثل همیشه تعریف برای او چیزی تازه بود و نمیدانست چطور باید جوابش را بدهد برا همین اروم گفت ممنونم
ساعتها گذشتند مشتریها رفتن و اومدن کمکم خستگی به مفاصل ایمی نشست
وقتی لحظهای فرصت پیدا کرد تا کنار کانتر بایستد و نفسی تازه کند شونههاش افتادن به بیرون نگاه کرد
خیابون روشن بود
آدمها در رفتوآمد
زندگی هم با بیرحمی معمولش ادامه داشت
ایمی لبهایش را به هم فشرد و زیر لب گفت: اگه یه روز فقط ده دقیقه سکوت داشتم معجزه میشد
دنیل که پشت سرش مثل جن وایستاده از شنیدن این حرف خندید:
ده دقیقه؟ تو خیلی جاهطلبی
ایمی نگاه کوتاهی به او انداخت:
حق دارم خب من آدمیام که از خودش توقعات غیرمنطقی دارع
....وای نه باز چرا داری اینجا نگام میکنی
دنیل داشت با همان لبخند و همان انرژیای که انگار از یک منبع نامحدودِ اعصاب دیگران تغذیه میکرد نگاش میکرد
ایمی نگاهش کردو به صورت طعنه وار گفت
منم از دیدنتان ذوق کردم واقعا
دنیل دستشو رو سینهاش گذاشت:
چرا اینقدر محبت؟ آدم خجالت میکشه
ایمی:خجالت نکش. خطرناک میشی
دنیل لبخند زد و به سمت میزها رفت.
اما قبل از دور شدن، زیرلب گفت:
ـ «امشب اگر باز هم اضافهکاری گرفتی، من رسماً بهت مدیونم.»
ایمی، در حالی که لیوانها را مرتب میکرد، خیلی آرام گفت:
ـ «تو از قبل هم بدهکاری.»
دنیل فقط سر تکان داد؛ یعنی حق با توئه، ولی من همچنان خوشحال و بیمسئولیت میمونم
ساعت از هشت گذشته بود و کافه کمکم داشت از آن حالت پرجنبوجوش تیز میرسید به شلوغی کشدار شبانه
همان جایی که دیگر کسی دقیق نمیداند هنوز سرحال است یا فقط از روی عادت حرکت میکند.
ایمی پشت پیشخوان لیوانها را یکییکی جمع میکرد و دستمال را روی سطح خیس کانتر میکشید
شانههایش کمی افتاده بود ولی هنوز داشت خودش را نگه میداشت
دنیل از آن طرف سالن با دو فنجان در دست برگشت و وقتی به پیشخوان رسید، یکی را جلوش گذاشت و گفت:
بفرما. این یکی رو برات نگه داشتم که زنده بمونی
ایمی بدون اینکه نگاهش را بالا بیاورد، فنجان را برداشت وگفت
مهربونیات داره آدمو میکُشه
تو ذهنش: چرا همیشه باید سرو کارم به این مردای مغرور و دلقک بخوره😒 این از دنیل اونم از اون سویهکوعوضی
دنیل پوزخند زد:خواهش میکنم. من همینم. یک تراژدیِ کوچکِ قابل تحمل
چند دقیقهای سکوت افتاد.
صدای دستگاه قهوه، برخورد قاشق با بشقاب، و خشخشِ آرامِ دستمال روی کانتر، پرکنندهی آن سکوت بودند.
دنیل با آرنج به لبهی پیشخوان تکیه داد و با همان لحنِ سبکسر اما دقیقش گفت:
ـ «راستی…»
- ۵۵۰
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط