{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ستاره ای در میان تاریکی پارت

ستاره ای در میان تاریکی پارت۳۴🌌
صبح شد...
ایمی همون‌طور که بندهای لباسش رو روی شونه جابه‌جا می‌کرد پنجره رو باز کرد
هوای صبح هنوز اون‌قدر گرم نشده بود که آدم حس کنه دنیا داره همکاری می‌کنه 
بعد با حالت نیمه‌خواب، دستی به موهاش کشید و یکم به سر و وعضش رسید و راه افتاد.
امروز از اون روزهایی بود که بدنش بیدار شده بود، ولی ذهنش هنوز توی تخت گیر کرده بود
چشم‌هاش سنگین بود، شونه‌هاش کمی درد می‌کرد، و اون حس آشنای بی‌قراری مثل خاری زیر پوستش نشسته بود از کسی که چند روز بود نخوابیده بود معلوم بود
ایمی رسید به موتورمشکی‌اش، کیف رو گذاشت، کلاه رو برداشت و لحظه‌ای مکث کرد. 
انگار هنوز امید داشت یه معجزه بشه و امروز مجبور نباشه بره بیرون. 
ولی معجزه‌ها معمولاً یا دیر می‌رسن یا اصلاً اشتباه آدرس می‌رن
کلاه را سر کرد، دستکش‌ها را پوشید و موتور را روشن کرد کنار ورودی قبل از اینکه پیاده شود موبایلش لرزید
صفحه را نگاه کرد: یک پیام کوتاه از مدیر شیفت

> «امروز یکی از صندوق‌دارها نمیاد. لطفاً بیشتر حواست باشه.»

ایمی فقط یک نفس از بینی بیرون داد.
حتماً. چون من همین‌جوری هم کم‌حواس بودم😫😒
موبایل رو گذاشت توی جیبش موتور رو روشن کرد
صدای موتور در کوچه پیچید و او، قبل از حرکت، با لحن خشک و خسته‌ای گفت:
خب رفیق… فقط لطفاً امروز منو به دردسر نکش واقعا حوصلع ندارم همین یک وظیفه رو داشته باش
موتور، البته، هیچ‌وقت جواب نمی‌داد. 
(بی‌ادبِ بی‌تربیوت😂 )
ولی حداقل راه می‌رفت
ایمی از کوچه بیرون زد و در خیابان نیمه‌خلوت پیچید. 
باد خنک صبح به کلاهش می‌کوبید و دنیا از پشت شیشه‌ی تیره و صدای موتور کمی دورتر و قابل‌تحمل‌تر به نظر می‌رسید. 
برای همین بود که موتورسواری را دوست داشت
نه فقط برای سرعت
برای این‌که وقتی سوارش بود، انگار می‌توانست بین خودش و بقیه یک دیوار موقت بکشد. 
دیوارِ خوش‌اخلاقی هم نبود 
اما کار می‌کرد.😕😕
چند دقیقه بعد، مقابل کافه‌ توقف کرد 
ویترین شیشه‌ای کافه با نور ملایم صبح برق می‌زد و از داخل بوی قهوه و نان تست بیرون می‌آمد ایمی نفسش را آهسته بیرون داد و قبل از پیاده شدن، دستش را روی لبه‌ی کلاه کاسکت کشید.
باشه. شروع کنیم
داخل کافه مثل همیشه، شلوغی آرومی جریان داشت 
صدای برخورد فنجان‌ها، زمزمه‌ی مشتری‌ها، و نور گرمِ زردرنگی که روی میزها افتاده بود، فضایی ساخته بود که انگار آدم‌ها برای چند دقیقه یادشان می‌رفت خسته‌اند
دنیل با موهای بسته و چشم‌های خواب‌آلود، از پشت پیشخوان گفت:
ـ «خداروشکر تو اومدی. من داشتم تصمیم می‌گرفتم استعفا بدم.»
ایمی روپوشش را مرتب کرد و جواب داد:
اگه منو دیدی و هنوز استعفا ندادی، یعنی امید هست
چند دقیقه بعد، خودش را پشت کانتر جا داد و شروع کرد به آماده‌کردن سفارش‌ها.
دیدگاه ها (۱)

ستاره ای در میان تاریکی پارت۳۵🌌دنیل از پشت کانتر نگاهش کرد: ...

ستاره ای در میان تاریکی پارت۳۶ 🌌ایمی بی‌حوصله نگاهش کرد:اگر ...

ستاره ای در میان تاریکی پارت۳۳🌌ایمی از ساختمون مدرسه بیرون ز...

😜😜😜

ستاره ای در میان تاریکی پارت 8 نویسنده کلاس تموم شد ایمی بدو...

ستاره ای در میان تاریکی پارت 6ایمی :* بالاخره بعد این سختی ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط