{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩
(♡)پارت ۱۶۵ (⁠♡)


بالاخره بهم غلبه کرد
گوشی ایفون رو با احتیاط برداشتم و دستم رو روي دهنه
گوشی گذاشتم و بي صدا گوش دادم.
جیمین اینجا چیکار میکنی؟
چیکار میتونه بکنه جز فضولي و تهدید؟
سلنا گرفته :گفت باید باهات حرف میزدم
جیمین عصبي گفت: فك كنم دفعه اخر همه حرفامون رو
زدیم. سلنا با غیض گفت: اره. ولی نگفتي منو به يکي ديگه فروختي..
و پوزخند زد و گفت امروز دیدم سوار ماشینت بود.
جیمین: -فروختنی در کار نیست. رابطه من و تو از خيلي قبل
ترش تموم شده بود و خودتم خوب ميدوني
سلنا داد زد: نمیدونم تو بگو. این دختره کیه؟ جیمین از لاي دندوناش گفت یه دختر..براي تو چه فرقي
داره؟
سلنا تو فرقشو بگو چیش از من بهتر بود؟
جیمین: - احمق نشو. جایگزینی در کار نیست..جاي تو رو نگرفته.. من و تو به هیج جا نمیرسیدیم سلنا بفهم..ما
مناسب هم نبودیم
سلنا با تحقیر گفت اون هرزه کوچولو چطوري برات لوندي
کرده که اونجور انداختیم بیرون؟
یه دفعه جیمین عصبي و خشن گفت:درباره اش اینجوري
حرف نزن..
سلنا هرزه نیست؟
جیمین داد زد ؛ یه فرشته پاکه پاک ترين ادمي كه تو كل
زندگیم دیدم
دلم ریخت و دستم دور ایفون سفت شد.
همش براي گم شدن این دختره کنه است. میخواد شرشو از
زندگیش کم کنه.. اره.. فقط همین سلنا پوزخند زد و گفت: پاك..
لبامو تر کردم
جیمین محکم گفت دیگه دور و بر خونه و زندگیم و اون
نباش.. ما هنوز دوتا دوست معمولی هستیم سلنا..خراب ترش نکن..
و اومد داخل و در رو تو صورت سلنا بست.. اینه.. لبخندي رو لبم نشست و نفس عمیقی کشیدم و ایفون رو گذاشتم. از طرفی نمیخواستم بفهمه حرفاشو شنیدم و از طرفي بعد از اون حرفاي توي شرکت و میز اصلا نمیتونستم به
چشماش نگاه کنم..
واسه همین رفتم تو اتاقم
کلید انداخت و اومد تو و بلند صدام زد:الا.. يعني ميخواد درباره سلنا بپرسه؟
اره حتما..میخواد بپرسه منم دیدمش و از این موضوع اصلا خوشم نمیومد. گرفته از اتاق اومدم بیرون و گفتم سلام
جدي سر تکون داد و گفت باید بریم یه جایی گنگ گفتم:کجا؟
جیمین: -دنیل زنگ زده بود. براي شام دعوتمون کرد خونه اش.. صورتش کاملا جدی بود پس هنوز از قضیه آلن دلخور و
مشكوكه...
اما با شنیدن اسم آنالی و دنیل یه لحظه روحم تازه شد و با ذوق دستامو کوبیدم به هم و گفتم: میریم؟
جدي نگام کرد و گفت: بله...
با اشتیاق گفتم اخ جون
واقعا داشتن یه دوست توی این روزهاي غمگين و بي
حوصله عالي بود..
خيلي خوشحال بودم که داشتمش..
جیمین خیره نگام میکرد
نفسش رو بیرون داد و گفت هیچی..یه دوش بگیرم میریم
دیدگاه ها (۲)

(✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۱۶۶ (⁠♡)نفسش رو بیرون داد و گف...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۱۶۷ (⁠♡)هول و شرمزده به جعبه نق...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۱۶۴(⁠♡) موهاي مشكي طلايي.. قد ...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۱۶۳ (⁠♡) همونجور لحظه اي وايستا...

Slave ♡ Season ♡ Part ۱۳۲با خشم وارده اتاق جیمین در هتل شد ب...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 47・⁠]⁠ᕗبا وجود اینکه تو اون ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط