ازدواج نافرجام
《 ازدواج نافرجام 》
(๑˙❥˙๑) پارت 117 (๑˙❥˙๑)
وقتی دختر به سمته پله های سنگی ویلا رفت جونگکوک لبخند عمیقی روی لبهاش نشست هنوز براش مهم بود وگرنه اینطوری به وجودش واکنش نشون نمیداد انگار بچالش کشیدنش بهترین راه بود تا دوباره بدست بیاره : الان خیالت راهت شد
سومین درحالی که از آشپز خانه بیرون میآمد گفت و کنار شوهرش که تمام مدت به اونا گوش میداد نشست ... جونگکوک برگشت و روبه روی اونا روی مبل خاکستری نشست و پا روی اون یکی پا انداخت و با جدیت گفت : من بیگناهیم رو سابت میکنم بهتون قول دادم همینطور که شما باورم کردین اونم باورم میکنه
اونا تنها کلماتی بودم که از جونگکوک شنیده شدن بعد از اون لحظه دیگر حرفی زده نشد فقد شیطونی ها و سوالات گاه بی گاه تان بود که توی خونه میپیچید ... موقع شام هر سه در سکوت پشت میزی کنار پنجره بزرگ سالن نشسته بودن و تنها صدای که شنیده میشد صدای غر غر های تان بود...سومین خطاب به خدمتکاری که غذا زد سرو میکرد
گفت : شام ویوا رو به اتاقش ببرید
ویوا : لازم نیست سومین چان
دختر درحالی که یک دستش توی جیب شلوارک طوسی اش بود به سمته میز اومد و روبه روی جونگکوک روی صندلی نشست
و با پوزخند گفت: اونی که باید خجالت بکشه با پرویی نشسته من چرا توی اتاقم شام بخورم
جونگکوک درحالی که انگشتانش رو توی هم کره زده بود زیره چونه اش گذاشت و با لبخند ریزی نگاهش میکرد جدن از این حرص خوردن هاش خوشش میومد
هیونو : باز شروع نکنید با هر جفت تونم اینجا بچه نشسته
ویوا چشمی چرخوند و نگاهش رویت حرص از جونگکوک گرفت و موهای برادر زاده اش رو بهم ریخت : چطوری فسقلی ..
تان با اخم بچگانه ای موهاش رو درست کرد : عه نکن ...
اما جونگکوک فقد نگاهش به ورژن جدید از عشقش بود که حتا تصورش رو هم نمیکرد جدی با اعتماد به نفس بیتفاوت.. اما چیزی در عمق نگاهش بود که قلب جونگکوک رو درهم میفشرد یه غم یه بی روحی عمیق ..با صدای بلند جیغ تان افکارش بهم ریخت و نگاهش رو به پسر بچه ای شیطونی دوخت که به انگلیسی خیلی خوب مصلت بود و همش غر میزد و با صدای بلند یا ویوا بحث میکرد
جونگکوک : هی بچه چرا جیغ میزنی
تان اخم کرد و به کره ای گفت : من به غریبه ها جواب نمیدم
جونگکوک که از تغییر لحن یهویی از تعجب کرد گفت : تو چطوری انقدر خوب کره ای حرف میزنی
تان زبون درازی به جونگکوک کرد و تند تر روی صندلی پایین پرید و به سمته پله ها دوید سومین که با لبخند به رفتن پسرش نگاه میکرد روبه جونگکوک کرد و با لحن مهربونی گفت : تان مثل عمهش خیلی زود هر زبونی رو یاد میگیره توی این سن تونسته خیلی خوب انگلیسی و کره ای یاد بگیره
اسلاید 2 لباس راحتی ویوا
(๑˙❥˙๑) پارت 117 (๑˙❥˙๑)
وقتی دختر به سمته پله های سنگی ویلا رفت جونگکوک لبخند عمیقی روی لبهاش نشست هنوز براش مهم بود وگرنه اینطوری به وجودش واکنش نشون نمیداد انگار بچالش کشیدنش بهترین راه بود تا دوباره بدست بیاره : الان خیالت راهت شد
سومین درحالی که از آشپز خانه بیرون میآمد گفت و کنار شوهرش که تمام مدت به اونا گوش میداد نشست ... جونگکوک برگشت و روبه روی اونا روی مبل خاکستری نشست و پا روی اون یکی پا انداخت و با جدیت گفت : من بیگناهیم رو سابت میکنم بهتون قول دادم همینطور که شما باورم کردین اونم باورم میکنه
اونا تنها کلماتی بودم که از جونگکوک شنیده شدن بعد از اون لحظه دیگر حرفی زده نشد فقد شیطونی ها و سوالات گاه بی گاه تان بود که توی خونه میپیچید ... موقع شام هر سه در سکوت پشت میزی کنار پنجره بزرگ سالن نشسته بودن و تنها صدای که شنیده میشد صدای غر غر های تان بود...سومین خطاب به خدمتکاری که غذا زد سرو میکرد
گفت : شام ویوا رو به اتاقش ببرید
ویوا : لازم نیست سومین چان
دختر درحالی که یک دستش توی جیب شلوارک طوسی اش بود به سمته میز اومد و روبه روی جونگکوک روی صندلی نشست
و با پوزخند گفت: اونی که باید خجالت بکشه با پرویی نشسته من چرا توی اتاقم شام بخورم
جونگکوک درحالی که انگشتانش رو توی هم کره زده بود زیره چونه اش گذاشت و با لبخند ریزی نگاهش میکرد جدن از این حرص خوردن هاش خوشش میومد
هیونو : باز شروع نکنید با هر جفت تونم اینجا بچه نشسته
ویوا چشمی چرخوند و نگاهش رویت حرص از جونگکوک گرفت و موهای برادر زاده اش رو بهم ریخت : چطوری فسقلی ..
تان با اخم بچگانه ای موهاش رو درست کرد : عه نکن ...
اما جونگکوک فقد نگاهش به ورژن جدید از عشقش بود که حتا تصورش رو هم نمیکرد جدی با اعتماد به نفس بیتفاوت.. اما چیزی در عمق نگاهش بود که قلب جونگکوک رو درهم میفشرد یه غم یه بی روحی عمیق ..با صدای بلند جیغ تان افکارش بهم ریخت و نگاهش رو به پسر بچه ای شیطونی دوخت که به انگلیسی خیلی خوب مصلت بود و همش غر میزد و با صدای بلند یا ویوا بحث میکرد
جونگکوک : هی بچه چرا جیغ میزنی
تان اخم کرد و به کره ای گفت : من به غریبه ها جواب نمیدم
جونگکوک که از تغییر لحن یهویی از تعجب کرد گفت : تو چطوری انقدر خوب کره ای حرف میزنی
تان زبون درازی به جونگکوک کرد و تند تر روی صندلی پایین پرید و به سمته پله ها دوید سومین که با لبخند به رفتن پسرش نگاه میکرد روبه جونگکوک کرد و با لحن مهربونی گفت : تان مثل عمهش خیلی زود هر زبونی رو یاد میگیره توی این سن تونسته خیلی خوب انگلیسی و کره ای یاد بگیره
اسلاید 2 لباس راحتی ویوا
- ۱۳.۰k
- ۱۷ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط