ازدواج نافرجام
《 ازدواج نافرجام 》
(๑˙❥˙๑) پارت 116 (๑˙❥˙๑)
وارد خونه شد و اولین چیزی که نظر رو جلب کرد چمدون کوچک کنار در ورودی بود سوئیچ ماشینش روی میز کنسول پرت کرد به محض ورودش خدمتکاری به سمتش اومد و کیف پالتوش رو گرفت ویوا که هنوز نگاهش رو چمدون بود گفت : این چیه..اوپا مهمون داره ؟
خدمتکار نگاهش رو دنبال کرد و گفت : بله آقای ایم با مهمونشون توی سالن نشستن
دختر گیج نگاهش کرد و درحالی که به سمته سالن میرفت
زیر لب گفت : چه مهمونی چرا من خبر ندار....
اما با دیدن فردی که توی سالن بود خشکش زد و با چشمای گرد شده از تعجب و خشم به جونگکوک و هیونو نگاه کرد که روبه روی هم نسشته بودن این مرد دیگه مزر های پرویی رو رد کرده بود : تو اینجا چیکار میکنی ؟
صداش بلند خشمگین بود و به محض شنیدن صدای عصبیش همه بلند شدن اما دختر بدون توجه به بقیه با اخم مقابل جونگکوک
ایستاد و گفت : چی از جونم میخواهی شرکت بس نبود با اینجا اومدی...
آخر حرفش رو با فریاد بلندی گفت و باعث اخم جونگکوک شد اما اون هیچ حرفی به زبون نیاورد و فقد با خونسردی دستاش رو توی جیب شلوار مشکی مردانه اش برد خیره نگاهش کرد
هیونو : جونگکوک قرار چند روزی رو پیش با بمونه
بردارش گفت و باعث شد دختر با شوکه ای به سمتش برگرده و ناباوری گفت : شوخیت گرفته اوپا..اخه چطوری میتونی..
هیونو وسط حرفش پرید و گفت : منم کشته مرده دیدنش نیستم اما عموش خیلی خواهش کرد تا وقتی این جاست توی هتل نمونه و اجازه بدم توی خونه ما بتونه
ویوا سرش رو به طرفین تکون داد با گیجی گفت : پدر یونگهو چرا باید همچین چیزی بخواد...این آدم نمیتونه اینجا بمونه من اجازه نمیدم
جونگکوک : چرا ؟ نکنه خجالت میکشی با من توی به خونه زندگی کنی
دختر با پوزخند نگاهش کرد و گفت : چرا من خجالت بکشم .. اونی که خطا کرده تویی نه من
جونگکوک قدمی دیگر نزدیکش شد و توی نزدیکترین فاصله ازش ایستاده و با لحن حق به جانبی گفت : اگه من اونی هستم که اشتباه کرده تو چرا فرار میکنی یعنی وجود من انقدر برات مهمه ؟
جوری توی چشماش عمیقی خیر بود که گویی میخواهد خشم صبرش رو به چالش بکشه ویوا صورتش رو بیشتر نزدیک کرد و با شجاعت توی چشماش خیره شد : وجود تو کوچکترین اهمیتی برام نداره جئون جونگکوک..فقد نمیخوام هر بار که صورتت رو میبینم یاد حماقت های خودم بیوفتم
و بعد تند ازش فاصله گرفت و درحالی که هنوز نگاهش به چشمای جونگکوک بود با جدیت خطاب به برادرش گفت : میتونه اینجا بمونه برای من هیچ اهمیتی نداره بود نبودش فرقی نمیکنه
(๑˙❥˙๑) پارت 116 (๑˙❥˙๑)
وارد خونه شد و اولین چیزی که نظر رو جلب کرد چمدون کوچک کنار در ورودی بود سوئیچ ماشینش روی میز کنسول پرت کرد به محض ورودش خدمتکاری به سمتش اومد و کیف پالتوش رو گرفت ویوا که هنوز نگاهش رو چمدون بود گفت : این چیه..اوپا مهمون داره ؟
خدمتکار نگاهش رو دنبال کرد و گفت : بله آقای ایم با مهمونشون توی سالن نشستن
دختر گیج نگاهش کرد و درحالی که به سمته سالن میرفت
زیر لب گفت : چه مهمونی چرا من خبر ندار....
اما با دیدن فردی که توی سالن بود خشکش زد و با چشمای گرد شده از تعجب و خشم به جونگکوک و هیونو نگاه کرد که روبه روی هم نسشته بودن این مرد دیگه مزر های پرویی رو رد کرده بود : تو اینجا چیکار میکنی ؟
صداش بلند خشمگین بود و به محض شنیدن صدای عصبیش همه بلند شدن اما دختر بدون توجه به بقیه با اخم مقابل جونگکوک
ایستاد و گفت : چی از جونم میخواهی شرکت بس نبود با اینجا اومدی...
آخر حرفش رو با فریاد بلندی گفت و باعث اخم جونگکوک شد اما اون هیچ حرفی به زبون نیاورد و فقد با خونسردی دستاش رو توی جیب شلوار مشکی مردانه اش برد خیره نگاهش کرد
هیونو : جونگکوک قرار چند روزی رو پیش با بمونه
بردارش گفت و باعث شد دختر با شوکه ای به سمتش برگرده و ناباوری گفت : شوخیت گرفته اوپا..اخه چطوری میتونی..
هیونو وسط حرفش پرید و گفت : منم کشته مرده دیدنش نیستم اما عموش خیلی خواهش کرد تا وقتی این جاست توی هتل نمونه و اجازه بدم توی خونه ما بتونه
ویوا سرش رو به طرفین تکون داد با گیجی گفت : پدر یونگهو چرا باید همچین چیزی بخواد...این آدم نمیتونه اینجا بمونه من اجازه نمیدم
جونگکوک : چرا ؟ نکنه خجالت میکشی با من توی به خونه زندگی کنی
دختر با پوزخند نگاهش کرد و گفت : چرا من خجالت بکشم .. اونی که خطا کرده تویی نه من
جونگکوک قدمی دیگر نزدیکش شد و توی نزدیکترین فاصله ازش ایستاده و با لحن حق به جانبی گفت : اگه من اونی هستم که اشتباه کرده تو چرا فرار میکنی یعنی وجود من انقدر برات مهمه ؟
جوری توی چشماش عمیقی خیر بود که گویی میخواهد خشم صبرش رو به چالش بکشه ویوا صورتش رو بیشتر نزدیک کرد و با شجاعت توی چشماش خیره شد : وجود تو کوچکترین اهمیتی برام نداره جئون جونگکوک..فقد نمیخوام هر بار که صورتت رو میبینم یاد حماقت های خودم بیوفتم
و بعد تند ازش فاصله گرفت و درحالی که هنوز نگاهش به چشمای جونگکوک بود با جدیت خطاب به برادرش گفت : میتونه اینجا بمونه برای من هیچ اهمیتی نداره بود نبودش فرقی نمیکنه
- ۱۰.۲k
- ۱۷ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط