رو به آیینه آورده ام
رو به آیینه آورده ام
آیینه چقدر خالی ازتصویرست
گذر عمرم را هر گز در آیینه ندیدم
نه
این آیینه بی تقصیرست
موجهای دریا را از یاد برده ام
دریا بیهوده با ساحل من درگیراست
هیزم شکنی ساقه نیلوفری را می شکند
باغ من با این همه هیزم چرا می شکند
کوه با آن همه حجم از چشمان من ناپیداست
شاید اینبار خورشید کوه مرا بلعیدست
شعاع نوری از پنجره بر جانم می ریزد
شاید پنجره هم از دیدن من بیزارست
بر می خیزم کتابخانه را برگبار نگاه می بندم
او نیز از فرط خستگی در خواب سنگین است
عطش نوشتن مرا کلافه می کند
قلمی نیست در دست
دفترم بیهود ه در تردید است
بی حوصلگی باز با من وفاداری می کند
دلم ازاین همه بی حاصلی غمگین است
من هنوز با تنهایی خود درگیرم
شاید تنهایی نیز
از این همه تنهایی من شرمگین است
آیینه چقدر خالی ازتصویرست
گذر عمرم را هر گز در آیینه ندیدم
نه
این آیینه بی تقصیرست
موجهای دریا را از یاد برده ام
دریا بیهوده با ساحل من درگیراست
هیزم شکنی ساقه نیلوفری را می شکند
باغ من با این همه هیزم چرا می شکند
کوه با آن همه حجم از چشمان من ناپیداست
شاید اینبار خورشید کوه مرا بلعیدست
شعاع نوری از پنجره بر جانم می ریزد
شاید پنجره هم از دیدن من بیزارست
بر می خیزم کتابخانه را برگبار نگاه می بندم
او نیز از فرط خستگی در خواب سنگین است
عطش نوشتن مرا کلافه می کند
قلمی نیست در دست
دفترم بیهود ه در تردید است
بی حوصلگی باز با من وفاداری می کند
دلم ازاین همه بی حاصلی غمگین است
من هنوز با تنهایی خود درگیرم
شاید تنهایی نیز
از این همه تنهایی من شرمگین است
- ۲۷۰
- ۲۳ اسفند ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط