پارت ۱۳
پارت ۱۳
شب ناروتو روی تخت اتاق خواب بزرگش لم داده بود. راحت، بدون کسی که مزاحمش شود. به کارهای فردا و اتفاقات امروز فکر میکرد.
لباس راحتی ابریشمی اش حس سبکی روی سینه اش داشت، ولی قلب درون سینه اش سنگین بود.
با خودش فکر کرد: 'ساسکه واقعا میخواد حمله کنه؟'
و به محض اینکه اسم ساسکه توی ذهنش پیچید، صدای در زدن امد. ضربه های تند تند و با عجله روی در بزرگ و سنگین اتاق.
ناروتو سریع صاف نشست:"کیه؟"
ندیمه اش در را باز کرد، ندیمه ی با وفایش. کسی که میدانست دروغ نمیگوید:"بابت مزاحم شدن اخر شبم عذر میخوام سرور من، ولی یه خبر مهم دارم."
چهره ی ناروتو جدی شد، ابروهای بلوندش توی هم رفت:"چی شده؟ ببا بشین بگو ببینم."
و به جای خالی روی تخت بزرگش اشاره کرد. چون با ندیمه اش راحت بود و اجازه میداد او کنارش بشیند.
مرد جوان سریع کنار ناروتو نشست و شروع کرد توضیح دادن:"اعلی حضرت از سرزمین های غرب خبر رسیده که پادشاه ساسکه خیلی سخت مریض شده. میگن به سختی داره نفس میکشه."
کمی مکث، چون ناگهان وحشت توی چهره ی ناروتو برق زد. بعد ادامه داد:"متاسفانه پزشکی ندارن که مریضی رو شناسایی کنه. تنها کسی که بود، بانو هارونو بودن که از درمان ایشون اجتناب کردن."
و ندیمه میدانست. میدانست که پشت تمام قضایای جنگ و زخمی که ناروتو از مرگ پدر و مادرش خورد...او هنوز جایی را در قلبش به ساسکه اختصاص میدهد.
ندیمه، از عشق انها با خبر بود. و نه، به هیچکس نمیگفت. او تنها کسی بود که ناروتو را یواشکی همراهی میکرد. توی جاده ی تاریک و پر خطر عشقش.
کمی جلوتر خم شد و دست ناروتو را گرفت، با لبخند عصبی ای:"میخواید کمک کنید، مگه نه سرورم؟"
ناروتو به ندیمه اش نگاه کرد
برای چند لحظه، بدون حرف.
بعد لبخند مصمم ای تحویل داد:"نمیتونیم بذاریم ساسکه ی الاغ همینجوری بمیره. کل هیجان جنگو از دست میدیم."
و این در واقع همان 'نگران ساسکه م' بود.
شب ناروتو روی تخت اتاق خواب بزرگش لم داده بود. راحت، بدون کسی که مزاحمش شود. به کارهای فردا و اتفاقات امروز فکر میکرد.
لباس راحتی ابریشمی اش حس سبکی روی سینه اش داشت، ولی قلب درون سینه اش سنگین بود.
با خودش فکر کرد: 'ساسکه واقعا میخواد حمله کنه؟'
و به محض اینکه اسم ساسکه توی ذهنش پیچید، صدای در زدن امد. ضربه های تند تند و با عجله روی در بزرگ و سنگین اتاق.
ناروتو سریع صاف نشست:"کیه؟"
ندیمه اش در را باز کرد، ندیمه ی با وفایش. کسی که میدانست دروغ نمیگوید:"بابت مزاحم شدن اخر شبم عذر میخوام سرور من، ولی یه خبر مهم دارم."
چهره ی ناروتو جدی شد، ابروهای بلوندش توی هم رفت:"چی شده؟ ببا بشین بگو ببینم."
و به جای خالی روی تخت بزرگش اشاره کرد. چون با ندیمه اش راحت بود و اجازه میداد او کنارش بشیند.
مرد جوان سریع کنار ناروتو نشست و شروع کرد توضیح دادن:"اعلی حضرت از سرزمین های غرب خبر رسیده که پادشاه ساسکه خیلی سخت مریض شده. میگن به سختی داره نفس میکشه."
کمی مکث، چون ناگهان وحشت توی چهره ی ناروتو برق زد. بعد ادامه داد:"متاسفانه پزشکی ندارن که مریضی رو شناسایی کنه. تنها کسی که بود، بانو هارونو بودن که از درمان ایشون اجتناب کردن."
و ندیمه میدانست. میدانست که پشت تمام قضایای جنگ و زخمی که ناروتو از مرگ پدر و مادرش خورد...او هنوز جایی را در قلبش به ساسکه اختصاص میدهد.
ندیمه، از عشق انها با خبر بود. و نه، به هیچکس نمیگفت. او تنها کسی بود که ناروتو را یواشکی همراهی میکرد. توی جاده ی تاریک و پر خطر عشقش.
کمی جلوتر خم شد و دست ناروتو را گرفت، با لبخند عصبی ای:"میخواید کمک کنید، مگه نه سرورم؟"
ناروتو به ندیمه اش نگاه کرد
برای چند لحظه، بدون حرف.
بعد لبخند مصمم ای تحویل داد:"نمیتونیم بذاریم ساسکه ی الاغ همینجوری بمیره. کل هیجان جنگو از دست میدیم."
و این در واقع همان 'نگران ساسکه م' بود.
- ۱۹۷
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط