{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بقیش

بقیش


بانو سوناده، پزشک بزرگ قصر اوزوماکی، پشت میزش نشسته بود.
موهای طلایی و بلندش بافته شده بودند، در دو ردیف جدا از هم و به زیبایی با سنجاقی در انتها بسته شده بودند.
عینکی مستطیل شکل با قاب نازک نقره ای، روی بینی اش بود. کمی پایین تر از حد معمول، تا نوشته ها را بخواند. گودی زیر چشم هایش، نشانه ی سخت کار کردنش بود. او تنها کسی بود که در سکوت شب، جایی که قصر کامل توی سکوت و تاریکی فرو میرفت، تنها با یک شمع و کتاب بیدار میماند.
Ts:"هومم...میفهمم ولی متوجه نمیشم."
او کمی جلوتر خم شد و با دقت به نوشته ی پزشکی روی ورق کاهی رنگ نگاه کرد. سکوت بود، سکوت و سکوت.
او کامل توی حال خودش فرو رفته بود تا اینکه...
N:"ننه سونادههههخطسفخیهسخعیهفس"
جیغ ناروتو پیچید توی پرده ی گوشش، طبق معمول. شیشه ی عینک خوشگلش شکست و کل اعصابش ریخت به هم. محکم مشت کوبید روی میزش:"چه مرگته مغز حروم؟!"
ناروتو عین گورکنی که لانه ی جدید پیدا کرده باشد از در خراب شد تو:"ننه جون دستم به دامنت، بیا کمکم کن."
سوناده اه کشید و عینک داغان شده اش را انداخت توی سطل اشغال.
ناروتو و مشکلات همیشگی. با نفس سنگینی تکیه داد به صندلی مخملی نرمش. بازوهایش را با حالت پرسشگرانه ای ضربدر کرد:"بشین بگو ببینم چی شده پسر. باز دوباره صدات خروسی شده؟"
ناروتو سریع دوید جلوی میز سوناده، با گذاشتن کف دست هایش روی میز نزدیک بود جا شمعی سوناده را بیندازد. گفت:"ساسکه، اون مریض شده."
پوزخندی روی لب های رژ کشیده ی سوناده نشست:"به به، بالاخره ظلم از پا درش اورد؟"
پایش را انداخت روی پای دیگرش:"و تو چی میخوای؟ اومدی بگی درمانش کنم؟"
ناروتو چشم هایش را گوگولی کرد و سر تکان داد:"ننه جونم توروخدااااا، تو که میدونی. ساسکه دوستمه. بخاطر مردم و ظلم قبیله مون جدا شدیم ولی دلیل نمیشه مثل پشمک بشینم نگاش کنم تا بمیره."
ابروی طلایی رنگ سوناده رفت بالا. به پسرک درمانده و عاشق روبرویش نگاه کرد. احتمالا خیلی بی تجربه از تله ای که داشت خودش را در ان می انداخت.
ساسکه، تهدید کرده بود که جنگ راه می اندازد. و ناروتو؟ او هنوز با قلب مهربانش نگران او بود.

سوناده، با اینکه معمولا با منطق و سختگیرانه تصمیم میگرفت، اینبار دلش نیامد درخواست ناروتو را رد کند.
ناروتو هم کلکش را بلد بود. همیشه مظلوم نمایی با ان چشم های ابی رنگ معصوم و فقط یک کلمه ی 'لطفا'، قلب همه را بدست میاورد.
سوناده از ته گلو اه کشید و با انگشت شست و اشاره اش چشم هایش را مالید:"وای به روزت برم درمانش کنم بعد باز جنگ راه بندازه."
ناروتو با ذوق پرید هوا:"ارههههه! الان میگم کالسکه تو راه بندازن. هر چی بخوای برات کفش پاشنه بلند میخرم ننه جونم."
سوناده نیشخندی زد، کوتاه و تمسخر امیز:"ایندفعه گرون ترینشونو میخواما. چون صد کیلومتر دارم واسه رفیق جنابالی میرم."

و ناروتو، یک درمان طلایی دیگر را فرستاد تا جایگزین درمان صورتی برای ساسکه باشد.
______________________
خوشگلای من، عزیزای قشنگم
من تا جایی که تونستم سعی کردم به هیچ کاراکتری هیت ندم. اگرم دقت کنید ساکورا واقعا جا و مکان خوبی داره.
هم پرنسسه، هم ملکه س، هم پزشکه، هم قدرت خودشو داره. نقششم تو داستان واقعا مهمه.
پس جون امواتتون سر ساکورا جرم ندین به مولا داستان اینه.
دیدگاه ها (۱۱)

پارت ۱۳شب ناروتو روی تخت اتاق خواب بزرگش لم داده بود. راحت، ...

بقیش●N:"ازینام میزنی؟ اینا چیه؟"Ko:"اینام سنجاق سره. کدومش ب...

پارت ۱۰ناروتو شنل مخملی قرمز اش را از روی چوب لباسی صیقلی اش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط