{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۱۳ ببین توروخدا برو

پارت ۱۳ ببین توروخدا برو
برو پدسگ برووووو

دقیقا از همان روز ناروتو یک لحظه هم ساسکه را راحت نمیگذاشت. هی هر روز بند و بساط تیکه و کنایه اش به راه بود و کسی هم جمعش نمیکرد.
N:"ای بابا باز اخلاقت سگه. ولی نگران نباش تا منو داری غم نداری عخخخخشم."
اذیت میکرد، حسابی. و ساسکه طوری دستپاچه میشد که جز تند شدن ضربان قلبش هیچکاری نمیتوانست بکند.
هر حرف یک تیر خلاص بود.
Sa:"..اونو نخور ناروتو اون تاریخ انقضاش گذشت"
و ناروتو پرید وسط حرفش:"وای مرسی که نگرانمی عزیزم، چشم."
و طوری بانمک و مودب رفتار میکرد که ساسکه میخواست خودش را چنگ بزند. و حتی بازیگوشی هم میکرد، خم شد جلو:"میخوای به جاش تو رو بخور..."
ساسکه جلوی دهان او را گرفت:"خفه شو تا خفه ت نکردم ناروتو."
و کل این کار ها، شیطنت ها و عشوه ریزی های ناروتو بدجوری داشت ساسکه را تحریک میکرد.
میدانست که: خر نشو ساسکه، خررر نشو. اگه اینجا دست از پا خطا کنی جرمت دو برابر میشه. ناروتو داره از جایگاه نگهبانیش سو استفاده میکنه.

ولی...

ولی هر دفعه دوباره به ان چشم هایی که 'مشخصا' داشتند باهاش لاس میزدند نگاه میکرد؟
هر بار که ناروتو جلوی جمع مخصوصا برایش بوس هوایی میفرستاد تا اذیتش کند؟
هر بار که 'از قصد' دستش را دور گردن او می انداخت یا جایی از بدنشان با هم برخورد میکرد؟

ساسکه به زور جلوی خودش را میگرفت تا کاری با ناروتو نکند.

N:"شنیدم میخوان واسه زندان دوباره ازتون عکس بگیرن. مخصوصا تو ساسکه، میگن خیلی بی ریخت افتادی تو عکست."
و خندید. خنده ای که دقیقا پیچید دور قلب ساسکه.
Sa:"نمک نریز. فقط اخمو افتادم."
N:"چرا نشونم نمیدی خب از همون اول دارم التماستو میکنم."
Sa:"تو چرا انقد اصرار داری اونو حالا ببینی؟"
N:"میخوام ببینم عکس زندان اقای جذاب که تو راهنمایی دخترا براش سر و دست میشکوندن چجوریه."
پوف کوچکی از بین لب های ساسکه بیرون امد، یجورایی مسخره کرد. پوره ی سیب زمینی خشک توی ظرفش که روی پایش گذاشته بود را نگاه کرد:"یادم ننداز بابا.‌ اونموقع...احمق بودم."
چشم های ناروتو نرم تر شد. پوزخند بازیگوشش رفت کنار و جایش را به یک لبخند کنجکاو داد:"چراا؟ بیخیال اونموقع هم باحال بودی."
ساسکه بالا را نگاه کرد. چیزی دردناک و گناه الود قلبش را تنگ کرد. طوری که ناروتو [پسری که احتمالا هنوز چند تا از ان جاهای زخم از کتک های ساسکه را روی بدنش داشت] با بیخیالی به او نگاه میکرد انگار صد سال است ساسکه را بخشیده...این بدتر از هر شکنجه ای برای ساسکه بود.
یاداوری اینکه ان روزها، لبخند درخشان ناروتو را با مشت کوبیدن توی گونه اش پاک میکرده.
از ضعیف بودن او سو استفاده میکرده و مثل سرباز های شکنجه گر بی رحم فقط او را میزده.
و بدتر، فرصت اینکه با هم باشند را میگرفته و ناروتو را با لمس های خشن بدنی از خودش دور میکرده.

Sa:"باحال...؟ ناروتو احمقی چیزی هستی؟"

و ته گلویش، تار های صوتی اش کمی لرزیدند. چیزی خطرناک نزدیک به بغض.
چیزی که فقط ناروتو، فقط ان پسر مهربان بلوند روبرویش، میتوانست از او بیرون بکشد.

و لحظه ای بعد؟ او محکم ناروتو را کشید توی بغلش.
وسط حیاط. برایش مهم نبود بقیه نگاه کنند. بقیه میتوانستند در ان لحظه فقط بمیرند.
ناروتو خشکش زد.
لبخند روی لب هایش با تعجب جایگزین شد وقتی ساسکه...کسی که معمولا با دیوار های غرور بیش از حدی محاصره شده بود...او را بغل کرد.
اولین بار، او از لمس ساسکه دردی احساس نکرد.
اولین باری که ساسکه او را لمس کرد، نه او ساسکه را.
و با خشونت همراه نبود؟ قلب ناروتو پیچید.
بازوهایش محکم دور ساسکه حلقه شدند، با زوری باورنکردنی که توی این چند سال زیر دست جیرایا بودن به دست اورده بود.
ساسکه بینی اش را توی موهای طلایی او فرو کرد. تار های طلایی ای که بوی نور خورشید میدادند:"من متاسفم ناروتو، ببخشید. از ته قلبم ببخشید که اونجوری میزدمت."
ساسکه زمزمه کرد، خام و خالص بدون تظاهر. چشم های ناروتو روی شانه ی ساسکه گشاد شد.
ان چند سال جهنمی، چند سالی که دعا دعا میکرد ساسکه نیاید مدرسه، ان لحظه پشت ذهنش خورد شدند.
کی اهمیت میداد؟ او ساسکه را دوست داشت.

N:"حرفشو نزن. من خیلی وقته بخشیدمت."

و همان لحظه...ساسکه فهمید قطره اشکی داغ روی گونه اش میچکد. اشکی که مال ناروتو بود، مربوط به او بود.
و او توی اغوش کسی که در ابتدا ازش متنفر بود ذوب شد.
دیدگاه ها (۳)

بقیشبانو سوناده، پزشک بزرگ قصر اوزوماکی، پشت میزش نشسته بود....

پارت ۱۳شب ناروتو روی تخت اتاق خواب بزرگش لم داده بود. راحت، ...

پارت ۳۷ (هشدار: خاک تو سری سگی. نمیخوای بخونی نخون)مرض ساسکه...

خب بسم الله، این پارت مخصوصه. که اگه اونجوری که گفتم پایانش ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط