قد میکشم که باد شوی، پرپرم کنی
قد میکشم که باد شوی، پرپرم کنی
بو بو و برگ برگ فراون ترم کنی
سوسو زدی و من به هوای تو آمدم
پس حقّم اين نبود که خاکسترم کنی
خوش میگذشت شاخه؛ رسيدم، که رد شدی
تا يک دهن بچينیام و نوبرم کنی
از اوج سبزهای بلند آمدم که تو
با زرد های ريخته هم بسترم کنی
تن داده ام که رقص سر انگشت های تو
بندم کند، عروسک بازيگرم کنی
تکرار کردم آنچه تو میخواستی و ... آه
غافل شدم از اين که کس ديگرم کنی
من يک حقيقتم اگر از من گذر کنی
من يک دروغ محضم اگر باورم کنی
چيزی نمانده از منِ آن روزهای من
گل داده ام که باد شوی، پرپرم کنی
بو بو و برگ برگ فراون ترم کنی
سوسو زدی و من به هوای تو آمدم
پس حقّم اين نبود که خاکسترم کنی
خوش میگذشت شاخه؛ رسيدم، که رد شدی
تا يک دهن بچينیام و نوبرم کنی
از اوج سبزهای بلند آمدم که تو
با زرد های ريخته هم بسترم کنی
تن داده ام که رقص سر انگشت های تو
بندم کند، عروسک بازيگرم کنی
تکرار کردم آنچه تو میخواستی و ... آه
غافل شدم از اين که کس ديگرم کنی
من يک حقيقتم اگر از من گذر کنی
من يک دروغ محضم اگر باورم کنی
چيزی نمانده از منِ آن روزهای من
گل داده ام که باد شوی، پرپرم کنی
- ۴۷۱
- ۲۷ دی ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط