「#NEWTON'S LAW」
「#NEWTON'S LAW」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 58
✦.................................
صدایش آرام بود، اما همان آرامش باعث شد هیونوو بیاختیار ساکتشود، جکسون که تمام مدت چند قدم عقبتر ایستاده بود، فقط سکوت را تماشا میکرد.
راهرو دوباره در سکوت فرو رفت پشت درِ اتاق مراقبتهای ویژه صدای منظم مانیتو هنوز شنیده میشد و نگاه جونگ کوک بی اختیار دوباره به همان در سفید برگشت
انگار تمام دنیایش... پشت همان در جا مانده بود.
ـ [ 6:50 عصر | 7 روزبعد. ]
هفت روز گذشت هفت شب، هفت صبح...
و برای جونگکوک همهشان فقط به یک شب طولانی تبدیل شده بودند
پردههای اتاق هر روز کنار میرفتند آفتاب میآمد غروب میشد چراغهای شهر روشن میشدند اما او هنوز همانجا بود روی همان صندلی کنار تخت کت مشکیاش هنوز روی تنش بود
فقط آستینهای پیراهنش چند بار بالا زده شده بودند، تهریش کوتاهی روی صورتش نشسته بود چشمهایش از بیخوابی گود افتاده بودند اما هنوز همان ابهت همیشگی را داشت
نه شکایتی، نه فریادی، نه بیتابی فقط دیگر هیچجا جز کنار نیکی وجود نداشت
جلسههای شرکت یکییکی لغو شدند، چند قرارداد چند هزار میلیاردی به تعویق افتاد مدیران شرکت جرئت نداشتند مستقیم با خودش تماس بگیرند، تمام گزارشها فقط به جکسون داده میشد و جواب همیشه یکی بود:
«رئیس فعلاً هیچ کاری جز بیمارستان نداره.»
در این هفت روز... بهترین متخصصان آسم از سئول آمدند، بعد از بوسان، بعد از ژاپن، بعد از آلمان، پروندهی پزشکی نیکی چندین بار بررسی شد هر آزمایش دوباره تکرار شد هر داروی ممکن امتحان شد
هر دستگاهی که لازم بود کنار تختش قرار گرفت اما.. پلکهای نیکی هنوز بسته بودند
ـ [ ☀ 7:00 | روز هفتم... ]
چهار پزشک ارشد مقابل اتاق ایستاده بودند؛ همهی آنها خسته بودند، پروندهی قطور نیکی روی میز قرار داشت، یکی از پزشکان آرام نفسش را بیرون داد
دکتر: تمام چیزی که از نظر پزشکی ممکن بود انجام دادیم...
پزشک دیگر آهسته ادامه داد:
دکتر دوم: علائم حیاتی ثابت مونده اما هنوز هیچ واکنشی نداره.
چند ثانیه سکوت... بعد دکتر ارشد آرام گفت:
دکتر ارشد: باید خودمون رو برای هر احتمالی آماده کنیم...
همان لحظه، صدای قدمهای آرامی در راهرو پیچید، همه بیاختیار ساکت شدند؛ جونگکوک از اتاق بیرون آمد، آرام، بیصدا اما حضورش کافی بود تا هیچکس جرئت ادامه دادن جملهاش را نداشته باشد.
نگاهش روی پزشکان چرخید، دکتر ارشد گلویش را صاف کرد
دکتر ارشد: آقای جئون... ما... تمام تلاشمون رو کردیم.
جونگکوک چند ثانیه فقط نگاهش کرد بعد خیلی آرام پرسید:
_ یعنی تموم شد؟
هیچکس جواب نداد، دکتر ارشد نگاهش را پایین انداخت.
دکتر ارشد: از نظر علم پزشکی.. بیشتر از این کاری از دستمون برنمیاد.
سکوت... چند لحظه طول کشید بعد جونگکوک خیلی آرام گفت:
_ پس منتظر میمونیم.
پزشک سرش را بالا آورد
دکتر: ممکنه... هیچوقت بیدار نشه.
جونگکوک بدون کوچکترین تغییری در چهرهاش جواب داد:
_ اونو من ازت نپرسیدم.
صدایش آنقدر محکم بود که هیچکس حتی جرئت نفس کشیدن نداشت
_ تا وقتی قلبش میزنه هیچکس حق نداره جلوی من از ناامیدی حرف بزنه.
نگاهش مستقیم در چشم پزشک قفل شد
_ فهمیدی؟
دکتر فقط آرام سرش را پایین انداخت.
دکتر: ...بله، آقای جئون.
جونگکوک بدون اینکه حرف دیگری بزند برگشت، در اتاق را باز کرد دوباره کنار تخت نشست انگار گفتوگوی چند دقیقهی قبل اصلاً وجود نداشته است، دست نیکی را میان انگشتهایش گرفت
چند لحظه فقط به صورت آرامش نگاه کرد بعد خیلی آهسته گفت:
_ دیدی؟
لبخند خیلی محوی روی لبش نشست.
_ همه خسته شدن... همه حتی بهترین دکترای دنیا.
مکث کوتاهی کرد، انگشت شستش آرام روی پشت دست نیکی کشیده شد
_ ولی من نه.
چشم هایش برای لحظهای بسته شدند
_ من هنوز کلی حرف دارم که باید بشنوی.
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 58
✦.................................
صدایش آرام بود، اما همان آرامش باعث شد هیونوو بیاختیار ساکتشود، جکسون که تمام مدت چند قدم عقبتر ایستاده بود، فقط سکوت را تماشا میکرد.
راهرو دوباره در سکوت فرو رفت پشت درِ اتاق مراقبتهای ویژه صدای منظم مانیتو هنوز شنیده میشد و نگاه جونگ کوک بی اختیار دوباره به همان در سفید برگشت
انگار تمام دنیایش... پشت همان در جا مانده بود.
ـ [ 6:50 عصر | 7 روزبعد. ]
هفت روز گذشت هفت شب، هفت صبح...
و برای جونگکوک همهشان فقط به یک شب طولانی تبدیل شده بودند
پردههای اتاق هر روز کنار میرفتند آفتاب میآمد غروب میشد چراغهای شهر روشن میشدند اما او هنوز همانجا بود روی همان صندلی کنار تخت کت مشکیاش هنوز روی تنش بود
فقط آستینهای پیراهنش چند بار بالا زده شده بودند، تهریش کوتاهی روی صورتش نشسته بود چشمهایش از بیخوابی گود افتاده بودند اما هنوز همان ابهت همیشگی را داشت
نه شکایتی، نه فریادی، نه بیتابی فقط دیگر هیچجا جز کنار نیکی وجود نداشت
جلسههای شرکت یکییکی لغو شدند، چند قرارداد چند هزار میلیاردی به تعویق افتاد مدیران شرکت جرئت نداشتند مستقیم با خودش تماس بگیرند، تمام گزارشها فقط به جکسون داده میشد و جواب همیشه یکی بود:
«رئیس فعلاً هیچ کاری جز بیمارستان نداره.»
در این هفت روز... بهترین متخصصان آسم از سئول آمدند، بعد از بوسان، بعد از ژاپن، بعد از آلمان، پروندهی پزشکی نیکی چندین بار بررسی شد هر آزمایش دوباره تکرار شد هر داروی ممکن امتحان شد
هر دستگاهی که لازم بود کنار تختش قرار گرفت اما.. پلکهای نیکی هنوز بسته بودند
ـ [ ☀ 7:00 | روز هفتم... ]
چهار پزشک ارشد مقابل اتاق ایستاده بودند؛ همهی آنها خسته بودند، پروندهی قطور نیکی روی میز قرار داشت، یکی از پزشکان آرام نفسش را بیرون داد
دکتر: تمام چیزی که از نظر پزشکی ممکن بود انجام دادیم...
پزشک دیگر آهسته ادامه داد:
دکتر دوم: علائم حیاتی ثابت مونده اما هنوز هیچ واکنشی نداره.
چند ثانیه سکوت... بعد دکتر ارشد آرام گفت:
دکتر ارشد: باید خودمون رو برای هر احتمالی آماده کنیم...
همان لحظه، صدای قدمهای آرامی در راهرو پیچید، همه بیاختیار ساکت شدند؛ جونگکوک از اتاق بیرون آمد، آرام، بیصدا اما حضورش کافی بود تا هیچکس جرئت ادامه دادن جملهاش را نداشته باشد.
نگاهش روی پزشکان چرخید، دکتر ارشد گلویش را صاف کرد
دکتر ارشد: آقای جئون... ما... تمام تلاشمون رو کردیم.
جونگکوک چند ثانیه فقط نگاهش کرد بعد خیلی آرام پرسید:
_ یعنی تموم شد؟
هیچکس جواب نداد، دکتر ارشد نگاهش را پایین انداخت.
دکتر ارشد: از نظر علم پزشکی.. بیشتر از این کاری از دستمون برنمیاد.
سکوت... چند لحظه طول کشید بعد جونگکوک خیلی آرام گفت:
_ پس منتظر میمونیم.
پزشک سرش را بالا آورد
دکتر: ممکنه... هیچوقت بیدار نشه.
جونگکوک بدون کوچکترین تغییری در چهرهاش جواب داد:
_ اونو من ازت نپرسیدم.
صدایش آنقدر محکم بود که هیچکس حتی جرئت نفس کشیدن نداشت
_ تا وقتی قلبش میزنه هیچکس حق نداره جلوی من از ناامیدی حرف بزنه.
نگاهش مستقیم در چشم پزشک قفل شد
_ فهمیدی؟
دکتر فقط آرام سرش را پایین انداخت.
دکتر: ...بله، آقای جئون.
جونگکوک بدون اینکه حرف دیگری بزند برگشت، در اتاق را باز کرد دوباره کنار تخت نشست انگار گفتوگوی چند دقیقهی قبل اصلاً وجود نداشته است، دست نیکی را میان انگشتهایش گرفت
چند لحظه فقط به صورت آرامش نگاه کرد بعد خیلی آهسته گفت:
_ دیدی؟
لبخند خیلی محوی روی لبش نشست.
_ همه خسته شدن... همه حتی بهترین دکترای دنیا.
مکث کوتاهی کرد، انگشت شستش آرام روی پشت دست نیکی کشیده شد
_ ولی من نه.
چشم هایش برای لحظهای بسته شدند
_ من هنوز کلی حرف دارم که باید بشنوی.
- ۱۳.۹k
- ۲۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط