{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب⁴⁶
انگار تهیونگ هم از علاقه جیان به جونگ‌کوک خبر داشت.‌
جیان جام رو برداشت و بدون اینکه به حرف تهیونگ توجه کنه سر کشید.
جونگ کوک نیشخندی زد و رو به من گفت:بهتره بریم
همین که می‌خواستیم از سالن خارج شیم صدای تهیوتگ باعث شد قدم هامون متوقف بشه.
_رزا..باید باهات حرف بزنم
برگشتم و فقط برای چند لحظه خیره نگاهش کردم.
چیکارم داره؟..
نگاهمو به سمت جونگ کوک چرخوندم.
از این به بعد بدون اشاره اون نمی‌تونستم کاری بکنم و حرفی بزنم..
نگاهش که اصلا رضایت نمی‌داد..
اما با حرکت سرش بهم اجازه داد و بعد از سالن خارج شد.
برگشتم و منتظر به تهیونگ نگاه کردم.
دوهیون رو آروم روی صندلی نشوند و موهاشو نوازش کرد.
بعد چند قدم به سمتم برداشت.
و باهم از سالن خارج شدیم.
گوشه محوطه اصلی عمارت وایسادیم.
چند ثانیه فقط نگاهم کرد.
انگار دنبال جمله‌ی درستی می‌گشت.
آخر سر خیلی آروم گفت:مطمئنی این همون چیزیه که می‌خوای؟
برای لحظه‌ای سکوت کردم.
لبخند کم‌رنگی زدم و گفتم:بعضی وقتا..آدم حق انتخاب نداره
تهیونگ نگاهش رو ازم نگرفت.
_آره..این عمارت خوب یاد میده آدم چطور بدون حق انتخاب زندگی کنه
نفس عمیقی کشیدم.
_چیزی بود که می‌خواستی بهم بگی؟
چند لحظه سکوت کرد.
بعد خیلی آروم گفت:نمی‌خوام توهم مثل من بشی..من هم هفت سال پیش مجبور شدم با یه آدم اشتباه ازدواج کنم
نفسمو کلافه دادم بیرون و سرمو تکون دادم.
+این خواسته خودمه..جونگ‌کوک..اون آدم اشتباهی نیست،حداقل میتونم بهش تکیه کنم
لبخند خیلی محوی زد.
اما چشم هاش اصلا لبخند نمیزدن.
_اون برای محافظت از آدم‌های مهم زندگیش هر کاری انجام میده..حتی اگه آخرش خودش نابود بشه
برای چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
تنگاهشو ازم گرفت و فقط یه کلام گفت:شب بخیر
بعد برگشت سمت سالن غذا خوری.
ناخودآگاه نگاهم به سمت اتاق جونگ کوک چرخید.
به در تکیه داده بود و نگاهم میکرد.
کلافه نفس عمیقی کشیدم و به سمتش رفتم.
روبه روش وایسادم.
چند ثانیه فقط نگاهم کرد.
بعد خیلی آروم گفت:تهیونگ چی می‌خواست؟
لبخند کم‌رنگی زدم و گفتم:فقط..نگرانم بود
چشم‌هاش برای لحظه‌ای روی صورتم ثابت موند و گفت:و تو؟
متعجب گفتم:من؟
_تو هم نگرانشی؟
چند لحظه سکوت کردم.
بعد آروم گفتم:اون فقط داشت نصیحتم می‌کرد
نگاهشو ازم گرفت و نیشخندی زد.
یهو دستمو محکم گرفت.
در اتاقشو باز کرد و کشوندم تو.
درو بست و با یه حرکت به در میخکوبم کرد.‌..

#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
دیدگاه ها (۸۲)

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁴⁵_رُزا..منتظر جوابتمگلوم خشک شده بود.ح...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁴⁴صدای قدم‌های محکم گرگ پیر باعث شد دوب...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁴³یهو از چونه‌م گرفت و مجبورم کرد نگاهش...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب³⁵ادامه داد:فقط..به من نگاه کنچرا..چرا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط