مادر شهید
مادر شهید
قبل از عید نوروز به مرخصی آمده بود و مرا دلداری می داد. گفتم: «ان شاءالله کی بر می گردی؟»
گفت: «هفت روز بعد از عید.»
دقیقاً هفت روز بعد از عید تشیع جنازه اش بود. بالای تابوتش نشستم. گفتم: «می خواهم صورت پسرم را ببوسم.»
گفتند: «شهید شما سر ندارد!»
گفتم: «می خواهم دستش را، بدنش را ببوسم.»
گفتند: «شهید شما دست هم ندارد، فقط کمی از پایش باقی مانده!»
- مادر شهید
قبل از عید نوروز به مرخصی آمده بود و مرا دلداری می داد. گفتم: «ان شاءالله کی بر می گردی؟»
گفت: «هفت روز بعد از عید.»
دقیقاً هفت روز بعد از عید تشیع جنازه اش بود. بالای تابوتش نشستم. گفتم: «می خواهم صورت پسرم را ببوسم.»
گفتند: «شهید شما سر ندارد!»
گفتم: «می خواهم دستش را، بدنش را ببوسم.»
گفتند: «شهید شما دست هم ندارد، فقط کمی از پایش باقی مانده!»
قبل از عید نوروز به مرخصی آمده بود و مرا دلداری می داد. گفتم: «ان شاءالله کی بر می گردی؟»
گفت: «هفت روز بعد از عید.»
دقیقاً هفت روز بعد از عید تشیع جنازه اش بود. بالای تابوتش نشستم. گفتم: «می خواهم صورت پسرم را ببوسم.»
گفتند: «شهید شما سر ندارد!»
گفتم: «می خواهم دستش را، بدنش را ببوسم.»
گفتند: «شهید شما دست هم ندارد، فقط کمی از پایش باقی مانده!»
- مادر شهید
قبل از عید نوروز به مرخصی آمده بود و مرا دلداری می داد. گفتم: «ان شاءالله کی بر می گردی؟»
گفت: «هفت روز بعد از عید.»
دقیقاً هفت روز بعد از عید تشیع جنازه اش بود. بالای تابوتش نشستم. گفتم: «می خواهم صورت پسرم را ببوسم.»
گفتند: «شهید شما سر ندارد!»
گفتم: «می خواهم دستش را، بدنش را ببوسم.»
گفتند: «شهید شما دست هم ندارد، فقط کمی از پایش باقی مانده!»
- ۸۹۹
- ۱۹ مهر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط