خانه کوچک ما پر از مهمان بود. صدای گریه ای شنیدم. فرامرز
خانه کوچک ما پر از مهمان بود. صدای گریه ای شنیدم. فرامرز بود. گفتم: «چیه مادر چرا گریه می کنی؟»
با بغض گفت: «وقت نمازه، اما جایی نیست من نماز بخوانم.»
هنوز به سن تکلیف نرسیده بود. مهمان ها برای نماز خواندنش جا باز کردن.
هدیه به شهید فرامرز جمالی صلوات – شهدای فارس - خانه کوچک ما پر از مهمان بود. صدای گریه ای شنیدم. فرامرز بود. گفتم: «چیه مادر چرا گریه می کنی؟»
با بغض گفت: «وقت نمازه، اما جایی نیست من نماز بخوانم.»
هنوز به سن تکلیف نرسیده بود. مهمان ها برای نماز خواندنش جا باز کردن.
هدیه به شهید فرامرز جمالی صلوات – شهدای فارس
با بغض گفت: «وقت نمازه، اما جایی نیست من نماز بخوانم.»
هنوز به سن تکلیف نرسیده بود. مهمان ها برای نماز خواندنش جا باز کردن.
هدیه به شهید فرامرز جمالی صلوات – شهدای فارس - خانه کوچک ما پر از مهمان بود. صدای گریه ای شنیدم. فرامرز بود. گفتم: «چیه مادر چرا گریه می کنی؟»
با بغض گفت: «وقت نمازه، اما جایی نیست من نماز بخوانم.»
هنوز به سن تکلیف نرسیده بود. مهمان ها برای نماز خواندنش جا باز کردن.
هدیه به شهید فرامرز جمالی صلوات – شهدای فارس
- ۷۸۳
- ۱۹ مهر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط