{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خانه کوچک ما پر از مهمان بود. صدای گریه ای شنیدم. فرامرز

خانه کوچک ما پر از مهمان بود. صدای گریه ای شنیدم. فرامرز بود. گفتم: «چیه مادر چرا گریه می کنی؟»
با بغض گفت: «وقت نمازه، اما جایی نیست من نماز بخوانم.»
هنوز به سن تکلیف نرسیده بود. مهمان ها برای نماز خواندنش جا باز کردن.
هدیه به شهید فرامرز جمالی صلوات – شهدای فارس - خانه کوچک ما پر از مهمان بود. صدای گریه ای شنیدم. فرامرز بود. گفتم: «چیه مادر چرا گریه می کنی؟»
با بغض گفت: «وقت نمازه، اما جایی نیست من نماز بخوانم.»
هنوز به سن تکلیف نرسیده بود. مهمان ها برای نماز خواندنش جا باز کردن.
هدیه به شهید فرامرز جمالی صلوات – شهدای فارس
دیدگاه ها (۱)

آرزو داشت بدنش با مولکول های هوا یکی شود و چیزی از او باقی ن...

مادر شهیدقبل از عید نوروز به مرخصی آمده بود و مرا دلداری می ...

درحال دیدن تعزیه بودم و به مسعود شیر می دادم. دلم شکست. گفتم...

ای شهیدان ، عشق مدیون شماست """هرچه ما داریم ...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟗𝟐سوا:داداشی من همه ی حرفات رو شنیدم و خ...

🖤 جانماز تبرکی🖤 مجموعه‌روایت‌ #رواق_دارالذکر ✍️ قرار بود دوس...

▪️یک قطعه از تربت را به امواج سیل افکندم و لحظاتی بعد سیل بن...

پسر بد (52)

رمان آرام باش

سناریو از ایران و اسرائیل و آمریکا

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟒 🪽🖤𓂃 ࣪˖ ִֶָ «این بار من دنبالت گ...

وقتی میخواستی جدا بشید و...

P4طناز با شنیدن حرف کانگ، رنگش پرید.— اگر مقاومت کرد... مجبو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط