{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آرزو داشت بدنش با مولکول های هوا یکی شود و چیزی از او باق

آرزو داشت بدنش با مولکول های هوا یکی شود و چیزی از او باقی نماند. شب عملیات والفجر ۱بود. غسل شهادت کرد، نماز شب خواند بعد تمام پلاک و نشانی ها را از خود جدا کرد و گفت: «به جایی می روم که به هیچ چیز نیاز ندارم، تنها خدا مرا بشناسد برایم کافی است.» - آرزو داشت بدنش با مولکول های هوا یکی شود و چیزی از او باقی نماند. شب عملیات والفجر ۱بود. غسل شهادت کرد، نماز شب خواند بعد تمام پلاک و نشانی ها را از خود جدا کرد و گفت: «به جایی می روم که به هیچ چیز نیاز ندارم، تنها خدا مرا بشناسد برایم کافی است.»
دیدگاه ها (۱)

اغلب به جای روسری چفیه می بست و کفش کتانی می پوشید.یک بار ال...

پارت ۳۹ — «سه روز»شب اول بعد از صدور حکم، یورا دوباره برای ب...

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "part : ⁶⁰شب را به خانه‌ی ته...

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ‌ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟵𝟵[ویو ا.ت]کمی جلوتر، صدای ...

✦ اولین گناه ✦فصل دهم: فرود---آن شب، وقتی کاساندرا روی تخت خ...

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 146✦...................

فاصله یک لبخند تا جنون

دکتر ماسکشو زد پایین دکتر : خب آقا تبریک میگم اون دختر زنده ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط