* فاصله دخترك تا پيرمرد يك نفر بود.روي نيمكت چوبي، روبروي
* فاصله دخترك تا پيرمرد يك نفر بود.روي نيمكت چوبي، روبروي يك آب نماي سنگي ، كنار هم نشسته بودند.پيرمرد از دخترك پرسيد:- غمگيني؟- نه.- مطمئني؟- نه.پيرمرد گفت:- پس چرا گريه مي كني؟- دوستام منو دوست ندارن.- چرا؟- چون قشنگ نيستم.- قبلا اينو به تو گفتن؟- نه.پيرمرد لبخندي زد و گفت:- ولي تو قشنگ ترين دختري هستي كه تا به حال ديده ام.- راست مي گي؟- از ته قلبم آره.دخترك بلند شد پير مرد رو بوسيدو به طرف دوستاش دويد، شادشاد. ***چند دقيقه بعد، اشك هاش رو پاك كردكيفش رو باز كرد عصاي سفيدش رو بيرون آورد و رفت...
- ۱.۴k
- ۱۸ آذر ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط