{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سوزمی آمد...سردم شد...!برف بود و برف...بافتم و بافتم...تا

سوزمی آمد...سردم شد...!برف بود و برف...بافتم و بافتم...تارهای "رویا" را به جان پودهای "کمبود"...کم داشتمت...!بافتم... رج به رج..."خیالت" را...بر تن عریان "تنهاییم"...و...انگار بودی...!گرم که نه...آب شدم... از شرم حضورت...!
دیدگاه ها (۱)

تو نیستی شادی کلام نامفهومی ست و دوستت می‌دارم رازی‌ ست که د...

* فاصله دخترك تا پيرمرد يك نفر بود.روي نيمكت چوبي، روبروي يك...

پیرزنی در خواب,خدا رو دید و به او گفت :"خدایا من خیلی تنهام ...

درزمانهاي بسيار قديم، وقتي هنوزپاي بشر به زمين نرسيده بود، ف...

بهار بدون تو

KIM V

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 1️⃣3️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ هر بار که این ج...

پارت چهاردهم ات. صبح حدود ساعت ۹ بود که با درد زیر شکم از خو...

پارت: 26 (بخش1) **زاویه دید: زین**صدای برخورد قاشق نقره با ک...

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪☠︎زنجیره‌های خونی。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ...

Rofile of the wolf...۱۱

کم‌کم عاشقت شدمهر روز کمی بیش‌تر از دیروز.بیش از همیشه زمستا...

#پارت۱۰#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_بزرگسال _ یابریدیا چشاتونودرو...

سلامسلام همیشگی من همیشه‌ی روزهای علاقه‌امسلام همیشه مهربان ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط