پارت صدوشیش

#پارت صدوشیش...
#جانان ...
کارن: خدا بخواد عقلت هم از دست دادی مثل این که ...
من: واسه چی میگی..
کارن: هیچی بابا شما به ادامه خنده ات برس..
من: بله که میرسم چی فکر کردی داشتم به عشقم فکر میکردم..
کارن با بهت برگشت طرفم و گفت:
اون وقت کی همچین اجازه ای به تو داده ...هان..
هانش رو جوری گفت که گفتم پرده گوشم پاره شد...
من: ببخشید من برای فک کردن به عشقم باید از تو اجازه بگیرم...
کارن : نه شما برای عاشق شدن باید از صاحابت اجازه بگیری که من فک نمکنم اجازه ی همچین غلطی رو بهت داده باشم..
از خشم سرخ شده بود دیوونه واسه عشق نداشته من گلو پاره میکرد...
نتونستم خودم رو کنترل کنم و زدم زیر خنده...
کارن با تعجب داشتم بهم نگاه میکرد....اخ خدا اینومن گور ندارم عشقم کجام بود....وای مردم..😄 😄 😄 😄
کارن:مثل این که فراق یارت زیادی بهت فشار اورده دیوونه شدی..
من: تو....خخخخ ...بابا سر کاری عزیزم....خخخخ
کارن: چی میگی...
من: والا من داشتم به سرسره بازی کردن خودم و کامین فکر میکردم روی نرده راه پله ها خیلی خوش گذشته بود بخاطر همین داشتم میخندیدم بعدم منو چه به عاشقی بابا ...عشق چیه تو این زندگی من ...به اخرین چیزی که فکر میکنم حتما توی این اوضاع عاشق شدنه...
کارن: به هر حال گفتم بهت که حق عاشق شدن نداری...
من: میگم مگه عاشق شدن دست ادمه ولی باشه سعی میکنم عاشق نشم ...خوبه....
کارن چیزی نگفت از گشنگی شکمم واسه خودش انواع موسیقی مینواخت که مثل این که کارن فهمید جلوی یه سوپری ایستاد و پیاده شد بعد از چند دقیقه با کیک و اب میوه اومدو کیسه رو گذاشت روی پام و گفت:
بخور تا سمفونی شکمت قطع شه...
من: مگه تو خودت گشنت نمیشه ؟؟؟بعدم ممنون....
کارن : مال منو هم بده...
من دستم رو کردم توی کیسه و اب میوه و کیک شکلاتی رو دادم دستش خودم هم با ذوقی واسه کیک شکلاتی بزرگم .
سریع چهار زانو روی صندلی نشستم و اب میوه رو باز کرد و کیکم همین طور با ولع شروع کردم خوردن که بعد از تموم شدن سرم رو اوردم بالا که با نگاه خیره کارن روی صورتم روبه رو شدم ....کارن خودش رو جلو کشید و دستش اومد سمت لبم با شوک نگاش میکرد ...این یهو چرا جنی شد...با ترس عقب کشیدم که جلو تر اومد و ..
انگشت شصتش رو گذاشت کنار لبم با بهت نگاش میکردم ..
گوشه لبم رو که شکلات اب شده وسط کیک مونده بود رو با دستش پاک کردو گذاشت دهنش ...
قلبم روی دور تند میزد کپ کرده بودم ....
این الان چی کار کرد ...
کارن: بپا چشمات نیوفته بیرون...
به خودم اومدم و خودم رو جمع وجور کردم و صاف نشستم کارن هم ماشین رو روشن کردو داشتیم میرفتیم خونه که تلفنش زنگ خورد کامین بود مثل این که ادرس یه جایی رو بهش داد و گفت ما هم واسه شام بریم اونجا ساعت 9
الان ساعت 8بود کارن گفت: چی کار کنیم تا اون موقع..
من: اممم...میشه بریم ساحل ...
کارن: ..
دیدگاه ها (۲۳)

#پارت صد و هفت... #کارن...عمدا خرید لباس رو گذاشتم روز اخر ک...

#پارت صدو هشت... #کارن...کپ کردم نگاش میکرد که یعد از این که...

#پارت صد و پنج... #جانان..کارن : خنگی یا داری ادشو در میاری....

#پارت صدو چهار ... #جانان..حمید: چشم واسه مراسم کامین میخوای...

آن سوی آینه P36پیشش دراز کشیدم و از پشت بغلش کردم(ویو ا.ت ، ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط