{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ازدواج اجباری

ازدواج اجباری ❤🥀⛓️ 𝐩𝐚𝐫𝐭 𝟏



مثل همیشه از خواب پاشدم. رفته بود. حاضر شدم و رفتم سرکار.
ساعت 4 بود که گوشیم زنگ خورد ، تهیونگ بود:
_ سلام ا/ت خوبی؟
ا/ت :خوبم مرسی. کاری داشتی؟
_ راستش پدرم برای شام دعوتمون کرده. میای بریم دیگه؟
ا/ت : آره البته فقط چه ساعتی؟
_ لیموزین ساعت 7 میاد دم در خونه.
ا/ت :باشه حتما.
وسایلمو جمع کردم و راه افتادم.
رسیدم. سوریون اومده بود. (اسم دوست دختر تهیونگه)
ا/ت: سلام سوریون خوش اومدی (بغلش کرد)
_ سلام ا/ت ببخشید دوباره مزاحمت شدم.
تهیونگ : یادت رفته من اینجام.؟
ا/ت : اوه سلام ته.
ا/ت:چرا اینجوری میگی من مزاحم کارتون شدم من میرم اتاق شما به کارتون برسید.
_ ا/ت بازم ببخشید.
ا/ت: این چه حرفیه آخه. اینجا هم مثل خونه خودته.
رفتم تو اتاق. ناراحت نبودم.درسته که باهاش ازدواج کرده بودم. ولی به هم علاقه ای نداشتیم. اونم حق زندگی داره. سوریون دختر خوبیه.
رفتم دوش بگیرم. بعد از دوش رفتم لباس بلند مجلسی مورد که رنگش قرمز بودو بپوشم. میخواستم زیپشو ببندم که یکی برام بست.
برگشتم........
لایک یادتون نره. ❤
دیدگاه ها (۵)

ازدواج اجباری 🥀❤⛓️ 𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐برگشتم. تهیونگ بود. (انتظار داشتی ک...

ازدواج اجباری ❤🥀⛓️ 𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟑 ا/ت ویو : رسیدیم به خونه ی مامان ...

معرفی فیک ازدواج اجباری ا/ت : یه دختر 25 ساله که مدیر عامل ش...

love Between the Tides⁴⁵یک ساعت بعدتق تق تق تهیونگ: کیه؟ درو...

حساسیت من پارت ۵

پارت ۱ا،ت ویوا،ت: چشم رئیس ببخشیدیونگی : دفعه ی بعدی بیشتر د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط