{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

★彡   Part 28 彡★

★彡   Part 28 彡★

"لعنتی!"
فریاد رینا کل اتاق رو گرفت.
"از اونجایی که پرنسس هستی، یه شانس دیگه بهت میدم"
چشم غره ای به سمت من رفت و یک شکلات دیگه برداشت. اون رو بالا انداخت و در همین حین که سرش هم بالا بود دهنش رو باز کرد.
باز هم نرفت.
بلند خندیدم.
معمولا زیاد نمی خندم، اما از وقتی این دختر اومده دوست دارم به تمام حرکاتش، چه مسخره چه جالب بخندم.
احتمالا، دیوونه شدم.
شایدم به طور قطع.
"چرا من هرکاری میکنم نمیتونم؟"
"شاید چون استاندارد های لازم رو نداری."
"استاندارد های لازم؟ اون وقت این استاندارد هایی که می فرمودین دقیقا چیا هستن؟"
"خببب، شاید فقط باید آرامش خودتو حفظ کنی."
"هوم."
به ادامه ی بازی پرداختیم که تلفنم زنگ خورد.
از روی زمین بلند شدم و به سمت میز رفتم.
بدون نگاه کردن به اسم فورا جواب دادم.
"بفرمایید."
"امشب؟"
"بسیار خب."
تماس رو قطع کردم و به بیرون نگاهی انداختم.
بارون بند اومده.
رو به رینا کردم: بلند شو بریم
اونم بدون هیچ حرفی بلند شد و دنبالم راه افتاد.
به سمت پارکینگ رفتیم و خیلی زود سوار ماشین شدیم.
استارت رو زدیم و راه افتادیم.
به مهمونی شب فکر کردم.
لی سوک بعد مدت ها شراکت مون رو به یاد آورده بود و حالا هم میخواست به مراسم سالگرد افتتاحیه اش برم.
کمی فکر کردم و بعد در حالی که نگاهم به جاده بود گفتم: امشب جایی دعوتم
فقط سرش رو تکون داد و دوباره سکوت.
دیدگاه ها (۱۸)

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁸یک هفته بعد___________...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁹رینا گیج شد.رینا: یعنی ...

🍷 Red Wineپارت ۲۲ — رفیق قدیمیصدای زنگ در عمارت باعث شد رینا...

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁹---سالن ساکت شد.همه به...

استادجئون part 2ساعت 10:59ویو رینا: از خواب بلند شدم جونگکوک...

منو ببخش پارت ۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط