{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part

“𝐋𝐚𝐮𝐫𝐚’𝐬 𝐇𝐞𝐚𝐫𝐭, 𝐎𝐮𝐫 𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲”

Part ⁴

لورا ویو:
لوکیشن جایی همین اطراف رو نشون میداد..با صدای لوکیشن که می‌گفت به مقصد رسیدین ماشن رو متوقف کردم..اهمیتی به صدای ماشین ندادم و نگاهی به اطراف کردم جای عجیبی‌ و ارومی بود..ماشین رو خاموش کردم و پیاده شدم..نگاهی به اطرافم انداختم..جاده‌ای با آسفالت های قدیمی..سمت راستم یک ردیف تقریبا طولانی از گاراژ‌ ها بودن که کنار هم قرار گرفته بودن..در بعضی از گاراژ ها سالم و نو بودند و بعضی های دیگه کهنه و زنگ زده..نگاهم رو به سمت چپم دادم..با فاصله زیادی از جاده یه پیست بزرگ قرار‌ داشت..معلوم نبود برای ماشین سواراست یا موتور سوارا..بیخیال نگاه کردن به اون پیست بزرگ شدم و گوشیم رو از داخل کیفم که توی دستم بود بیرون اوردم..نگاهی به آدرس انداختم..
لورا:گاراژ رِدلاین پلاک⁷..سمت ماشین برگشتم و سوار شدم..ماشین رو روشن کردم..همونجور که ماشین حرکت می‌کرد از شیشه ماشین به گاراژ ها که یکی یکی ازشون رد میشدم نگاه‌ میکردم و دنبال گاراژ‌ پلاک ⁷ بودم..با دیدن شماره ⁷ و اسم بزرگی‌که بالای گاراژ زده شده بود ماشین رو متوقف کردم..صدای جیر جیره و جیغ‌ماشین بلند شد..لعنتی زیر لب گفتم و از ماشین پیاده شدم و دوباره نگاهی به بالای گاراژ انداختم..با خط اینگلیسی نوشته شده بود Redline (ردلاین)..صدای بهم خوردن بعضی از‌ ابزار ها اون سکوت عجیبی‌که داشت رو شکسته بود..نگاهم رو به داخل گاراژ دادم..بدلیل تفاوت زیاد نور اونجا تاریک نشون داده می‌شد..با تردیدی که توی وجودم بود به سمت گاراژ قدم برداشتم..به جلوی گاراژ رسیدم میتونستم داخل رو کمی ببینم ولی چشمام به نور کم هنوز عادت نداشت..پام رو داخل گذاشتم..بوی روغن و بنزین فضای گاراژ‌رو پر کرده بود..کم کم چشمام عادت کردن و میتونستم همه جارو به خوبی ببینیم..گاراژی بزرگ با سقفی بلند بود..چراغ های بلندی که از سقف آویزون شده بودن فضای اونجا رو روشن کره بودن..در گوشه‌ای از گاراژ موتور های متفاوتی وجود داشت که در انتظار تعمیر بودن..به دیوار سمت راستم نگاه کردم..طبقات چوبی که طول زیادی داشتن قرار داشت..وسایل مختلفی روی اون طبقات قرار داشت..توجه زیادی بهشون نکردم..زیر‌اون چهار تا طبقه طولانی و دراز میزی‌ طولانی درست اندازه طبقات قرار داشت..چند تا درفلزی داشت و با یک صفحه چوبی بزرگ..
نگاهم رو به سمت چپ گاراژ‌ دادم..یک صفحه بزرگ فلزی که دورش چوبی بود به دیوار وصل شده بود..اچار‌ های مختلفی بهش چسبیده بودن..میخورد آهنروبا اون هارو همونجا فیکس نگه داشته باشه..نگاهم رو گرفتم و به میزه بزرگی دادم که انتهای‌ گاراژ‌ بود..صندلی‌هم پشت میز‌ بود..روی میز‌ چراغ‌ مطالعه‌ای با چندتا چیز مختلف که از دور مشخص نبودن بود..میخورد کسی که این گاراژ رو درست کرده یا پولدار‌ بوده یا انقدر کارش خوب بوده که تونسته پول خوبی دربیاره و اینجا رو بسازه..دست از نگاه‌ کردن برداشتم..دیدم پسری جوون در حال تعمیر موتوری وسط گاراژ بود..پسره پشت به من روی زمین نشسته بود و نمیتونستم چهرشو ببینم‌..اون..با آچار های توی دستش که به موتور میزد سرگرم بود و متوجه حضور من نشده بود..نفسی‌ کشیدم و گفتم
لورا:اممم سلام..ببخشید چند لحظه وقت دارین؟
پسره با شنیدن صدای من وسایل توی دستش رو روی زمین گذاشت و بلند شد..قد بلندی داشت میخور ¹⁷⁶ سانت باشه..سمتم برگشت و چهرشو دیدم..برای لحظه ای خیلی‌ کوتاه ماتش شدم..چشمای تیره و نافذش بدجور‌ توی سرم میچرخید و برام آشنا بود..
پسره با صدایی گرم و تقریبا بمش گفت
پسر:کمکی ازم ساختس؟
با صداش چشمام رو یه بار بازو بسته کردم و گفتم
لورا:ماشینم خراب شده میتونید یه نگاهی بهش کنید؟
چشماش روی‌ مغزم راه می‌رفت..


ادامه دارد
حمایت فراموش نشه🤍
دیدگاه ها (۰)

“𝐋𝐚𝐮𝐫𝐚’𝐬 𝐇𝐞𝐚𝐫𝐭, 𝐎𝐮𝐫 𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲”Part ⁵لورا ویو:پسره چند قدم به س...

“𝐋𝐚𝐮𝐫𝐚’𝐬 𝐇𝐞𝐚𝐫𝐭, 𝐎𝐮𝐫 𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲”"لباس شخصیتها برای زمانی که داخل...

“𝐋𝐚𝐮𝐫𝐚’𝐬 𝐇𝐞𝐚𝐫𝐭, 𝐎𝐮𝐫 𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲”Part ²لورا ویو:بعد از طی کردن مس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط