اشك رازي ست
اشك رازي ست
لبخند رازي ست
عشق رازي ست
اشك آن شب لب خند عشق ام بود
قصه نيستم كه بگويي
نغمه نيستم كه بخواني
صدا نيستم كه بشنوي
يا چيزي، چنان كه بيني
با چيزي چنان كه بداني
من درد مشتركم
مرا فرياد كن
درخت باجنگل سخن مي گويد
علف باصحرا
ستاره با كهكشان
ومن با تو سخن مي گويم
نام ات را به من بگو
دست ات را به من بده
حرف ات را به من بگو
قلب ات را به من بده
من ريشه هاي تو را دريافته ام
با لبان ات براي همه سخن گفته ام
و دست هاي ات با دستان من آشنا ست
اي ديريافته باتو سخن مي گويم
به سان ابركه باتوفان
به سان علف كه با صحرا
به سان باران كه بادريا
به سان پرنده كه با بهار
به سان درخت كه باجنگل سخن مي گويد
زيراكه من
ريشه هاي تورايافته ام
زيراكه صداي من
باصداي تو آشناست
لبخند رازي ست
عشق رازي ست
اشك آن شب لب خند عشق ام بود
قصه نيستم كه بگويي
نغمه نيستم كه بخواني
صدا نيستم كه بشنوي
يا چيزي، چنان كه بيني
با چيزي چنان كه بداني
من درد مشتركم
مرا فرياد كن
درخت باجنگل سخن مي گويد
علف باصحرا
ستاره با كهكشان
ومن با تو سخن مي گويم
نام ات را به من بگو
دست ات را به من بده
حرف ات را به من بگو
قلب ات را به من بده
من ريشه هاي تو را دريافته ام
با لبان ات براي همه سخن گفته ام
و دست هاي ات با دستان من آشنا ست
اي ديريافته باتو سخن مي گويم
به سان ابركه باتوفان
به سان علف كه با صحرا
به سان باران كه بادريا
به سان پرنده كه با بهار
به سان درخت كه باجنگل سخن مي گويد
زيراكه من
ريشه هاي تورايافته ام
زيراكه صداي من
باصداي تو آشناست
- ۳۶۲
- ۲۰ مرداد ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط