عشقونفرت
╭────────╮
𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
╰────────╯
عــشــقونــفــرت¹⁵
دنیام برای یه ثانیه بیصدا شد.
دستم ناخودآگاه مشت شد.
سینه ام پر از نفرت و حس انتقام شد.
دیگه چیزی نشنیدم.
آروم به طرف در رفتم و از خونه زدم بیرون.
هوای شب سرد بود.
چشمم افتاد به ماشین مشکی آشنا جلوی خونه.
جونگ کوک هنوز منتظرمه..
چرا وقتی دیده دیر کردم،نیومده بالا؟
به سمتش رفتم.
شیشه پایین اومد،سر تا پا نگاهی بهم انداخت و گفت:چرا بیداری؟
در ماشینو باز کردم و نشستم.
چشمامو مستقیم تو چشمهاش قفل کردم و گفتم:تو شک نکردی ممکنه یه بلایی سرم اومده باشه؟
دستشو محکم گذاشت روی فرمون و هوفی کشید و گفت:اومدم بالا اما دختر عموت گفت خوابی،مطمئن شدم که حالت خوبه..برای همین اومدم پایین
موهای توی صورتمو زدم کنار و بعد از لحظه ای سکوت گفتم:تصادفم کار عمو و هانی بوده
بعد چند ثانیه سکوت خیلی آروم گفت:چی شنیدی؟
همه چیزو تعریف کردم.
نگاهش تیرهتر شد و لب زد:پس شکهام درست بوده
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:میخوان منو زمین بزنن
لبخند خیلی خفیفی زد و گفت:پس ما اول زمینشون میزنیم
نگاهش کردم و پرسیدم:چطوری؟
کمی فکر کرد و گفت:اونا فکر میکنن تو از چیزی خبر نداری،خب توهم همینطور وانمود کن..اینجوری میتونی قدم بعدی شون رو بفهمی و بجای اینکه اونا تو رو زمین بزنن تو اینکارو کنی
لبخندی زدم و سرمو تکون دادم.
تو راه خونه بودیم که یهو هانی زنگ زد.
برداشتم.
_الو،آرا..تو کجایی؟
+او..ببخشید هانی حالم خیلی بد بود بدون خداحافظی رفتم..
_آرا میدونی چقدر نگرانت شدم؟..الان حالت خوبه؟
لحظه ای خندم گرفت..چقدر خوب نقش بازی میکنه..
+اره خوبم،نگران نباش،تو هم بهتره زود بخوابی
_باشه..مواظب خودت باش،شب بخیر
+شب بخیر
و بعد قطع کردم.
الان که همه چیو میدونم اصلا نمیتونم جا بزنم..باید شکستشون بدم...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#عشق_و_نفرت#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
╰────────╯
عــشــقونــفــرت¹⁵
دنیام برای یه ثانیه بیصدا شد.
دستم ناخودآگاه مشت شد.
سینه ام پر از نفرت و حس انتقام شد.
دیگه چیزی نشنیدم.
آروم به طرف در رفتم و از خونه زدم بیرون.
هوای شب سرد بود.
چشمم افتاد به ماشین مشکی آشنا جلوی خونه.
جونگ کوک هنوز منتظرمه..
چرا وقتی دیده دیر کردم،نیومده بالا؟
به سمتش رفتم.
شیشه پایین اومد،سر تا پا نگاهی بهم انداخت و گفت:چرا بیداری؟
در ماشینو باز کردم و نشستم.
چشمامو مستقیم تو چشمهاش قفل کردم و گفتم:تو شک نکردی ممکنه یه بلایی سرم اومده باشه؟
دستشو محکم گذاشت روی فرمون و هوفی کشید و گفت:اومدم بالا اما دختر عموت گفت خوابی،مطمئن شدم که حالت خوبه..برای همین اومدم پایین
موهای توی صورتمو زدم کنار و بعد از لحظه ای سکوت گفتم:تصادفم کار عمو و هانی بوده
بعد چند ثانیه سکوت خیلی آروم گفت:چی شنیدی؟
همه چیزو تعریف کردم.
نگاهش تیرهتر شد و لب زد:پس شکهام درست بوده
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:میخوان منو زمین بزنن
لبخند خیلی خفیفی زد و گفت:پس ما اول زمینشون میزنیم
نگاهش کردم و پرسیدم:چطوری؟
کمی فکر کرد و گفت:اونا فکر میکنن تو از چیزی خبر نداری،خب توهم همینطور وانمود کن..اینجوری میتونی قدم بعدی شون رو بفهمی و بجای اینکه اونا تو رو زمین بزنن تو اینکارو کنی
لبخندی زدم و سرمو تکون دادم.
تو راه خونه بودیم که یهو هانی زنگ زد.
برداشتم.
_الو،آرا..تو کجایی؟
+او..ببخشید هانی حالم خیلی بد بود بدون خداحافظی رفتم..
_آرا میدونی چقدر نگرانت شدم؟..الان حالت خوبه؟
لحظه ای خندم گرفت..چقدر خوب نقش بازی میکنه..
+اره خوبم،نگران نباش،تو هم بهتره زود بخوابی
_باشه..مواظب خودت باش،شب بخیر
+شب بخیر
و بعد قطع کردم.
الان که همه چیو میدونم اصلا نمیتونم جا بزنم..باید شکستشون بدم...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#عشق_و_نفرت#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۶۴.۶k
- ۲۰ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط