Hidden Melody in Midnight Seoul
Hidden Melody in Midnight Seoul
p.33
(از زبون نویسنده)
ا.ت بلیت گرفت و دو روز بعد به ایران برگشت. وقتی رسید تهران، هوا گرم بود و بوی آشنای خونه مادربزرگش همه جا پیچیده بود. باباش تو بیمارستان بود و حالش بهتر از چیزی که فکر میکرد بود، ولی پزشکا گفته بودن باید مراقبت بشه.
(غمگین ولی مسئولیتپذیر)
روزها ا.ت بین بیمارستان و خونه میدوید. به باباش کمک میکرد دارو بخوره، با دکترها حرف میزد، برای مادرش آشپزی میکرد و شبها هم سعی میکرد یه کم کار کنه. هدفون هدیه تهی همیشه همراهش بود. وقتی خسته میشد، ملودیهای قدیمیشون رو گوش میداد و دلش بیشتر تنگ میشد.
(دلتنگی)
شبها، بعد از اینکه همه خواب میرفتن، ا.ت و جونگکوک تماس ویدیویی یا صوتی میگرفتن. زمانبندی سخت بود چون تفاوت ساعت زیاد بود، ولی هر شب سعی میکردن حداقل چند دقیقه حرف بزنن.
شب اول:
جونگکوک با چشمای نگران:
- بابات چطوره؟ تو خوبی؟
ا.ت با صدای خسته ولی لبخند:
+ حالش بهتره. پزشکا میگن باید استراحت کنه. منم خوبم... فقط دلم برات تنگ شده.
شب دوم:
ا.ت از پنجره خونه مادربزرگش به کوچه نگاه میکرد:
+ اینجا همه چیز آشنا ولی غریبهست. غذای مامان رو خوردم، یاد تو افتادم که همیشه میگفتی غذای ایرانی دوست داری.
جونگکوک با لبخند غمگین:
- وقتی برگشتی، خودم برات درست میکنم. قول.
شب سوم:
جونگکوک تو بالکن نشسته بود:
- امروز یه ملودی جدید ساختم. اسمش «منتظر بارون» گذاشتم. وقتی برگشتی برات پخش میکنم.
ا.ت با چشمای خیس:
+ دلم برات تنگ شده تهی... خیلی. اینجا همه چیز خوبه ولی بدون تو یه چیزی کمه.
هر شب حرفهاشون طولانیتر میشد. از روزمرگیها، از موسیقی، از اینکه چقدر منتظرن دوباره همدیگه رو ببینن. گاهی خندههاشون برمیگشت، گاهی هم سکوت غمگین.
(امید و غم قاطی)
جونگکوک هر شب قبل خواب یه پیام میفرستاد:
- شب بخیر بارون. زود برگرد پیشم.
و ا.ت جواب میداد:
+ شب بخیر تهی. دارم میشمارم روزها...............
ادامه دارد.............
مرسی که بعداز کلی زحمات من شرط ها رو نمی رسونین
p.33
(از زبون نویسنده)
ا.ت بلیت گرفت و دو روز بعد به ایران برگشت. وقتی رسید تهران، هوا گرم بود و بوی آشنای خونه مادربزرگش همه جا پیچیده بود. باباش تو بیمارستان بود و حالش بهتر از چیزی که فکر میکرد بود، ولی پزشکا گفته بودن باید مراقبت بشه.
(غمگین ولی مسئولیتپذیر)
روزها ا.ت بین بیمارستان و خونه میدوید. به باباش کمک میکرد دارو بخوره، با دکترها حرف میزد، برای مادرش آشپزی میکرد و شبها هم سعی میکرد یه کم کار کنه. هدفون هدیه تهی همیشه همراهش بود. وقتی خسته میشد، ملودیهای قدیمیشون رو گوش میداد و دلش بیشتر تنگ میشد.
(دلتنگی)
شبها، بعد از اینکه همه خواب میرفتن، ا.ت و جونگکوک تماس ویدیویی یا صوتی میگرفتن. زمانبندی سخت بود چون تفاوت ساعت زیاد بود، ولی هر شب سعی میکردن حداقل چند دقیقه حرف بزنن.
شب اول:
جونگکوک با چشمای نگران:
- بابات چطوره؟ تو خوبی؟
ا.ت با صدای خسته ولی لبخند:
+ حالش بهتره. پزشکا میگن باید استراحت کنه. منم خوبم... فقط دلم برات تنگ شده.
شب دوم:
ا.ت از پنجره خونه مادربزرگش به کوچه نگاه میکرد:
+ اینجا همه چیز آشنا ولی غریبهست. غذای مامان رو خوردم، یاد تو افتادم که همیشه میگفتی غذای ایرانی دوست داری.
جونگکوک با لبخند غمگین:
- وقتی برگشتی، خودم برات درست میکنم. قول.
شب سوم:
جونگکوک تو بالکن نشسته بود:
- امروز یه ملودی جدید ساختم. اسمش «منتظر بارون» گذاشتم. وقتی برگشتی برات پخش میکنم.
ا.ت با چشمای خیس:
+ دلم برات تنگ شده تهی... خیلی. اینجا همه چیز خوبه ولی بدون تو یه چیزی کمه.
هر شب حرفهاشون طولانیتر میشد. از روزمرگیها، از موسیقی، از اینکه چقدر منتظرن دوباره همدیگه رو ببینن. گاهی خندههاشون برمیگشت، گاهی هم سکوت غمگین.
(امید و غم قاطی)
جونگکوک هر شب قبل خواب یه پیام میفرستاد:
- شب بخیر بارون. زود برگرد پیشم.
و ا.ت جواب میداد:
+ شب بخیر تهی. دارم میشمارم روزها...............
ادامه دارد.............
مرسی که بعداز کلی زحمات من شرط ها رو نمی رسونین
- ۶۱۶
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط