پرواز به سوی تو (●♡ part ۷۳♡)
پرواز به سوی تو (●♡ part ۷۳♡)
آیرین با دیدن خودباختگی ،تهیونگ بیشتر دلش شکست
اشک هاش شدت گرفت.
با بی رمقی از جا بلند شد و درحالی که کنترل گریهاش سخت شده بود بازوی تهیونگ رو گرفت تا بلندش کنه
آیرین : باید زخمت رو نشون دکتر بدیم... پاشو.
تهیونگ دست آیرین رو از بازوش جدا کرد
اخم های غمگینی به چهره داشت و انگار اصلا توجهی به
آیرین نداره!
دست هاش مشت شدن و لحظه ای بعد بی اعتنا به نگرانی
،آیرین با قدمهای بلندی ازش دور شد.
تهیونگ در طول سالن و محوطهای بیمارستان میدوید و این بیشتر شبیه به فرار از سرنوشتی بود که محکوم به
تجربهاش شده بود.
میدوید و گاهی ناله هاش تبدیل به فریاد میشد. تا جایی
که بلاخره رو به روی در بزرگ و چوبی کلیسا ایستاده بود و نفس نفس میزد با چهره ای مغموم و شکست خورده در رو هل داد و وارد شد.
حتی نتونست قدم بیشتری برداره و همونجا جلوی در روی زانوهاش سقوط کرد.
دستهاش رو تکیه گاهش روی زمین قرار داد و گذاشت
اشکهای ترسیدهش زمین رو خیس کنند.
تهیونگ : اشتباه کردم... تمام عمرم رو.... اشتباه زندگی کردم.
زمزمه های عاجزش تبدیل به فریاد شد تهیونگ :
من اشتباه کردم میشنوی؟ از اول هم همین رو
میخواستی درسته؟
به سختی از جا بلند شد و با قدمهای سنگینی رو به روی
محراب کلیسا ایستاد و روی سینه ش کوبید
تهیونگ : من با رها کردن زنی که عاشقم بود با خیانت به دوستی که مراقبم بود با پشت کردن به آدمایی که دوستشون
داشتم اشتباه کردم
گریه های بلندش مانع از ادامه ش شد.
پس
فقط خودش رو روی صندلی چوبی کنارش انداخت.
تهیونگ : من بابت شکستن قلب پدری که تمام زندگیش به رویای پسرش وصل بود .متاسفم بابت تمسخر مردی که حاضر بود روی تمام زندگیش ریسک کنه تا فقط پسرش خوشحال باشه .متاسفم. من بابت شکستن غرور اون پدر متاسفم...
شونه هاش لرزید و بیشتر سرش رو پایین انداخت. تهیونگ : اما مگه زندگی همین نیست؟ انتخاب مسیر درست و غلط
و پذیرفتن پیامدش ؟ من آدم مزخرفی بودم میدونم آدمهای زیادی رو هم پشت سرم رها کردم میدونم. حالا همه چی رو میدونم لطفا بهم یه فرصت برای جبران بده مشت بیجونی به نیمکت چوبی جلوش زد و زمزمه کرد منو با روون امتحان نکن...
آیرین با دیدن خودباختگی ،تهیونگ بیشتر دلش شکست
اشک هاش شدت گرفت.
با بی رمقی از جا بلند شد و درحالی که کنترل گریهاش سخت شده بود بازوی تهیونگ رو گرفت تا بلندش کنه
آیرین : باید زخمت رو نشون دکتر بدیم... پاشو.
تهیونگ دست آیرین رو از بازوش جدا کرد
اخم های غمگینی به چهره داشت و انگار اصلا توجهی به
آیرین نداره!
دست هاش مشت شدن و لحظه ای بعد بی اعتنا به نگرانی
،آیرین با قدمهای بلندی ازش دور شد.
تهیونگ در طول سالن و محوطهای بیمارستان میدوید و این بیشتر شبیه به فرار از سرنوشتی بود که محکوم به
تجربهاش شده بود.
میدوید و گاهی ناله هاش تبدیل به فریاد میشد. تا جایی
که بلاخره رو به روی در بزرگ و چوبی کلیسا ایستاده بود و نفس نفس میزد با چهره ای مغموم و شکست خورده در رو هل داد و وارد شد.
حتی نتونست قدم بیشتری برداره و همونجا جلوی در روی زانوهاش سقوط کرد.
دستهاش رو تکیه گاهش روی زمین قرار داد و گذاشت
اشکهای ترسیدهش زمین رو خیس کنند.
تهیونگ : اشتباه کردم... تمام عمرم رو.... اشتباه زندگی کردم.
زمزمه های عاجزش تبدیل به فریاد شد تهیونگ :
من اشتباه کردم میشنوی؟ از اول هم همین رو
میخواستی درسته؟
به سختی از جا بلند شد و با قدمهای سنگینی رو به روی
محراب کلیسا ایستاد و روی سینه ش کوبید
تهیونگ : من با رها کردن زنی که عاشقم بود با خیانت به دوستی که مراقبم بود با پشت کردن به آدمایی که دوستشون
داشتم اشتباه کردم
گریه های بلندش مانع از ادامه ش شد.
پس
فقط خودش رو روی صندلی چوبی کنارش انداخت.
تهیونگ : من بابت شکستن قلب پدری که تمام زندگیش به رویای پسرش وصل بود .متاسفم بابت تمسخر مردی که حاضر بود روی تمام زندگیش ریسک کنه تا فقط پسرش خوشحال باشه .متاسفم. من بابت شکستن غرور اون پدر متاسفم...
شونه هاش لرزید و بیشتر سرش رو پایین انداخت. تهیونگ : اما مگه زندگی همین نیست؟ انتخاب مسیر درست و غلط
و پذیرفتن پیامدش ؟ من آدم مزخرفی بودم میدونم آدمهای زیادی رو هم پشت سرم رها کردم میدونم. حالا همه چی رو میدونم لطفا بهم یه فرصت برای جبران بده مشت بیجونی به نیمکت چوبی جلوش زد و زمزمه کرد منو با روون امتحان نکن...
- ۱۵.۳k
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط